تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه


نقماتی که متن برای مان به بار آورده اگر نه بیشتر از نعماتش که دست کم هم کفو بوده است به گمانم. نه این که گمان بردم به سیاق گمانه زنی های جست و جوگرانه برای یافت عتیقه ای باشد، غالبن کور؛ که به ساده گی می توانم استناد کنم به بازه ی ولنگ و باز تعابیری که در ابتدا به وضوح آفتاب برای مان بودند و حالا فهمیده ایم که ظاهرن خیلی هم از این خبرها نبوده و عشقِ آسان نموده ی اول مان حالا دارد افتادن مشکل ها را به رخمان می کشد. این بازی را می توانید از ادبیات مان ردگیری کنید – که کم خطرتر بوده – تا سوءتفاهم های نسل قبل از مفهوم آزادی و جمهوری و حتا اسلامیت که به قیمت جان خیلی ها تمام شده. خنده دار و حتا شاید غم انگیز است که سنت عمدتن یهودی "تاویل" باعث شده که ریش کثیری مسیحی و مسلمان لای چرخ آسیاب متن گیر کند آن چنان که ممکن است برای رها شدن مجبور شود به خرد شدن چانه هایشان رضایت دهند.
توضیح ماجرا خیلی پیچیده نیست. یک متن وجود دارد (  شعر، قصه، کتاب مقدس، قانون اساسی و خلاصه هر آن چیزی که به نوشتار می آید) و

بعد قرار می شود ما این متن را بفهمیم. همین. اما همین مساله ی ساده به بهای از بین رفتن یا منتشر نشدن و سانسور کتاب های ادبی تا اعدام شدن و مردن کرورها آدم در طول تاریخ مزخرف زندگی بشر تمام شده.
ظاهر قضیه این است که خوب من چیزی نوشته ام و شما دارید آن را می خوانید و به سادگی به "حقیقت" متن من که احتمالن از نظر شما "منظور" من از نوشتن این متن است پی می برید. اما واقعیت این است که قصه کمی پیچیده تر از این بازی است. تعداد کتاب هایی تا به حال در شرح غزلیات حافظ نوشته شده می تواند گواه این مدعا باشد. هر کسی داعیه دار فهم "درست" از این سطرهاست ( تا الان که این متن را می نویسم نفهمیدم وقتی می گوییم "درست" منظورمان چیست) تا این جای ماجرا لااقل بازی بی خطر است. فوق اش یکی از ما چهار تا فحش می دهد به اجداد محترم فلان نویسنده که چنین گوساله ای را پس انداخته اند که اندازه ی گاو هم از فلان غزل نمی فهمد ولی بهمان مزخرف را سر هم می کند و به خورد عوام کالانعام می دهد. اما بدی ماجرا این است که این ماجرای تاویل یا هرمنوتیک در همین جا ختم نمی شود. متن صریح نوشته های معاصرمان را هم نمی فهمیم و این بار به خاطر نه اجداد به خاک پیوسته که ترتیب آدم های زنده را می دهیم. مثال ساده اش وجود نهادی مثل "شورای نگهبان" است. دوازده نفر به ای نحو کان می روند توی یک دفتر می نشینند و اصلن کارشان این است که بفهمند که قانون اساسی ای که همین چند سال پیش نوشته شده منظورش چه بوده و نصف دیگرشان هم در تلاشند تا "حقیقت" اسلام را دریابند و اطمینان حاصل کنند که چیزی که همین دیروز توی مجلس "اسلامی" نوشته شده با اسلام تطابق دارد یا نه. در این صورت ایشان هستند که باید تصمیم بگیرند "رجال" که نویسندگان قانون اساسی نوشته اند به معنی "مردان" است یا "افراد". زیاد هم بخواهی چانه بزنی ممکن است مجبور شوی اساسی شیرفهم شوی.
تمام این بازی یک درگیری زبانی کهنه است که به آن هرمنوتیک می گویند. امروز یک برنامه از رادیوی abc پخش شد که به تاثیر "هانس گئورگ گادامر" در عالم اندیشه می پرداخت به مناسبت صدونهمین سال تولدش.( آن چه نظریاتش را برای من جالب می کندنگاه دیالکتیکی سقراطی اوست به ماجرای درک از متن. گمان نمی کنم وبلاگ جای مناسبی برای توضیح این ماجرا باشد. بنابراین از آن می گذرم) اما آن چه می تواند روز تولد گادامر عزیز را با حال و اوضاع امروز ما (از ادبیات تا سیاست مان در سی امین  سال انقلاب اسلامی) جالب توجه کند، لانگ استوری شورت این که سه جور هرمنوتیک داریم (با تقریب) کلاسیک، رمانتیک و مدرن. در کلاسیک متن دارای حقیقت و این حقیقت دست یافتنی است. در رمانتیک حقیقت موجود است اما دست یافتنی نیست و به تعبیری تنها درجات نزدیکی و دوری قابل بحث است و در آخری اساسن حقیقت واحدی متصور نیست که بشود درباره امکان دست یابی با قرب و بعد حرف زد. ممکن است به اصطلاحاتی چون هرمنوتیک نئوکلاسیک و پست مدرن هم برخوریم البته.
اما آن چه باعث شد به این مساله بپردازم  هم زمانی روزهای سالگرد انقلاب ایران با تولد گادامر بود. داشتم فکر می کردم که این همه اختلاف بر سر آرمان ها، مفاهیمی چون آزادی، استقلال، اسلامیت، تفقه، مطلق بودن قدرت، وطن، فرهنگ و امثالهم ناشی از یک مساله ساده است که در غرب سال ها قدمت دارد  و برای ما انگار کودکی نوپاست. هیچ کدام حاضر نیستیم "قرائت" دیگری را دارای حظی ولو اندک از حقیقت بدانیم و هرکسی خود را تجسم حقانیت می داند. فرقی نمی کند او که قدرت دارد می کشد و آن که ندارد فحش می دهد. به شدت به هرمنوتیک سنتی مومنیم (خواسته یا ناخواسته). کاش رادیوی ما هم یک برنامه درباره گادامر پخش می کرد.

