تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه

 

گل سرخ در آگوست


هی تو

چهقدر دردناک – بی حد و مرز !-

در فروپاشی خاموش خود به ما نزدیک میشوی:

 

گویی در احساس ما-

چون استخوان صورت ما!-

 

چنانچه گویی تو

در همین نزدیکی بودی

وقتی که معشوقهای خفته میمرد و

ما به حسرت نیمنگاهی میانداختیم-

 

و به چهرهها

ویرانی میآمد

نومیدی نمناک ِ

سپیدی.

                 1966  

  گنادی آیگی - 1934

-----------------------------------------------------------------------
ترجمه‌ی شعر آیگی را تقدیم می‌کنم به روز‌های رفته‌ی خودم و دوستان‌م.باید عذرخواهی کنم از کثیری از یاران و اعوان که مکتوبات و اظهار الطاف الکترونیک‌شان را جواب ندادم یا پاسخ‌هایم اگر بوده با تاخیر بوده است. امروز بعد از حدود یک ماه دوباره سراغ وبلاگم آمده‌ام. کلی حرف برای گفتن و نوشتن داشتم که فکر می‌کردم تا دست‌م به صفحه کلید برسد آن‌ها را خواهم نوشت اما حالا که خرما از نخیل فرود آمده‌است، بیش‌تر از سه ساعت است که سرگرم خواندن نوشته‌های دوستان و مطالب جدید شده‌ام و دامن‌م از کف چنان برفته که آن‌همه مواعید که به خودم داده بودم به معیت همان دامن کذا از دست شده‌است.

 

اما این همه وقت خاک کدام گور از گم شدنم بلند بود؟ جوابش بلاهتی محض است که در قالب نوشتن پایان نامه‌ای بر 23 سال حاضر گفتن‌های اول صبح -که اسم‌ش را تحصیل گذاشته‌بودم تا مبادا بفهمم که آن‌چه مصروف لاطایلات نظام آموزشی این خراب‌آباد شد، عمر من بوده-. سایه‌ی امثال دکتر ناظرزاده(استاد نظریه‌ جدید در ادبیات‌م)، دکتر روشن(استاد ادبیات کهن‌م)، حکیم‌رابط (استاد نمایش‌نامه‌نویسی‌ام)، دکتر پیامی(استاد الکترومغناطیس‌م)، دکتر نصیری(استاد کوانتوم‌م) و دکتر درگاهی(استاد ادبیات عمومی‌م) و معدودی دیگر از سر این روزگار کم مباد که احساس غبن را می‌کاهند از روزان از دست شده. باقی هرچه بود محضر اساتیدی بود بیرون از دایره‌ی تکرار مهر و خرداد. اما به هر حال تمام شد. نمی‌دانم باز در مقطعی دیگر به همان بلاهت مبتلا خواهم شد از سر عادت یا نه؟

این روزها در کشاکش رفتن و ماندن هم مانده‌ام. با روادیدی که هست و نیستش می‌تواند بسته‌ به هسته‌ای باشد که لابد حق مسلم ماست، مثل حق مسکن، شغل، امنیت، آزادی. نمی‌دانم که رفتنم را بازگشتی هست یا نه. فقط می‌دانم ویزایم که آمد می‌روم لابد(هی امروز و فردا می‌کنند برای دادنش. شاید من هم مثل احمدی‌نژاد آن‌قدر دیر ویزایم برسد که ترجیح بدهم نروم.)


خلاصه این‌که درس فعلن تمام و رفتن هنوز در تعلیق، عمری اگر باقی بود بیش‌تر خواهم نوشت.

    یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت  17:42   مهران مرتضایی | 

سال‌هاست تلویزیون نگاه نمی‌کنم. رادیو گوش نمی‌دهم. در واقع سال‌هاست خودم را از شنیدن زبان فخیم رو به موت فارسی از رسانه‌ها محروم کرده‌ام، تا روزهایی را که به احتمال از زندگی‌ام باقی مانده با طیب خاطری افزون‌تر سپری کنم. دارد کم‌کم باور می‌شود ذات این زبان و فرهنگ با مصیبت در آمیخته. بوی تعفن می دهد دیگر لامصب بوی مرگ. بگذریم...

