يك روز عالي براي موزماهيها
به ياد گلشيري و مردي با كراوات سرخش
« سيدي, عكس, پاسور. سيدي, عكس, پاسور» اينها را پسر جواني كه باد صورتش را سرخ كرده بود, آرام توي گوش آدمهايي كه پشت چراغ قرمز ايستاده بودند , گفت و از كنارشان رد شد. كسي توجه نكرد. مرد كيف چرمي سياهش را دست چپش داد و با انگشتهاي سرمازدهاش تهريش چانهاش را به آهستگي خاراند و گفت:« اين احمقانهترين چراغ دنياست. يك ساعت بايد وايستي بعد هنوز سبز نشده قرمز ميشه. خيال كردن مردم قهرمان دو هستن. تازه بنجانسون هم كه باشي تا وسط خيابون بيشتر نميرسي. » و سرش را به سمت زن كناردستياش چرخاند. زن نيمنگاهي انداخت و همانطور كه ني شيرموزش بين لبهايش بود, لبخند زد و بعد دوباره رو كرد به آدمك قرمز توي چراغ كه دستش را زده بود به كمرش ايستاده بود بالاي سر چراغي كه يكي ژست راه رفتن تويش گرفته بود... (برای خواندن باقی داستان ادامه مطلب را کلیک کنید)
ادامه مطلب




