تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه

برای سعید متین پور که اینک تاریخ نوبت را به او داده تا داغ قبیله ای را تنها تحمل کند

پاهایمان تا قوزک برفاب فرو می رفت و حس می کردم انگشت های پاهایم دارند حس شان را از دشت می دهند. داشتیم کوچه های باریک و گل گرفته  ی محله ی "شوقی" را قدم می زدیم سمت خانه ی دوست مشترک که کارگردان تئاتر بود. محکم قدم می زد.برخلاف من که لبه یقه کاپشن قهوه ای ام را داده بودم بالا و فرورفته بودم توی لباس هایم، او گردنش را برافراشته بود و انگار که دارد از خنکای بهاری لذت می برد توی برف ها قدم می زد وبرای ام توضیح می داد که اساسن فن شعر ارسطو، کتابی است در باب روایت به طور اعم و تئاتر به طور اخص و از این بعد شاید دیگر فن شعر نشود خواندش به این واسطه که قصویت، مدیدی است جزو الزامات شعر نیست. من هم سعی می کردم دوشادوشش راه بروم کلمه هایش را درست بفهمم.
آن سال دکتر عطا الله کوپال تصمیم گرفته بود همان اول کار حالی مان کند که درک کلاسیک از هنر نمایش یعنی چه و من که سال اول رشته ی نمایش بودم  درس تاریخ نمایش را با همین دکتر کوپال داشتم، مجبور شده بودم مثل سایر هم کلاسی ها بوطیقا را بخوانم. کتاب نایاب بود آن روزها. گرچه اگر هم نبود باز به حال من فرقی نمی کرد و خواندنش موکول می شد به شب امتحان. تا این که بهمن 79 رسید و امتحان تاریخ نمایش و شمشیر دموکلوس که فرود آمده بود و باید می خواندیم کتاب جناب ارسطو را. همان کتاب نایاب حالا نایاب تر شده بود من مانده بودم و کاسه چه کنم چه کنم در به در دنبال گلی که بشود به سر گرفت. یاد سعید افتادم. پیش از من دانشگاه تهران بود. روزی که فهمید کلاه ام را باد انداخته توی دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، به من گفت که کتاب ارزشمندی در کتاب خانه ی مرکزی دانشگاه تهران هست که مایل است دوباره بخواند. کتاب اسطوره شناسی بود. درست به خاطر دارم. خواست که امانت بگیرم و به او برسانم. یادم نیست که این کار را کردم برای اش یا نه. اما یادم هست که کتاب را گرفتم و خواندم. شاید هم دادم ش به سعید. یادم نیست.
به هر حال امتحان کتاب بوطیقای ارسطو من را باز یاد سعید انداخت. تعجبی هم نداشت. ارسطو بیشتر از وجهه ی ادبی اش، شان فلسفی دارد و سعید هم مترادف بود با فلسفه. انگار که فلسفه یک نگاه نافذ داشته باشد و موهای همیشه اصلاح شده ی کوتاه با ته ریش بود و تصمیم بگیرد توی برف قدم بزند گاهی یا کتاب فروشی باز کند در شهری که خیلی سخت بود آدم هایش را به خواندن بعضی چیزها ترغیب کرد. اما به هر حال این فلسفه ی مجسم روان باید فرقی می داشت با ما ها سر توی آخور خودمان داشتیم بی آن که یادمان بیاید صمد بهرنگی ماهی سیاه اش را برای ژست روشن فکری ما ننوشته. سعید اما خوب یادش بود. برای همین هم نشانی از ژست های ما در رفتارش نبود. موقرتر از این قرتی بازی ها بود. به هر حال بوطیقا  ارسطو را، ارسطو فلسفه را و فلسفه سعید را یادم انداخت و پنج شنبه معمول  که زنجان آمدم زنگ ش زدم  برای گرفتن از کتاب. گفت دارد و پرسید می خواهم چه کار. گفتم حکایت شمشیر دموکلوس فرو آمده را. خندید پای تلفن. گفتم دو روز بیش تر وقت ندارم. گفت کم حجم است کتاب اما او چیز بهتری دارد. توی خلاصه هایی که از کتاب های مهم کرده خلاصه ی خوبی از این کتاب دارد که می توانم سرو ته این امتحان را با آن یک طوری هم بیاورم بالاخره. خوش حال بود. قرارمان شد محله ی شوقی سرکوچه ی همین دوست کارگردانمان.
