تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه

برف شب هنگام توی باد می پیچید و مثل تیغ های ریز می پاشید توی صورتمان. سرمان را اگر می توانستیم بلند کنیم آسمان آذربایجان را می دیدیم که سرخ شده بود از سرما و برف. با پویا یاد شب های سپید داستایفسکی می افتادیم و می خندیدیم و گاهی سرک می کشیدیم از زیر کلاه و ردیف لامپ های روشن جاده ای را که به کوه های یخ زده ی گاوازنگ می رفت ور انداز می کردیم. حدود 20 درجه زیر صفر زمینی که زیر پایمان بلور شده بود، از رفتن و حرف زدن بازمان نمی داشت. نمی دانم چند بار این مسیر  چهار پنج کیلومتری را در آن شب ها قدم زدیم. حسابش دستم نیست. بگذارید به حساب بخش عمده ی حافظه ام که در تصادف سه سال پیش از دست دادم. اما چیزهاییش خوب یادم است. اصلن آن مسیر کوهستانی را می رفتیم تا "آدم" نبینیم و دو ساعتی با خودمان باشیم و حرف هامان درباره کتاب های تازه. همان روزهای اول آشنایی ام با پویا بود که کتاب شعری دستم رسید. تقریبن همیشه توی جیب پالتوام بود. عجیب بود ماجرای داشتنش. فرشته از دوست پسرش رنجیده بود و قهر آمده بود خانه ی دانشجویی دوستی به نام شاهرخ و این شاهرخ دوست سیامک بود و سیامک دوست من در انجمن سینمای جوان. به واسطه ی همین سیامک که سال هاست ازش بی خبرم با فرشته - که بعدن ها با سیامک ازدواج کرد- و شاهرخ توی همان خانه ی دانشجویی آشنا شدم. کتابی از کتابخانه ی  پویا دست من بود آن شب اول دیدارمان در با شاهرخ و فرشته. شاهرخ آن را امانت خواست و من هم دادم! و کتاب شعر ترکی او را ازش امانت گرفتم. واضح و مبرهن است که این کتاب ها هم مثل تمام کتاب های امانت گرفته شده به صاحبانشان برنگشتند. این طوری من مجموعه ی شعر "همه اش از عشق است (Hamısı sevgidəndi)" از "نصرت کسمنلی" گیرم آمد و دوستی عزیز که همین فرشته ی نازنین باشد - که تا پیش از خروجم از ایران ادامه داشت و هنوز هم در دلم دست کم ادامه دارد- و شعرهایی که گره خوردند به خاطراتی گرد گرفته از روزهای گریزپای جوانی ام توی کوچه های برفی. آن روزها خط کیریل آذربایجان را سخت می خواندم. پویا همیشه بهتر بود. دست کم روسی بلد بود و آشناتر به الفبا. فرصتی اگر گیرمان می آمد شعری از آن می خواندیم. بعدها گاهی شب ها وقتی پدرم قوری چایش را برمی داشت و می آورد کنار پنجره و می خواست تا شعری برایش بخوانم. می خواندم و می رفتم و صدای ضبط صوت آیوای قدیمی اش را می شنیدم که آواز "آیریلیق" بهبودف ازش در می آمد یا آهنگ "تو ای پری کجائی" حسین قوامی یا چیزی در همین مایه ها نوستالژیک.
شعرهای نصرت برای من تمام این خاطرات است. صدای "نازپری دوستالیوا" ست که آن ها را به زیبایی می خواند. یادآور روزهایی که تمام کسانی که دوستشان دارم - جز طلیعه ی زیبا که آن روزها نمی شناختمش هنوز- در کنارم بودند. روزهای گام های نوپایی ام در شناخت ادبیات زبانی که پدرم عاشقانه دوستش دارد.
آن روزهای برف آلود جاده ی گاوازنگ حالا گذشته. گاوازنگ بکر ما دیگر خلوت من و پویا نیست، یک پارک تفریحی بزرگ شده و شلوغ. پویا را در دو سال گذشته همان روزهایی که پکن بودم چند باری دیدم. فرشته گمانم کاره ایست توی یکی از نشریات معتبر ادبی. و نصرت. نصرت کسمنلی 17 اکتبر 2003 عطای این زندگی را به لقایش بخشید. فردا پنجمین سال درگذشت اوست.  شعری از او را برای این پست ترجمه می کنم به یاد برای روزهای جوانی ام و به خاطر پدرم، مادرم، شادی ام، و پویا و به خاطر چشمان زیبای طلیعه که مدیدی است از دیدنشان محرومم. فکر کنم این اولین باری است که این قدر سانتی مانتال می شود نوشته ام. بگذارید به حساب شعرهای ناب نصرت که پایم را از خاک کنده) بیوگرافی کوتاهی آخر شعر.

