تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه

«مرگ سقراط» اثر ژاک لویی داوید. ۱۷۸۷.  از آن جا که هیچ وقت به یاد گرفتن و فکر کردن منظم در نظام آموزشی ایران عادت نکرده ایم، پس و پیش خواندن کتاب ها برایمان ایرادی به حساب نمی آید انگار. بنابراین کسی در این کشور تعجب نمی کند که چه طور چندهزار نسخه از پاسخ عطاالله مهاجرانی به آیات شیطانی سلمان رشدی به فروش رفت در حالی که خود کتاب به طور رسمی در ایران ترجمه و چاپ نشده بود. به این ترتیب نباید تعجب کرد که در گیر و دار تلاش های تئوریک در بطن جنبش دانشجویی "جامعه ی باز و دشمنانش" زودتر از آثار کسانی که خوانده شود که کارل ریموند پاپر آن ها را دشمنان فضای باز در جامعه می شمارد. به هر تقدیر جامعه ی باز و دشمنانش و نقل پاپر از دموکراسی ستیزی افلاطون این طور می نمایند که گویی دموکراسی در همان آغازین روزهای تولدش با دشمنانی سترگ دست به گریبان بوده است و باز از آن جا که زمینه های روشن فکری آکادمیک در ایران همیشه دموکراسی را حائز ارزشی مثبت تصویر می کند (که نظام حاکم آموزشی مذبوحانه تلاش می کند آن را به دلیل ماهیت سکولارش ضدارزش نشان دهد) با تقریب خوبی همه ی روشن فکران تحصیل کرده ی ایرانی (با هر گرایشی) تمایلات پرودموکراتیک پیدا می کنند یا دست کم از آن به عنوان یک ارزش اجتماعی یاد می کنند و طبعن در این بازی جدی ترها که در کار تئوری جنبش بوده اند و کتاب پاپر را هم خوانده اند، "جمهور" را به خاطر رهیافت "غیردموکراتیک" افلاطون در اتوپیای خودش قربانی می کنند. در این بازی ویل دورانت هم بی تقصیر نیست که حکومت های شرقی را محصول تفکر افلاطونی و دموکراسی های غربی را ادامه ی منطقی نگرش ارسطو به ساختار حکومت می داند و "تاریخ فلسفه" اش اولین کتابی می شود که در خواب گاه دانشجویی دستت می آید.
با این اوصاف گرایش به آرای افلاطون در دموکراسی در مفهوم ایرانی شده اش می تواند به سادگی از یک نفر یک ضدقهرمان بسازد. اما به نظر بد نیست یک بار دیگر آرایی را که به سادگی ردشان کردیم مرور کنیم. شاید افلاطون چیزی را دیده بود که از دید دوستانی که به واسطه ی حضور پرحجم دکتر سروش در عالم اندیشه ی ایرانی پاپری شده اند، جا مانده است. (بد نیست که اگر خوانده ایم یک بار دیگر و اگر نخوانده ایم برای بار اول نگاهی به آثار افلاطون بیاندازیم. بالاخص رهیافت عدالت مدارش در جمهور برای ساخت اتوپیایی که قدیمی شده اما سنگ بنای سیاست های اتوپیایی بعدی است.ترجمه ی انگلیسی جمهور این جا)
بعد از آن که "اکثریت" مردم دولت-شهر آتن آرای سقراط را در تقابل ارزش های جامعه ی آن روز دیدند و آن را برای کشورشان مضر دیدند به اعدام محکوم شد. ظاهرن افلاطون تلاش می کند تا مانع مرگ استادش شود اما سقراط نمی پذیرد و جام شوکران مشهورش را سر می کشد. به این ترتیب افلاطون با یک سوال بزرگ مواجه می شود که چرا کسانی که ذره ای از دانش سقراط در آن ها نیست می توانند به استناد "قدرت" (Authority)ای که "اکثریت" به آن ها می دهد و نیز بنا به رای اکثریت کسی را از جامعه "حذف" کنند که بیش از آن ها می توانسته مفید باشد. به این ترتیب به اولین مخالف جدی دموکراسی تبدیل می شود. اما بعد از افلاطون هم مدافعان دموکراسی راهی متقن برای رفع این ایراد دوهزار ساله نیافتاند و دموکراسی هنوز ایراد کهنه اش را دارد و احتمال حذف و حاشیه نشینی ها پابرجاست. در جواب طبعن به دو پاسخ محتمل کلی ممکن است بربخوریم. اول این که این ها هزینه های آزادی نهادینه شده است و دوم تلاش می کنیم با سازوکارهایی آن را به حداقل برسانیم، چرا که راه بهتری وجود ندارد. البته هر دو پاسخ وجوهی از حقیقت را در خود دارند. اما آن چه که من را بیشتر سمت بازخوانی روایت پرودموکراتیک سوق می دهد، تفسیر ایرانی شده ی آن است و رفتاری که عمدتن در بین طبقه ی رواج پیدا کرده است. تفسیری که به دیکتاتوری اکثریتی ای که افلاطون آن را زیر سوال برد تبدیل شده است (البته در بطن