سرد بود لامصب. مثل تمام زمستان های آن شهر. آن قدر سرد که هر سال خیال می کردم دیگر این شهر زنده نخواهد شد سر بند سگ سرمایی که تا مغز استخوانش فرو رفته. بارها پیش آمد روی یخ های پیاده رو با سعید قدم بزنیم. معمولن روزهای جمعه بعد جلسات شعر ایشیق بود یا گاهی اوقات در مسیر معدود نشریات زنده شهر که هر از گاهی چیزی می نوشت در آن ها و من هم و اگر هم چیزی نمی نوشتیم لااقل پاتوق بود برای تجدید دیدار با دوستان خودکار به دست.
آن روز هم همان یخ ها و برفاب های لغزان رویش که آشنای دیرین پاهامان بودند. دوست داشت این شهر را. با علاقه در باره اش حرف می زد آن روزها.
کاغذهای خلاصه بوطیقا تقریبن در قطع پالتویی بودند و زرد رنگ. زردی شان مشخصن به خاطر کهنه گی شان بود بیش تر تا جنس شان. اما تعجب کرده بودم که کاغد کاهی در این قطع را از کجا آورده است. کاغذها را با احتیاط توی جیب کاپشنم جا داده بودم و دوشادوش سعید می رفتم. داشت تمام کتاب را برای ام تعریف می کرد. تعجب کرده بودم از حافظه اش. می دانستم حافظه ی خوبی دارد اما رنگ کاغذها با دقت سعید در جزئیات در تضاد بودند کاملن.
دوست مان را دیدم و رفتم خانه به خواندن یادداشت های سعید. با همان یادداشت ها به سادگی از پس امتحان برآمدم. بعد از سعید هرگز سراغ یادداشت ها را نگرفت، من هم از آن جا پس دادن چنین چیز ارزش مندی را عین حماقت می دانستم اصلن به روی ام نمی آوردم. بعید است یادش رفته باشد، یقین دارم از حجب اش بود که نگفت مردک ابله امتحان ات را دادی نوشته هایم را پس بده.
بعد از نه سال زمستان خیس سیدنی را قدم می زدم بیام خانه. یکی از دوستان ام خبری از سعید برای ام گذاشته بود توی مسنجر یاهو. فورواد کرده بود گمان ام برای تمام لیستش و به من هم رسیده بود. داشتم از سر کار می زدم بیرون که خبر را دیدم. قبل از این که کامپیوتر را خاموش کنم روی لینک کلیک کردم و خواندم.
پیاده روهای مرتب و باران خورده ی اپینگ شباهتی به  سطح یخ زده ی شوقی ندارد. هوای زمستانی این جا هم اصلن به صفر نمی رسد تا ذره ای نشانی داشته باشد از زادبوم یخ زده ام.  اما من یخ زده ام. دست هایم توی جیب هایم دنبال یادداشت های سعید می گردند از بوطیقا. چشم می گردانم شاید همین حوالی ببینمش که مثل همیشه صاف راه می رود و برای ام از دیالکتیک می گوید. یا شعر می خواند. تاریک است هوا. کلن سابرب های سیدنی تاریک اند بالاخص زمستان ها که شب زودتر هم می رسد. چشمم چشم های سعید را پیدا نمی کند. کاغذهایش توی جیب ام نیست. در لینک مصاحبه عطیه طاهری همسر صبور سعید را خوانده ام که سعید را برای گذراندن هشت سال حبس تعذیری به اوین منتقل کرده اند. به جرم اقدام علیه امنیت ملی! عطیه گفته بود که سعید ناراحتی معده گرفته و سردردهای مزمن سراغ اش می آیند به خاطر گذراندن روزهای طولانی شکنجه و زندان انفرادی و بازجویی هایی که به سیاق بازجویی های آن مملکت خیلی مهربانانه نبوده اند.
