سالهاست تلویزیون نگاه نمیکنم. رادیو گوش نمیدهم. در واقع سالهاست خودم را از شنیدن زبان فخیم رو به موت فارسی از رسانهها محروم کردهام، تا روزهایی را که به احتمال از زندگیام باقی مانده با طیب خاطری افزونتر سپری کنم. دارد کمکم باور میشود ذات این زبان و فرهنگ با مصیبت در آمیخته. بوی تعفن می دهد دیگر لامصب بوی مرگ. بگذریم...
این محرومیت از رسانه ملی باعث شده از خیلی چیزها خبر دار نمی شوم. سر دوستان اینترنتیام سلامت که جور خبرداری را میکشند و ما هم از این نمد گاهی به کلاهی میرسیم بعضن گشاد شاید. از این هم بگذرم...
دوست نادیدهی کافه گودو ایم در پست آخرش یک فلش با موزیک گذاشته که بد جوری آسمان هوارشده بر سرم را به یادم آورد. دلتنگی عجیبی دارد. جنازهی سوختهی فاحشهای که توی این تهران مرگآباد گردانده میشود. دوستان قدیم که عکس یادگاری فاتحانه گرفتهاند و امروز شاید سراغ از هم نمیگیرند. زنانی که موهای بازشان را باد پریشانیده و انقلاب میکنند. من آنروزها آغوش گرم مادرم را با هیاهوی بسیار دنیا عوض نمیکردم. حالا منم و نمیدانم؛ منم و روزگار دوزخی دهه هشتاد؛ دلم برای آغوش مادرم تنگ شده.
نماهنگ کافه گودو وادارم کرد تا شعری را که توماس فورتنبری به مردمان مصیبتزده افغانستان تقدیم کرده- و مدتی قبل آنرا در سایت راوا (زنان افغان) خوانده بودم -ترجمه کنم و در پست امروز قرارش دهم. پستی که اول بنا بود به پرویز یاحقی که تازه داغش را بر دلهامان گذاشته اختصاص یابد. اما نشد. انقلاب چیز عجیبیست آخر.
انقلابی
چه دنیای ست دنیای ما که در آن
هرکس که به آزادی عشق میورزد
و در آرزوی گریختن از بیداد و نفرت است
باید متهم به انقلابی بودن شود
آیا این طبیعی نیست؟ آیا همان طور نیست
که باید باشد؟ آزاد
که بتوانیم هر کاری که میخواهیم انجام دهیم، آزاد
که به هر چه می خواهیم بیندیشیم، آزاد
که آن چیزی بشویم که میخواهیم، آزاد
تا آنکه را که میخواهیم آنطور که میخواهیم دوست بداریم:
این اساسی و بنیادین است. شالودهی زندگی است.
حقیقت است که زندگی میتواند دشوار باشد
و چیزها همیشه آنطور که به نظر میآیند نیستند
اما این، این سبوعیت دیوانهوار
طبیعت
حتا لایق آن نیست که در صفحات خونین احمقانه
کتابهای تاریخ، فیلمها، و داستانهای ما درج شوند،
کمتر از آنکه
به واقعیت بدل شوند. اما بدتر
و هنوز هست دوباره.
این چیزیست که دلیل
انقلاب میشود. ما به انقلابی
در قلبها و ذهنها و روحهایمان احتیاج داریم.
ما به انقلابی در درون
خود مام زمین نیاز داریم، زنده
با عشق و احترامی ابدی
و وقف وظیفهای در قبال هم:
او آیندهی همیشه پویا،
همیشه درخشان رهایییخش و پرامیدمان را خواهد زاد.
این انقلابی علیه خود ترس از مرگ است.
ادامه مطلب
به نظر می
فاطمه ابوترابيان

ادوارد مانه 
این را سه سال زودتر کشیده بود – اما ظاهرن در طی این سال