این خلاصه ی خوب را درباره ی نظریات گادامر درباب هرمنوتیک از سایت شبکه ی افغانستان نقل می کنم.

هانس گئورگ گادامر

1.  فهم متن،محصول ترکيب وامتزاج افق معنايي‎مفسر با افق معنايي‎متن است.

2.  درک عيني متن، يعني فهم مطابق با واقع، امکان پذير نيست.

3.  فهم متن، عمل بي پايان است، امکان قرائت‎هاي مختلف از متن بدون هيچ محدوديتي وجود دارد.

4. هيچ گونه فهم غيرسيالي وجود ندارد، همة فهم‎ها سيال، گذرا و تاريخ‎مند هستند، درک نهايي و غير قابل تفسيري از متن نداريم.

5.  هدف ازتفسيرمتن؛درک‌مرادمؤلّف‌نيست،نويسنده يکي‌ازخوانندگان متن است.

6.  دخالت پيش‎دانسته‎ها در عمل فهم.

7.  تفکيک افق معنايي ‎مفسر از متن.

8.  تأکيد بر نقش فاصلة بيگانه ساز ميان ‎مفسر در متن.

9.  تاريخ‎مندي متن و فهم. 

10.   معياري براي سنجش تفسير معتبر از نامعتبر نداريم، زيرا که در اصل چيزي بنام تفسير معتبر وجود ندارد.

11.   هرمنوتيک فلسفي، يعني نسبت‎گرايي تفسيري.

12.   هرمنوتيک فلسفي، تقويت کنندة پلوراليسم معرفتي.

13.   شکاکيت در امر درک و فهم به صورت غير مستقيم وجود دارد.

14.   همه ی قرائت‎هایي که از متن حاصل مي‎شوند، معتبرند.