این محرومیت از رسانه ملی باعث شده از خیلی چیزها خبر دار نمی شوم. سر دوستان اینترنتیام سلامت که جور خبرداری را میکشند و ما هم از این نمد گاهی به کلاهی میرسیم بعضن گشاد شاید. از این هم بگذرم...

دوست نادیدهی کافه گودو ایم در پست آخرش یک فلش با موزیک گذاشته که بد جوری آسمان هوارشده بر سرم را به یادم آورد. دلتنگی عجیبی دارد.  جنازهی سوختهی فاحشهای که توی این تهران مرگآباد گردانده میشود. دوستان قدیم که عکس یادگاری فاتحانه گرفتهاند و امروز شاید سراغ از هم نمیگیرند. زنانی که موهای بازشان را باد پریشانیده و انقلاب میکنند. من آنروزها آغوش گرم مادرم را با هیاهوی بسیار دنیا عوض نمیکردم. حالا  منم و نمیدانم؛ منم و روزگار دوزخی دهه هشتاد؛ دلم برای آغوش مادرم تنگ شده.

عکس از سایت محسن رسولوف    نماهنگ کافه گودو وادارم کرد تا شعری را که توماس فورتنبری به مردمان مصیبتزده افغانستان تقدیم کرده- و  مدتی قبل آنرا در سایت راوا (زنان افغان) خوانده بودم -ترجمه کنم و در پست امروز قرارش دهم. پستی که اول بنا بود به پرویز‌ یاحقی  که تازه داغش را بر دلهامان گذاشته اختصاص یابد. اما نشد. انقلاب چیز عجیبیست آخر.

 

انقلابی  

چه دنیای ست دنیای ما که در آن

هرکس که به آزادی عشق می‌ورزد

و در آرزوی گریختن از بیداد و نفرت  است

باید متهم به انقلابی بودن شود

 

آیا این طبیعی نیست؟ آیا همان طور نیست

 که باید باشد؟ آزاد

که بتوانیم هر کاری که می‌خواهیم انجام دهیم، آزاد

که به هر چه می خواهیم بیندیشیم، آزاد

که آن چیزی بشویم که می‌خواهیم، آزاد

تا آن‌که را که می‌خواهیم آن‌طور که می‌خواهیم دوست بداریم:

این اساسی و بنیادین است. شالوده‌ی زندگی است.

حقیقت است که زندگی می‌تواند دشوار باشد

و چیزها همیشه آن‌طور که به نظر می‌آیند نیستند

اما این، این سبوعیت دیوانه‌وار

طبیعت

حتا لایق آن نیست که در صفحات خونین احمقانه

 کتاب‌های تاریخ، فیلم‌ها، و داستان‌های ما درج شوند،

 کم‌تر از آن‌که

به واقعیت بدل شوند. اما بدتر

 و هنوز هست دوباره.

 

 

این چیزی‌ست که دلیل

 انقلاب می‌شود. ما به انقلابی 

در قلب‌ها و ذهن‌ها و روح‌هایمان احتیاج داریم.

ما به انقلابی در درون

خود  مام زمین نیاز داریم، زنده

با عشق و احترامی ابدی

و وقف وظیفه‌ای در قبال هم:

او آینده‌ی همیشه پویا،

همیشه درخشان رهایی‌یخش و پرامیدمان را خواهد زاد.

این انقلابی علیه خود ترس از مرگ است.

 


ادامه مطلب
    سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت  12:53   مهران مرتضایی | 

دیکتاتور خداحافظی کرد اما ایدئولوژی همچنان مترصد قربانیانیست تا با خون ایشان دوام یابد. اگر فرصت دارید حتمن یک بار دیگر سطرهای اول "صد سال تنهایی "را بخوانید. "پاییز پدرسالار " سرنوشت تمام "پدران" خواهد بود. " معمر قذافی" می تواند برای خودش سال ها عزای عمومی اعلام کند.

ترجمه شعر بیشاپ را اختصاصن تقدیم می کنم به تمام دیکتاتورهای متوسطی که خود و اعوانشان آن ها را بزرگ می پندارند.

خودکشي يک ديکتاتور متوسط


  اليزابت بيشاپ       

 

امروز ،شايد، روزي باشد که حقيقت رخ مي نمايد؛

از گوشي آويزان تلفني فرو مي چکد

از پنجره ها فرو مي افتد، از قرنيزها مي وزد،

- محتويات مبهم و بي اهميت ساده ي حاصل از

خالي کردن سيني خاکستررا از انگشتانت مي زدايد

مثل جوهر از روزنامه هاي بي-دليل-خوانده شده،

راه مي بندد بر عکس هاي ناواضحِ چهره هاي چروکيده

که آن خاک را جامه ي ما ميکنند،

جامه اي چون کتي از پوست حيوانات استوايي،چون سيلي بر شبپره ها.