 

Bağışlaنصرت کسمنلی

Bir sözümlə ürəyinə toxundum
Yalvardığım sözlərimə bağışla
İstəyirsən gəl dilimdən as ancaq
səni sevən gözlərimə bağışla

Hara getsə, sizə tərəf yol alan
yalnız sənin atəşinə qalanan
evinizə pərvanətək dolanan
naxiş naxiş izlərimə bağışla

Özün yazdın ürəyimə adını
sən göstərdin mühəbbətin dadını
incikliyin atəşini odunu
külə dönmüş gözlərimə bağışla.

ببخش

با یک حرفم دلت را آزردم
به خاطر حرف های ملتمسانه ام  ببخش
اگر می خواهی از زبان دارم بزن، اما
به خاطر چشمانم که دوست دارند ببخش

هر جا که برود، آن که رو سوی شما دارد
تنها به آتش تو سوخته 
دور منزلت پروانه وار می گرد
به خاطر نقش نقش رد پایم ببخش

تو خودت نامت را بر دلم نوشتی
تو طعم محبت را به من چشاندی
هیمه آتش آزرده خاطری را نشانم دادی
 به خاطر چشمان خاکستر شده ام ببخش.


نصرت یوسف اوغلو کسمنلی در (1946 - 2003)
شاعر، روزنامه نگار و ناشر بود. او در سال 1966 در رشته ی روزنامه نگاری از دانشگاه دولتی باکو فارغ التحصیل شد و با انتشار آثارش در نشریات ادبی خود را به جامعه ادبی آذربایجان شناساند.
بلافاصله پس از اتمام دانشگاه به عضویت شاخه ی ادبی کانون نویسندگان کشورش درآمد و بعدها به ریاست این تشکیلات رسید. او در17 اکتبر 2003 در سن 57  ساله گی در اوج شهرت چشم از جهان فروبست.
یادش گرامی

این شعر را مدتی قبل برای قالپاق ترجمه کرده بودم. اما حالا که عجالتن عریضه ام به طرز مشمئز کننده ای خالی است آن را باز این جا هم می آورم تا ببینم کی بالاخره گریبان را از دست روزمره گی های روزگار سگی خلاص می کنم تا نوشتم بیاید باز و لااقل کتابی را که مدیدی است قولش را به ناشر داده ام لااقل شروع کنم. حال و روزم بی شباهت به سیاق همین گفته های دیکنسون نیست.

مردن


امیلی دیکنسون

خورشید همچنان غروب می کند، غروب می کند هنوز؛
بی هیچ منظری از بعد از ظهر
بر فراز دهکده ای که من می نگرم،--
خانه تا خانه ظهر است.

تاریکی گرگ و میش همچنان فرو می آید، فرو می آید هنوز؛
شبنمی بر چمنی نیست،
اما تنها بر پیشانی من ایستاده،
و بر چهره ام پرسه می زند.

پاهایم همچنان خواب می روند، خواب می روند هنوز؛
انگشتانم بیدارند؛
اما چرا اندک تر از آن است که مرا
به خویشتنم آگاه کند؟

چه خوب نور را می شناختم پیشترها!
اکنون نمی توانم ببینمش.
دارد می میرد، من می میرانمش؛ اما
از دانستنش ناراحت نیستم.

(متن انگلیسی را در ادامه مطلب آورده ام)

ادامه مطلب

 

گل سرخ در آگوست


هی تو

چهقدر دردناک – بی حد و مرز !-

در فروپاشی خاموش خود به ما نزدیک میشوی:

 

گویی در احساس ما-

چون استخوان صورت ما!-

 

چنانچه گویی تو

در همین نزدیکی بودی

وقتی که معشوقهای خفته میمرد و

ما به حسرت نیمنگاهی میانداختیم-

 

و به چهرهها

ویرانی میآمد

نومیدی نمناک ِ

سپیدی.

                 1966  

  گنادی آیگی - 1934

-----------------------------------------------------------------------
ترجمه‌ی شعر آیگی را تقدیم می‌کنم به روز‌های رفته‌ی خودم و دوستان‌م.باید عذرخواهی کنم از کثیری از یاران و اعوان که مکتوبات و اظهار الطاف الکترونیک‌شان را جواب ندادم یا پاسخ‌هایم اگر بوده با تاخیر بوده است. امروز بعد از حدود یک ماه دوباره سراغ وبلاگم آمده‌ام. کلی حرف برای گفتن و نوشتن داشتم که فکر می‌کردم تا دست‌م به صفحه کلید برسد آن‌ها را خواهم نوشت اما حالا که خرما از نخیل فرود آمده‌است، بیش‌تر از سه ساعت است که سرگرم خواندن نوشته‌های دوستان و مطالب جدید شده‌ام و دامن‌م از کف چنان برفته که آن‌همه مواعید که به خودم داده بودم به معیت همان دامن کذا از دست شده‌است.

