تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه

"نه من افسوس نمی خورم" ترانه ای به یادماندی است که با صدای رویایی خواننده ی مشهور فرانسوی در دهه 50 "ادیت پیا" و بازی درخشان برنده اسکار "ماریون کولیتار" در فیلم "بستری از گل رز" جاودانه شد.
این فیلم را امروز دیدم. شاهکاری است در مونتاژ و بازی گری و صحنه پردازی. و بخش های موزیکال فراموش نشدنی.
این سکانس پایانی فیلم است.



متن ترانه:

Non Je Ne Regrette Rien

Non, Je Ne Regrette Rien
Non! Rien de rien
Non! Je ne regrette rien
Ni le bien qu'on m'a fait ni le mal
Tout ça m'est bien égal!

Non! Rien de rien
Non! Je ne regrette rien
C'est payé, balayé, oublié
Je me fous du passé!

Avec mes souvenirs
J'ai allumé le feu
Mes chagrins, mes plaisirs
Je n'ai plus besoin d'eux!

Balayés les amours
Avec leurs trémolos
Balayés pour toujours
Je repars à zéro

Non! Rien de rien
Non! Je ne regrette rien
Ni le bien qu'on m'a fait ni le mal
Tout ça m'est bien égal!

Non! Rien de rien
Non! Je ne regrette rien
Car ma vie, car mes joies
Aujourd'hui ça commence avec toi!


نه من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم

نه، من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم
نه! برای هیچ چیز و هیچ چیز
نه! من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم
نه! برای چیزهای خوب سرنوشتم و نه چیزهای بدش
برایم همه علی السویه است


نه! برای هیچ چیز و هیچ چیز
نه! من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم
بهای همه چیز پرداخته شده، گذشته و فراموش شده است
کاری به کار گذشته ها ندارم!

با سوغاتی هایم
آتش می زنم
غم هایم را، شادی هایم را
دیگر احتیاج شان ندارم!

عشق هایم رفته اند
با لرزش هایشان
برای همیشه رفته اند
از صفر شروع می کنم

نه!برای هیچ چیز و هیچ چیز
نه! برای چیزهای خوب سرنوشتم و نه چیزهای بدش
برایم همه علی السویه است
برای هیچ چیز و هیچ چیز، نه، من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم

نه! برای هیچ چیز و هیچ چیز
نه! من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم
نه! برای چیزهای خوب سرنوشتم و نه چیزهای بدش
برایم همه علی السویه است

نه! برای هیچ چیز و هیچ چیز
نه! من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم
چرا که زندگی ام، چرا که خوشی هایم
امروز با تو شروع می شود!

این شعر را مدتی قبل برای قالپاق ترجمه کرده بودم. اما حالا که عجالتن عریضه ام به طرز مشمئز کننده ای خالی است آن را باز این جا هم می آورم تا ببینم کی بالاخره گریبان را از دست روزمره گی های روزگار سگی خلاص می کنم تا نوشتم بیاید باز و لااقل کتابی را که مدیدی است قولش را به ناشر داده ام لااقل شروع کنم. حال و روزم بی شباهت به سیاق همین گفته های دیکنسون نیست.

مردن


امیلی دیکنسون

خورشید همچنان غروب می کند، غروب می کند هنوز؛
بی هیچ منظری از بعد از ظهر
بر فراز دهکده ای که من می نگرم،--
خانه تا خانه ظهر است.

تاریکی گرگ و میش همچنان فرو می آید، فرو می آید هنوز؛
شبنمی بر چمنی نیست،
اما تنها بر پیشانی من ایستاده،
و بر چهره ام پرسه می زند.

پاهایم همچنان خواب می روند، خواب می روند هنوز؛
انگشتانم بیدارند؛
اما چرا اندک تر از آن است که مرا
به خویشتنم آگاه کند؟

چه خوب نور را می شناختم پیشترها!
اکنون نمی توانم ببینمش.
دارد می میرد، من می میرانمش؛ اما
از دانستنش ناراحت نیستم.

(متن انگلیسی را در ادامه مطلب آورده ام)

ادامه مطلب