امروز روزيست که آن ها که کار مي کنند

رها مي شوند. آن ها که بازي مي کردند بايد

با شتاب کار کنند، همچنين با اندکي شان ويا هيچ آن را فروگذارند.

روزنامه ها فروخته ميشوند؛ کرکره ي دکه ها شکسته مي شود. اما به هرحال، شب هنگام تيترها خود را مي نويسند، بيبين،

بر هر جاي خيابان ها

و پياده روها؛ گل و لاي پاشيده شده است

حتا بر طبقه ي اول آپارتمان ها.

 

امروز روزيست که زيبا هم هست،

گرم و صاف. در ساعت هفت ديدم

که سگ ها بر حاشيه ي ساحل معروف قدم مي زنند

مثل هميشه، در سپيده دمي سبز و طوسي درخشان،

جاي پنجه هايشان را بر رطوبت مي گذارند.

خط موج ها که يکنواخت و متمايل به صورتي بودند،

رنگين کمان  بخش بخش شده پيوسته بر فراز آن آويزان بود.

در ساعت هشت؛ دو کودک بادبادک هايشان را به پرواز درمي آوردند.

 

    سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت  12:39   مهران مرتضایی | 

دیروز دوتا از شعرهای زمان تگور رو براتون ترجمه کردم. علیرضا روشن تو کامنتش اونقدر حال بهم داد که جوگیر شدم مثل اون بابا که رفته بود کلنگ افتتاح بزنه، تشویقش کرده بودن پی ساختمونو کنده بود. منم شعرهای کوتاه عشق رو از دم ترجمه می کنم. تقديم به روياهاي همه گي مان. با احترام



عشق



عشق خود را می آراید،


او اثبات مسرت درونی را در زیبایی بیرونی می جوید.



~~~


عشق دعوی تملک ندارد،


که آزادی را ارزانی می کند.



~~~


عشق رازی بی پایان است،


از آنسان که چیزی بیش از خود برای توضیح ندارد.


~~~



هدیه ی عشق نمی تواند داده شود،


منتظر می ماند تا پذیرفته شود.



مثل قبل متن انگیلسی و یه تابلوی اکسپرسیومدرن به نام رقص عشق در ادامه مطلب


ادامه مطلب
    چهارشنبه ششم دی 1385ساعت  10:15   مهران مرتضایی | 

تاگور کثیری شعر کوتاه دارد در یک پارودی آشکار با ریشش. دوتایشان را ترجمه کردم تا به واسطه ی این ادعا دماغم پهلو به محاسن حضرتش نزند. کمی زیادی لوس هستند، می بخشید این هندوی نوبل گرفته را انشالله....


زمان


پروانه، ماه ها را نه


که دقیقه ها را می شمارد


برای همین هم وقت کم نمی آورد.


*************



بگذار زندگی ات به نرمی بر لبه زمان برقصد


چونان شبنمی بر لبه ی برگ.


(عکس تاگور و متن انگلیسی شعر ها در ادامه مطلب )


ادامه مطلب
    سه شنبه پنجم دی 1385ساعت  9:48   مهران مرتضایی | 


ريلکه شاعر محبوب من نيست مسلمن، اما اين شعرش را دوست دارم براي همين ترجمه اش کردم.


تقديم به روياهاي همه گي مان. با احترام///




When her sadness turned white, then she knew she was in trouble... v,غم سپید



باز و دوباره، اگر چه به خوبي چشم انداز عشق را مي دانيم،

 

و حياط کوچک کليسا با نام هايي براي سوگواري،

 

و سکوت دهشتناک فرکنده در ميان همه شان

 

پايان: باز و دوباره با هم به تفرج مي رويم،

 

زير درختان کهنسال، دراز مي کشيم دوباره و دوباره

 

در ميان گل ها، رو در روي آسمان.

 

  

راينر ماريا ريلکه 1875-1926

 


ادامه مطلب
    دوشنبه چهارم دی 1385ساعت  15:44   مهران مرتضایی |