free image hosting
فلسفه ی روان حالا جایی است توی یکی از بندهای زندان مشهور اوین. همان که پدران مان عرق خون ریختند تا درش را بگشایند در گرماگرم انقلاب. حالا درهای سنگین اش سعید را در پشت خود محبوس کرده اند. از شواهد امر چنین برمی آید که به تجزیه طلبی محکوم شده. باورم نمی شود در تمام این سال ها که می شناسم اش حتا یک بار ندیدم جز حقوق بشر چیزی مطالبه کرده باشد. هرگز ندیدم یا نشنیدم که حتا جو احساسی بحران کاریکاتور گرفته باشد و چیزی خواسته باشد یا گفته باشد افزون بر مصرحات منشور حقوق بشر که جمهوری اسلامی ایران هم آن را امضا کرده است. یادم نمی رود که دوستان رادیکال ما به کندروی متهم اش می کردند و حالا صاحبان قدرت در نظام او را به مطالبات رادیکالی متهم کرده اند!
دریغ است که هشت سال کوچه های یخ زده ی شهرم چشم انتظار قدم های استوار سعید بماند و گوش های تشنه
 چشم به راه توضیحاتش در باره ی روایت از منظر ارسطو یا اخلاق در نزد کانت. چیزی در دل ام هنوز امیدوارم می کند به این که همین روزها سعید برمی گردد پیش عطیه. نمی دانم چرا اما یقین دارم که باید آدرس اش را بپرسم و یک کتاب خوب پیدا کنم که از دیدنش سورپریز شود و برای اش پست کنم ایران. فکر می کنم ممکن است بتوان در سیستم قضایی آن قدر عقلانیت سراغ داشت که فهماند که در بند کردن فعالان حقوق مدنی که در خفا و جلا مطالبه ای خارج از عرف نداشته اند، تنها رادیکالیزه شدن دیگران را نتیجه خواهد داد.
سعید متین پور، برادر، دوست، عزیز
اگر جسم تو در اوین است، جان های ما در بند تنگ دل و اضطراب است و لحظه ای را بی یادت سپری نمی کنیم. کتاب های زیادی برای خواندن مانده مَرد. بر دردهای یادگار شکنجه غلبه کن. سحر نزدیک است.


 

بازی از هیاهوها و داد وبیدادهای کیهان شروع شد. شریعت مداری درآمد و گفت که آدم های موسوی دارند انقلاب های مخملی-رنگی واقع در حیاط خلوت های روسیه را در ایران مدل سازی می کنند. موج سبز موسوی چی ها با موج سفید تغییر کروبیان در هم آمیخت و شد چند میلیون نفر حماسه ساز دیروز و خس و خاشاک امروز می خواستند از انقلاب به آزادی برسند که کلاشنیکوف های سازمانی میلیشا همان جا یادآوری کرد که همسایه شمالی حالا پرتجربه تر شده از روزگار سقوط شواردنادزه.
تمام این جنجال های قیم مابانه ی دیکتاتورپرستان کیهان نشین، اضافه شد به موضع انفعالی ردیف های اولیه جنبش در رد این اتهام که آن چه در جریان است "انقلاب مخملی" است. گویی انقلاب کردن رفتاری مجرمانه است که حالا باید از آن تبری جست.
انقلاب های مخملی به طور دیفالت فرصتی ایجاد کرده که کشورهایی را که کمرشان زیر بار دیکتاتوری روسی خم شده، قامت راست کنند.
انقلاب های مخملی اساسن برای تغییر مسالمت آمیز حاکمانی صورت گرفته که بر اساس رای مردم بر آن ها حکومت نمی کردند.
انقلاب های مخملی سیستم حکمرانی را از دیکتاتوری به سمت دموکراسی متناسب با مقتضیات جامعه برده است.
با این اوصاف اگر تحلیل شریعت مداری و زن غلام الهام درست باشد، لابد ایشان می پذیرند که ایران به دست دوستان ایشان به یک دیکتاتوری با حاکمانی غیرانتخابی و در حوزه ی حیاط خلوتی روسیه تبدیل شده است که حالا عده تصمیم دارند این لکه ننگ را پاک کنند از دامان ملتی که دوبار در طی صد سال انقلاب کرده و خانواده در آن نیست که شهید نداده باشد برای آزادی و دفاع از خاکش در برابر عرب هایی که با همین کلاشنیکوف های روسی می کشتندمان. به هر حال یکی از این دو مطلوب نیست: دیکتاتوری یا انقلاب مخملی.