تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه

 Salvador Dali ۱۱ می ۱۹۰۴ در اسپانیا کسی زاده شد که بعد ها به عنوان مشهورترین نقاش سوررئالیست، اسمش توی کتاب های تاریخ هنر مدرن حک شد. سالوادور دالی (Salvador Felipe Jacinto Dalí Domènech Marquis of Pubol) نقاش های بسیاری کشید و حتا در طراحی صحنه فیلم روانی با استاد بزرگ عالم سینما آلفرد هیچکاک کار کرد.
به نظرم به یا د ماندنی ترین اثر او تابلوی "پایداری حافظه" باشد که عمرن کسی بتواند آن را ببیند و فراموش کند. ممکن است اسم دوست دختر یا پسر خود را از یاد ببرد اما این تابلو را نه! شخصن معتقدم این مرد صاحب عقل سلیم نبوده است اما به قول پدرم "دنیا را دیوانه ها ساخته اند. آدم های عاقل هیچ کاری برای این عالم نکرده اند." پس ار این بابت حرجی بر او که هیچ بر جمیع جماعت هنرمند و دانشمند نیست.
به هر حال دیوانه ها هم می میرند و دالی هم در 23 ژانویه 1989 یک سال قبل از آن که آلمان قهرمان جام جهانی در ایتالیا شود، درگذشت.
حدیث متواتر است که دالی تحت تاثیر آثار دوره رنسانس بوده است.
نقاشی پایداری حافظه را در اینجا می ‌اورم و برخی دیگر از  آثار آن مرحوم را در ادامه مطلب.

  The Persistence of Memory

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

آن روزهای دور که نه، همین چند سال پیش جوانی، آزمون و خطایی برای ساخت داستانی با زبان شاعرانه کردم و نتیجهاش این است که حالا میبینید. مربوط میشود به سال ۸۰ که آن را برای سایت سخن هم فرستادم.

The White Bridge," by John H. Twachtman, oil on canvas, 30 1/4 by 25 1/8 inches, circa 1900, Memorial Art Gallery of the University of Rochester, Rochester, N.Y., Gift of Emily Sibley Watson

دوباره دیدنش شاید خاطره دوستانی را زنده کند که آن روزها برخی ستودنش و کثیری نپسندیدند:

پل، درخت، سفيد


تو مي‌روي آن جا كنار پل كه بنشيني و كاغذ بنويسي, تا آفتاب كه ته‌مانده‌اش را جمع كند آنجا در توازي درخت تاب بخوري از بادي كه گرچه خيلي تند نمي‌وزد ولي كافي است تا يكي را آن طوري توي هوا تاب دهد و فكر مي‌كني كه لابد آنجا آن قدر دور هست كه بتواني _ اگر بشود _ يك شب را آن طور كه دل‌ت مي‌خواهد بگذراني به تلافي تمام آن شب‌ها كه نشد.

و آن وقت, وقتي كه آفتاب ته‌مانده‌اش را جمع كند,‌تو آن جا تاب مي‌خوري، توي هوا با بادي كه تند نمي‌وزد، ولي كافي‌ست. كه يكي از راه مي‌رسد و يك دبه‌ي چهار ليتريِ عرق سگي توي دست‌ش هي توي زمين و هوا تاب مي‌خورد _ كه مردم مي‌گويند تلوتلو مي‌خورد _ و مي‌آيد و تو را مي‌بيند كه آنجا كنار پل, يك سفيديِ آويزاني و مثل خودش به توازي او تاب مي‌خوري و نمي‌داند كه از نشئه‌ي عرق ناب عصرگاهي‌اش است كه يك سفيديِ آويزان تلوتلو مي‌خورد يا اين كه تازه مستي از سرش پريده و تو واقعاً داري تاب مي‌خوري.

...


ادامه مطلب