جامعه ی حقیقی ایرانی که اساسن نشانی از هیچ نوع دموکراسی نیست تا بتوان آن را نقد کرد و بحث من عمدتن معطوف به رفتارمان در جامعه ی مجازی است). دیکتاتوری اکثریتی به این ترتیب نمود پیدا می کند عده ای می توانند بنا به سلایق یا ارزش هاشان عده ای دیگر را [مجازن] "حذف" کنند. یا حتا رای گیری ای اتفاق بیافتد که موضوعی مطرح نشود و وجهی تابویک پیدا کند (این موضوع می تواند مخالف هر ارزشی باشد. مثل دین، ملیت، ارزش های اخلاقی، یا هر چیزی که تصورش را می کنید، تاثیری در کلیت بحث ندارد). به این ترتیب این "اکثریت" موضوع هماهنگ با ارزش های جمعی شان را به "تمام" اعضای جامعه تحمیل می کنند و چون رای گیری دموکراتیکی هم اتفاق افتاده پس قانون موضوعه یا حکم صادره [مکتوب یا غیرمکتوب] مشروعیت هم پیدا می کند. (مثلن سایتی با اکثریت کاربران مذهبی شکل می گیرد و شما که غیر مذهبی هستید به رای اکثریت حساب کاربریتان مسدود می شود یا مطالبان، دست کم آن ها که با ارزش های اکثریت هماهنگ نیست، حذف می شود.) به این ترتیب دیکتاتوری ای مطابق رای اکثریت آزادی های اولیه ی شما را سلب می کند. حتا با این فرض که شما سقراط نباشید اما به هر حال آزادی مصروحه ی اولیه را دارا هستید. پس ایراد کهنه ی افلاطونی به سرعت گریبان دموکراسی نوپای ناآزموده ی ایرانی مان را می گیرد. با این اوصاف می توان انتظار داشت که (در صورتی که این نمونه های مجازی پایه ای برای استقرا و تعمیم به جامعه ی حقیقی باشند) دور نمایی از آزادی حتا با تغییر حاکمیت و قدرت گرفتن روشن فکران متوسط جامعه هم در کوتاه مدت وجود نداشته باشد. این نگاه به اکثریت تولید دیکتاتوری ای می کند که نه بر اساس رای یک فرد که بر اساس رای یک گروه (حالا هر چه قدر بزرگ) شکل گرقته است.
البته جمهور افلاطون هنوز راه گشاست. خاطرم هست که دکتر اسماعیل بنی اردلان ترجیع بند کلاس هایش همین تمثیل غار بود. (هرچند امروز کم تر وجه اشتراک بین خودم و ایشان می بینم اما با اهمیت این تمثیل با استادم هم داستان ام.)
افلاطون در انسان ها را محبوسانی در غار تصویر می کند که جز سایه خویش در تاریکی غار چیزی نمی بینند. از دید او روشن بینی زمانی حاصل می شود که قدم به میان نور بگذاریم و اشیا را در نور طبیعی ببینیم. در این گام نهادن به بیرون البته چشم هایمان آزرده خواهند شد، اما راهی جز این دیالکتیک وجود ندارد. باید از بند "تجربه ی حسی" خلاص شویم و فقط عقل را به کار بریم. تا زمانی که ارزش های تابویی چون اعتقاداتمان وجود دارند و بر اساس آن ها رای می دهیم، دیکتاتوری اکثریتی به طرفه العینی با جو سازی عده ای چاک دهان دریده شکل می گیرد.
اما این راه افلاطونی هنوز بسیار دور از دسترس می نماید. چه طور می توان در جامعه ای با این سرانه ی مطالعه چنین رفتاری از عامه انتظار داشت؟ برای همین دور از دست رس بودن است که تعریف مدرن از دموکراسی به عنوان "رعایت حقوق اقلیت" مطرح می شود. دموکراسی مدرن راعی حقوق اقلیت است. در یک فضای مجازی بالاخص، اکثریت به هر تقدیر حقوق خود را دارا هستند، چیزی که اهمیت پیدا می کند این است که شعوری در جمع پدید آید که بداندند مدیدی است دموکراسی تغییر تعریف اساسی پیدا کرده است و اما این خبر این تغییر پشت دیوارهای بلند بی خبری ایرانی ما مانده است. مثال ساده ی آن این که اگر سایتی داریم که نود و نه درصد کاربران سکولار هستند (و در دنیای حقیقی حقوقشان پایمال می شود) و یک درصد مذهبی (که در دنیای حقیقی بیشتر ازحق خود هم دارند) این نود و نه درصد، یک درصد باقی مانده را حذف نکند و آگاهانه به حق آزادی بیان، حق حیات (که در اینترنت طبعن مجازی است) و حتا حق تبلیغ آرایش احترام بگذارد. به این ترتیب می شود از رهیافت اتوپیایی افلاطون به نفع جامعه ی باز پاپری صرف نظر کرد و مطمئن بود که هیچ سقراط بالقوه ای به رای اکثریت گرفتار شوکران نمی شود. البته این هنوز  راه حل پس و پیش خواندن (یا اصلن نخواندن) کتاب ها در ایران نیست.



