نَنِت گفت: "اجرای خوبی بود."
نشسته بودیم توی قطار و من داشتم روزنامه ی ام اکس را موقع برگشتن به خانه می خواندم. تیتر زده بود "جمعه یِ سیاهِ کیم" و زیرش با تمسخر نوشته بود دیکتاتورِ 29 ساله یِ کره یِ شمالی نمی داند که چند تا کار را نباید روز 13 ماه، آن هم وقتی جمعه باشد، انجام داد. نباید زیر نردبان رفت؛ نباید گذشت گربه ی سیاه از جلوی پنجره ی خانه رد شود؛ و نباید موشک 850 میلیون دلاری به هوا پرتاب کرد!"
ننت ادامه داد: "یادت باشد به همه ی بچه ها تاکید کنی که آمدن و رفتنشان را با تو چک کنند."
زن خوبی ست اما بعضی وقت ها زیادی چیزها را تکرار می کند و نگران است.
برایِ این که اسم ها را به خاطر بسپارم، اسمِ تمامِ اعضایِ گروه را جلویِ نقش هایشان نوشته ام. اما احتیاجی برای نوشتن آتلانتا نداشتم. او نقشِ آلیس، دوشسِ گلاستر، را بازی می کند. قدی بلند دارد و وقتی آن لباسِ ماکسیِ حریر را می پوشد و موهای روشنش رویِ شانه ها و پشتِ عریانش پخش می شود، نفسِ تماشاگران بند می آید. امشب وقتی آمد رویِ صحنه برایِ چند لحظه می شد صدای راه رفتن عابران توی خیابان را توی تئاتر شنید.
گفتم: "خیالت راحت باشد. همه این کار را می کنند."
گفت: "نه، امروز آتلانتا با کسی حرف نزد. گمان نمی کنم موقعِ آمدن به تو چیزی گفته باشد."
جواب ندادم. راست می گفت. امروز سرم پایین بود و می نوشتم که دیدم پوتین هایِ بلند قهوه ای رنگش از جلویم رد شد.
ام اکس نوشته بود :" موشکِ کره ای ها چند دقیقه بعد از پرتاب با کله رفته تویِ اقیانوس به جایِ این که به مدار زمین برسد!"
ننت گفت :"آتلانتا دخترِ زیبایی ست؛ اما بازیگرِ خوبی نیست. گمان نمی کنم برایِ کارِ بعدی دعوتش کنم."
نگاهی به روزنامه ام کرد و گفت: "چرا تو این جا هم این همه پی گیرِ ماجراهایِ دیکتاتورها هستی؟"
لبخند زدم. آتلانتا به طرزِ وحشیانه ای زیباست.
به دنباله :
