جان استاینبک (John Ernest Steinbeck)اگر تا امروز می بود 105 ساله می شد لابد. اما خوش شانستر از این حرفها بود که بخواهد این همه عمر کند و حماقت آدمهای قرن 21 را ببیند. بنابر این در 20 دسامبر 1968 در 66سالهگی مرد و خوش به حالش شد. اما دوست مرحوم ما در سال 1962 جایزهی نوبل ادبیات را گرفت تا ناکام از دنیای دون نرفته باشد.
ادامه ی قصه میشود این که کثیری راستان کوتاه و بلند از او به ارث ماند که عصرهای پنجشنبه را بتوان به خواندنشان گذراند تا او هم ثوابی از اعمال ماتأخرش برده باشد انشاا... بگذریم.
بعد از این همه وقت به روز نرسانی این وجیزهی مجازی از کثرت مشغله، مجال نیم بند امروز غنیمتی شد برای حضور مجازی تا از یاد خودم نروم لااقل.
استاینبک نامهای دارد به یک داستان نویس جوان که دوباره مثل همیشه حال آن را ندارم که تمامش را ترجمه کنم( اگر دلتان خواست میتوانید "حال" را "سواد" بخوانید قربت الیالله) اما یک پاراگراف مهم را – به نظر خودم البته- ترجمه میکنم و باقی را به کل در ادامه مطلب میگذارم تا هر کسی خواست خودش بخواند.
حضرتش میفرماید:
" قانون اساسیی که به ما ]در استانفورد[ آموختند ساده و تکاندهنده بود. داستانی که میخواهد تاثیرگذار باشد؛ باید چیزی را از نویسنده به خواننده منتقل کند و قدرت آن در راستا، مبنای سنجش فضیلت اثر است. غیر از این قانونی دیگر وجود ندارد. داستان میتواند در بارهی هر چیزی باشد و میتواند از هر وسیله و تکنیکی – تا جایی که به کارش میآید- استفاده کند. به عنوان تبصرهای بر این قانون، به نظر میرسد که برای یک نویسنده بسیار ضروری است که بداند جه میخواهد بگوید، به طور خلاصه این که از چه حرف میزند. به عنوان تمرین مجبور بودیم که بدنهی داستانمان را تا یک جمله تقلیل دهیم چون فقط به این ترتیب میتوانستیم مطمئن شویم که میتوانیم آن را تا سه یا شش یا دههزار کلمه بسط دهیم."
تا یادم نرفته اضافه کنم که امروز و فردا تولد ویکتور هوگو، هنری وردورث، ایروین شاو و پل ریکور هم هست.
ادامه مطلب


