سال ها پيش داستان كوناهي نوشته بودم كه هر چه به مغزم فشار مي آورم يادم نمي آيد چطور مي توانسته است سر از كتابي با نام عطسه ي خيال درآورد. اما علي الظاهر اين اتفاق افتاده. من هم بر حسب اتفاق آن را دروبلاگ كافه گودو پيدا كردم . كلي از خواندن كار خودم مشعوف شدم. اين آن كار است مربوط به ايام شباب و روزگاري كه غم نان مبتلاي زندگي پر ملال روزمزه ام نكرده بود. روحم شاد و يادم گرامي كه حيف شد زود مُردم:
تابستان داغ ۷۸
- ظهر.خارجی.روستایی کویری
مینی بوس از میان گرد و غبار آفتاب تابستانی پیدایش می شود.ولی چشمان منتظر پیرزن پسر را در آن نمی یابد.به نظرش می رسد که چقدر درس امسالش طول کشیده است.هر سال این موقع آمده بود.
غروب.خارجی.روستایی کوهستانی.
مینی بوس خاک گرفته پیش و روی پیرمرد و آفتاب سرخ می ایستد.اندک مسافران خود را پیاده می کند ..ولی پیرمرد پسرش را نمی بیند.مگر این اجباری چه قدر است؟دست تنها و این زمین بی رمق.
شب.خارجی.
راننده ها میتوانند شیشه هاشان را با روزنامه ای پاک کنند.روزنامه می تواند نوشته باشد:« هنوز عده ای از مفقودان حادثه پیدا نشده اند.» ویا « تنها متهم ( فاجعه کوی ) ردیف پانزدهم ، یک سرباز وظیفه است که به جرم دزدیدن ریش تراش دانشجویی به حبس محکوم شد » یا هر چیز دیگری می تواندباشد.به هر حال پیرمرد یا پیرزن نمی توانند بخوانند.

همداستان بود كه "نمي توانيم مدعي شويم كه اجسام هميشه با شتاب 