پ. ن: از لطف همه ی دوستانی که پست قبلی ام نگران شان کرده بود به انحاء مختلف جویای احوالم شده بودند سپاسگزارم. خوش بختانه حال عزیز که بدحالی اش چند ماه گذشته ام را سخت کرده بود، رو به بهبودی است و سایه اش بالای سرم خواهم ماند. در این مدت دو پست احساسی نوشتم که به دلیل آن که هرگز در رودررویی های حقیقی و مجازی مسبوق به سابقه ای نبوده است، کسانم را متعجب کرد. احتمال تکرار این تعجب بسیار ناچیز خواهد بود من بعد. بعد از این باز همان مطالب کسل کننده ی جدی که دو سه نفر بیشتر آن را نمی خوانند در وبلاگم خواهد بود.

اما حسن آن پست ها این بود که دیدم هنوز دوستانی دارم که نادیدنشان از رفاقت مان نکاسته و اگر روزی برگردم هم صحبت هایی خواهم داشت.


روزگاتان به کام


(این تنها یک داستان است) چند هزار مایل دورتر نشسته ای و آن طرف اقیانوسی که هیچ وقت دوستش نداشته ای اتفاقاتی می افتد که تنها خبرش را با صدای غم زده ی مادرت می شنوی پشت خط تلفن و خودت وسعت غصه اش را درک می کنی توی سروصداهای عجیبی که تولیدش فقط از دست مخابرات ایران برمی آید و بس. تا فردا که دوباره صدای مادرت را بشنوی تا بفهمی که نظم مسخره ای که حضرات با استناد به آن هزار و یک مساله ی دیده و ندیده را اثبات می کنند چه دارد به سر زندگی ای می آورد و دکترهایی که لابد تو همان دانشگاه هایی درس خوانده اند که تو خوانده ای و یقین داری چیزی حالیشان نیست چه گلی دارند سرت می گیرند.
زندگی ای که به سادگی به هم می ریزد. تمام آن چه رشته ای. دو سال پیش وقتی به مقصد پکن بلیت می خریدم در حالی که می دانستم بلیت بیجینگ - سیدنی ام همان موقع توی کمد یک آپارتمان تو طبقه ی سی و چندم یک برج در محله ی بابااوشان پکن انتظارم را می کشد،هرگز به مخیله ام خطور نمی کرد بازی ای که برایم چیده می شود این شکلی است والا تف هم نمی انداختم به گور مدرک دکترایی که این همه راه را به خاطرش کوبیدم و آمدم. به چه دردم می خورد اصلن. 

فردا مهم ترین روز زندگی ام خواهد بود تا امروز که سی و یک سال نکبت را گذرانده ام. الان حدود 6 ساعت است که دارم این ترانه را گوش می کنم.

