تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

نَنِت گفت: "اجرای خوبی بود."

نشسته بودیم توی قطار و من داشتم روزنامه ی ام اکس را موقع برگشتن به خانه می خواندم. تیتر زده بود "جمعه یِ سیاهِ کیم" و زیرش با تمسخر نوشته بود دیکتاتورِ 29 ساله یِ کره یِ شمالی نمی داند که چند تا کار را نباید روز 13 ماه، آن هم وقتی جمعه باشد، انجام داد. نباید زیر نردبان رفت؛ نباید گذشت گربه ی سیاه از جلوی پنجره ی خانه رد شود؛ و نباید موشک 850 میلیون دلاری به هوا پرتاب کرد!"

ننت ادامه داد: "یادت باشد به همه ی بچه ها تاکید کنی که آمدن و رفتنشان را با تو چک کنند."

زن خوبی ست اما بعضی وقت ها زیادی چیزها را تکرار می کند و نگران است.

برایِ این که اسم ها را به خاطر بسپارم، اسمِ تمامِ اعضایِ گروه را جلویِ نقش هایشان نوشته ام. اما احتیاجی برای نوشتن آتلانتا نداشتم. او نقشِ آلیس، دوشسِ گلاستر، را بازی می کند. قدی بلند دارد و وقتی آن لباسِ ماکسیِ حریر را می پوشد و موهای روشنش رویِ شانه ها و پشتِ عریانش پخش می شود، نفسِ تماشاگران بند می آید. امشب وقتی آمد رویِ صحنه برایِ چند لحظه می شد صدای راه رفتن عابران توی خیابان را توی تئاتر شنید.

گفتم: "خیالت راحت باشد. همه این کار را می کنند."

گفت: "نه، امروز آتلانتا با کسی حرف نزد. گمان نمی کنم موقعِ آمدن به تو چیزی گفته باشد."

جواب ندادم. راست می گفت. امروز سرم پایین بود و می نوشتم که دیدم پوتین هایِ بلند قهوه ای رنگش از جلویم رد شد.

ام اکس نوشته بود :" موشکِ کره ای ها چند دقیقه بعد از پرتاب با کله رفته تویِ اقیانوس به جایِ این که به مدار زمین برسد!"

ننت گفت :"آتلانتا دخترِ زیبایی ست؛ اما بازیگرِ خوبی نیست. گمان نمی کنم برایِ کارِ بعدی دعوتش کنم."

نگاهی به روزنامه ام کرد و گفت: "چرا تو این جا هم این همه پی گیرِ ماجراهایِ دیکتاتورها هستی؟"

لبخند زدم. آتلانتا به طرزِ وحشیانه ای زیباست.


توی قطار هم کنار من نشسته. زیبایی هایی رویایی رو داره که انگار فقط تو خیال پردازی های ما تجسم پیدا می کنند. از هفته ی پیش تا الان چهار با "شیشه ی شکسته"ی آرتور میلر رو خوندم. فکر می کنم فردا هم توی قطار باز این کارو بکنم. تمام ذهنم پر شده از شخصیت های سوزانا آندلرِ دوراس و شیشه ی شکسته ی میلر و زنی به نام والیس سیمپون که سال 1937 باعث کناره گیری ادوارد هشتم از سلطنت بزرگ ترین امپراتوی جهان شد. تو نمایش درگیرم که رویس رایتون نوشته و درباره ی همین ماجراست. والیس اصلن توی صحنه دیده نمی شه، اما برای من انگار همیشه اون جاست. پست صحنه وقتی دارم چک می کنم که همه بازیگرها آماده هستن و پیش از این که پای میکروفون به بچه های اتاق فرمان بگم چراغ ها رو خاموش کنن، مدام می خوام چک کنم ببینم والیس آماده است یا نه! و از لای پرده می بینم که سیلویا و هری اون جا روی صندلی ها نشستن. سیلوا دور از چشم شوهرش، کنار هری ست و سوزانا هم با همون پسر جوون همیشگی اومده. گمونم باید برم دکتر. این آدم ها شب ها توی خواب ام هستند. هیچ جوری نمی تونم از ذهنم خارجشون کنم.


فرزانه امینی لطف کردند و نظر نقادانه ی خودشون رو برای پست قبلی من نوشتن. از دید ایشون این نگاه من مغلطه بوده. نظر کاملشون رو این جا پست می کنم و تا دوستان دیگه هم مثل من از خوندنش لذت ببرن.

مهران

--------------


این متن با تمام طنازی ها و دلبری های روشنفکرانه ی مشهودش! از نظر من یک اقدام بر اندازانه و عصیانی علیه "اسطوره ی همواره ی شعره"! اسطوره ای که با سلطه ی تحکم آمیزی تلاش میکنه خودشو "نبوغ شگرف" "استعداد ذاتی خود آموخته"و... معرفی کنه و به نظر میرسه که موفق بوده و این متن با تلاش عریانی سعی کرده با ابزار نسبتا کلیشه ای "جنسیت"_آلت قتاله ی جامعه شناسان!_ از شعر افسون زدایی و آرمان زدایی کنه .البته این واکنش عصیانی به نظر، برآیند قابل پیش بینی سلطه ی طولانی مدت اون اسطوره ی قدرتمنده!
در هر حال در حیطه شعرکاملا بر خلاف "برکلی" معتقدم دیده شدن، معادل بودن نیست و لایک خوردن معادل موفق قلمداد کردن یک شعر . مثال معادل متن بالا اینه که خواننده ی اپرایی کلا فالش بخونه ولی بسیار زیبا باشه و دیده بشه این به معنای تغییر مسیر اپرا نیست باید بین دو متنی که توسط مخاطب خوانش میشه تمایز قائل شد"اپرا" به عنوان یک متن و "چهره "به عنوان یک متن. و عینا در تحلیل شما تمایز قائل شدن بین شعر و چهره.
ولی باید اعتراف کنم که تحت تاثیر ظرافت رندانه شما ،در نتیجه گیری براندازانه تون هستم
هرچند مغالطه آمیز!!!

فرزانه امینی