صداقت تنها یک وسیله ست برای این که مفاهمه ای شکل بگیرد. ما فرض را بر این می گذاریم که دوستمان در باره ی فلان چیز به ما راست می گوید و بنا بر آن اطلاعات درباره ی آن چیز تصمیم می گیریم. اگر این فرض را نپذیریم (یعنی صادق بودن دوستمان مفروض نباشد) در آن صورت بر مبنای حرف او تصمیم نمی گیریم و قضاوت نمی کنیم. با این اوصاف حتا اگر راست هم بگوید تاثیری در ما ندارد.
صداقت تنها برای این است که حرف همدیگر را بفهمیم. حالا چه فضیلی در این هست که مثلن به مادرمان راست بگوییم که مشکل جدی در محل کارمان داریم؟ این که او این حرف ما را بفهمد و به عمق بدبختی مان پی ببرد چه حسنی دارد؟ این که ما حرفمان را زده ایم و راحت شده ایم به قیمت این که مادرمان را ناراحت کرده باشیم؟ اگر دروغ بگوییم حتمن عذاب وجدان می گیریم چون آموخته ایم که باید صادق باشیم.
صداقت ما تنها برای ارضای حس خودخواهی ماست و برای این که از حس برتری دستیابی به فضیلتی و تبری از رذیلتی سرشار شویم. همین. به هیچ درد دیگری نمی خورد.
دروغ گفتن عمومن اعتلایی در روح پدید می آورد که صادق بودنمان در کسری از ثانیه تمام آن اعتلا را به گند می کشد.