 یک موقع در یک بوکمارک فارسی برایش این را نوشته بودم و لینک کرده بودم:

"نمی دونم چه غربتی تو این ترانه هست؛ یه نوستالژی که گوش دادنش باعث می شه یک هو از زمین کنده بشی فرو بری تو خاطرات گرد گرفته ای که گاهی ته دلتو می سوزونه و می خوای خفه شی بری یه گوشه سرتو بذاری بمیری... آدم هایی که بودن و حالا به هر دلیلی نیستن. آدم بودن. گوشت و پوست و خون داشتن مثل تو، می خندیدن به شوخی هات یا عصبانی می شدن از حماقت هات. آوار می شه خاطراتشون روی سرت، بغضت حناق می شه توی گلوت نمی ترکه لامصب تا خلاص شی ... "وقتی نازت می کنه یاد من می افتی هیچ وقت؟ یاد من می افتی هیچ وقت یا که نه؟" غربت عجیبی تو این ترانه هست..."

میرم چند روزی سرم رو جایی بذارم بمیرم.


پ. ن: دوستان دارند برای یک هزینه جهیزیه ی یک خانواده ی مستمند که همین جا در همسایگی ما هستند و نه در آن طرف آب ها، و لوله های نفت از زیر پایشان رد می شود تا حضرات از سودش برج های میلیاردی بسازند، پول جمع می کنند. دوست خوبم عباس حسین نژاد متولی این کار شده است. عباس را اهل قلم ایران می شناسند و طنزپردازها. اما  چون خودش در وبلاگش نوشته "اگر اطمینان دارید" می نویسم که هرگز کسی در دوستی و صداقت این مرد شک نکرد زمان دانشجویی مان حالا فقط مردتر شده است. مخلص این که سری به آگهی بزنید و اگر توانستید به جمع این دوستان که به فکر چراغ خانه اند تا مسجد بپیوندید.

شماره سیبا: 0303769719006
شماره کارت:6037991064558491
شماره کارت:6037991064558491 که از طریق دستگاه های خودپرداز قابل پرداخت است
به نام عباس حسین نژاد


از زمانی که این وبلاگ را "متافیزیک و حضور در دنیای مجازی" نام نهادم تا به امروز بارها جست و جوگران اینترنتی در تلاش برای یافتن معنایی برای "متافیزیک" سر از این بلاگ در آورده اند و دست خالی باز گشته اند. نمی دانم چرا تا به حال به صرافت آن نیفتاده بودم که دست کم یک تعریف فرهنگ نامه ای برای آن دست و پا کنم تا گوگل کم تر ضایع شود نزد کاربران پر تعدادش. شاید دلیل آن این بود که آن روزهای آغازین وبلاگ نویسی ام بیشتر به بازی با "متافیزیک حضور" در اندیشه های دریدا علاقه داشتم و تاکید بر "هستنم" در دنیای مجازی تا سر به سر گذاشتن با متافیزیکی که در نظرم روی سر درش طوری که صاف برود توی چشمت نوشته بودند "فخلع نعلیک" که حساب دست مان بیاد که این جا کجاست و اون کیه.

امشب بالاخره فکر کردم بهتر است این پست را بنویسم. نه این که حالا آن تابلوی کذا بر سردر ملکوتش نباشد، نه. فقط وب گردی شبانه توی شرجی تابستان بود، دل مرده از هیاهوی اخبار ناگوار آوار شده روی سرم که اتفاقی مرا به صفحه ای برد که بتوانم با ترجمه اش گلی بگیرم به سر این عنوان غلط انداز وبلاگی.

این همه آفتابه و لگن برای این شام و نهار مختصر بود که در پی می آید.

متا فیزیک

شاخه ای از فلسفه است که به ساخت شرحی جامع از عمومی ترین خصوصیات واقعیت به مثابه ی یک کل می پردازد. پرسش درباره ی وجود  و طبیعت از ذهن ها، کالبدها، خدا، فضا، زمان، علیت، وحدت، تعین، و جهان تمام مسایل متافیزیکی. از زمان افلاطون به بعد، فلاسفه ی بسیاری برای تعیین این که چه چیزهایی ( و چه تعداد از آن ها) موجودند کوشیده اند. اما کانت این بحث را مطرح می کند که این کار غیرممکن است؛ او در عوض پیشنهاد می کند که ما به ساختار کلی فکر خودمان  را درباره ی جهان بپردازیم. استراوسن کارهای پیشین را متافیزیک تجدیدی و بعدی ها را تشریحی خواند.

این هم برای این که عنوان بلاگ خیلی بی صاحب نباشد آن دنیا خرکشمان کند سر پل صراط.