لینک این مطلب در جام جم فلسفه


"در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه"

پارگرافی را که خواندید، مدتی قبل دوستی که معمولن میل های کیلویی برایم فوروارد می کند، فرستاده بود. معمولن میل ها حاوی تصاویر خنک و مطالب بی ارزش اند و در کسری از ثانیه آن ها دیلیت می کنم. اما این یکی به نظرم جالب رسید. در واقع به بیانی ساده فرآیند تولید یک آیین تقدسی (Ritual) را تمثیل می کند. اساسن امر قدسی در ساحت پرسش گری قرار نمی گیرد و هر گونه تعلیل در واقع تعرض به ذات اقدسش به شمار می آید(Taboo). حتا اگر بر فرض محال موفق شوید ریشه های تولید آن را برای باورکنندگانش توضیح دهید باز هم احتمال آن که بتوانید آن ها به تجدید نظر در آن باورها ترغیب کنید، بسیار ناچیز خواهد بود. تصور کنید که در مثال بالا بتوانید بی آن که جانتان به خطر بیافتد برای این راهب ها داستان را شرح دهید. احتمالن سریع ترین واکنش انتساب شما به صفاتی خواهد بود که از نظر باورمندان دارای بار منفی اند (مثلن مزدور بیگانه، یا کافر کوردل، یا خائن به آرمان ها، و صفاتی از این دست) و تفریبن می توانید مطمئن باشید که در بدو امر کسی در پی تحقیق صحت و سقم ادعای شما برنمی آید و بعد هم اگر کسی در میان راهب ها کمی منطقی تر باشد، و بخواهد کار را به جای فحش و فحش کاری با اقامه دلیل پیش ببرد به همان کتابی استناد خواهد که خود در جریان تولید آن فوق روایت (Meta-narrative) خلق و به جزئی از کلیت امر قدسی تبدیل شده اند. و بالطبع کتابی که شما خوانده اید یا منبع تان "غرض ورز"، "تفرقه افکن"، "نادرست" و ... است. به این ترتیب ،در متعالی ترین وضعیت، اگر باورمند مورد نظر دست کم همان "رساله" ی کذا را خوانده باشد، فحش را از خود شما به منابع تان منتقل می کند و یقینن تمام باورمند های دیگر هم برایش دست خواهند زد. 

نباید فراموش کرد که امر قدسی در هر حالتی پرسش ناپذیر، پاک و دور از دست رس باقی می ماند و تصور جدی بر مفید و الزامی بودنش وجود خواهد داشت (بی بستن گربه مراقبه ای صورت نمی گیرد!) و کلی برایتان مثال خواهند آورد از راهب هایی که با این کار به مقامات معنوی رسیده اند.

امر قدسی اغلب به یک مفهوم تجریدی هم وابسته است (مثل مراقبه در داستان بالا). به سادگی می توان قدسی شدن مفاهیمی چون "دین"، "مذهب"، "آیین"، "وطن"، "زبان"، "نیاکان"، "تاریخ"، "اسطوره"، و کثیری روایت دیگر را در رفتار باورمندانش مشاهده کرد. و طبعن انتظار شکل گیری یک دیالوگ برای مفاهمه کمی دور از واقع گرایی است. اما در صورت وقوع اتفاق خوبی ممکن است رخ بدهد (البته اگر تنها به جابه جایی از یک امر قدسی به امر قدسی دیگر منجر نشود، مثلن به طرز مضحکی به جابه جایی از دین به وطن که به شدت اپیدمی است!)

هنری میلر در توضیح این اتفاقات می گوید:" هر وقت تابویی می شکند، اتفاقی خوب رخ می دهد، چیزی جان بخش. می توان گقت تابوها بیش از همه چیز تنها دست آویزند، محصولات ذهن های بیمار آدم های مهیبی که جسارت زندگی را ندارند و با ماسک هایی از اخلاق و مذهب این چیزها را بر ما تحمیل می کنند."

با میلر موافق باشیم یا نه، گمان نکنم در خوی تحمیل گری باورمندان اختلاف نظری وجود داشته باشد.