 

اما این همه وقت خاک کدام گور از گم شدنم بلند بود؟ جوابش بلاهتی محض است که در قالب نوشتن پایان نامه‌ای بر 23 سال حاضر گفتن‌های اول صبح -که اسم‌ش را تحصیل گذاشته‌بودم تا مبادا بفهمم که آن‌چه مصروف لاطایلات نظام آموزشی این خراب‌آباد شد، عمر من بوده-. سایه‌ی امثال دکتر ناظرزاده(استاد نظریه‌ جدید در ادبیات‌م)، دکتر روشن(استاد ادبیات کهن‌م)، حکیم‌رابط (استاد نمایش‌نامه‌نویسی‌ام)، دکتر پیامی(استاد الکترومغناطیس‌م)، دکتر نصیری(استاد کوانتوم‌م) و دکتر درگاهی(استاد ادبیات عمومی‌م) و معدودی دیگر از سر این روزگار کم مباد که احساس غبن را می‌کاهند از روزان از دست شده. باقی هرچه بود محضر اساتیدی بود بیرون از دایره‌ی تکرار مهر و خرداد. اما به هر حال تمام شد. نمی‌دانم باز در مقطعی دیگر به همان بلاهت مبتلا خواهم شد از سر عادت یا نه؟

این روزها در کشاکش رفتن و ماندن هم مانده‌ام. با روادیدی که هست و نیستش می‌تواند بسته‌ به هسته‌ای باشد که لابد حق مسلم ماست، مثل حق مسکن، شغل، امنیت، آزادی. نمی‌دانم که رفتنم را بازگشتی هست یا نه. فقط می‌دانم ویزایم که آمد می‌روم لابد(هی امروز و فردا می‌کنند برای دادنش. شاید من هم مثل احمدی‌نژاد آن‌قدر دیر ویزایم برسد که ترجیح بدهم نروم.)


خلاصه این‌که درس فعلن تمام و رفتن هنوز در تعلیق، عمری اگر باقی بود بیش‌تر خواهم نوشت.


سال‌هاست تلویزیون نگاه نمی‌کنم. رادیو گوش نمی‌دهم. در واقع سال‌هاست خودم را از شنیدن زبان فخیم رو به موت فارسی از رسانه‌ها محروم کرده‌ام، تا روزهایی را که به احتمال از زندگی‌ام باقی مانده با طیب خاطری افزون‌تر سپری کنم. دارد کم‌کم باور می‌شود ذات این زبان و فرهنگ با مصیبت در آمیخته. بوی تعفن می دهد دیگر لامصب بوی مرگ. بگذریم...

این محرومیت از رسانه ملی باعث شده از خیلی چیزها خبر دار نمی شوم. سر دوستان اینترنتیام سلامت که جور خبرداری را میکشند و ما هم از این نمد گاهی به کلاهی میرسیم بعضن گشاد شاید. از این هم بگذرم...

دوست نادیدهی کافه گودو ایم در پست آخرش یک فلش با موزیک گذاشته که بد جوری آسمان هوارشده بر سرم را به یادم آورد. دلتنگی عجیبی دارد.  جنازهی سوختهی فاحشهای که توی این تهران مرگآباد گردانده میشود. دوستان قدیم که عکس یادگاری فاتحانه گرفتهاند و امروز شاید سراغ از هم نمیگیرند. زنانی که موهای بازشان را باد پریشانیده و انقلاب میکنند. من آنروزها آغوش گرم مادرم را با هیاهوی بسیار دنیا عوض نمیکردم. حالا  منم و نمیدانم؛ منم و روزگار دوزخی دهه هشتاد؛ دلم برای آغوش مادرم تنگ شده.

عکس از سایت محسن رسولوف    نماهنگ کافه گودو وادارم کرد تا شعری را که توماس فورتنبری به مردمان مصیبتزده افغانستان تقدیم کرده- و  مدتی قبل آنرا در سایت راوا (زنان افغان) خوانده بودم -ترجمه کنم و در پست امروز قرارش دهم. پستی که اول بنا بود به پرویز‌ یاحقی  که تازه داغش را بر دلهامان گذاشته اختصاص یابد. اما نشد. انقلاب چیز عجیبیست آخر.

 

انقلابی  

چه دنیای ست دنیای ما که در آن

هرکس که به آزادی عشق می‌ورزد

و در آرزوی گریختن از بیداد و نفرت  است

باید متهم به انقلابی بودن شود

 

آیا این طبیعی نیست؟ آیا همان طور نیست

 که باید باشد؟ آزاد

که بتوانیم هر کاری که می‌خواهیم انجام دهیم، آزاد

که به هر چه می خواهیم بیندیشیم، آزاد

که آن چیزی بشویم که می‌خواهیم، آزاد

تا آن‌که را که می‌خواهیم آن‌طور که می‌خواهیم دوست بداریم:

این اساسی و بنیادین است. شالوده‌ی زندگی است.

حقیقت است که زندگی می‌تواند دشوار باشد

و چیزها همیشه آن‌طور که به نظر می‌آیند نیستند

اما این، این سبوعیت دیوانه‌وار

طبیعت

حتا لایق آن نیست که در صفحات خونین احمقانه

 کتاب‌های تاریخ، فیلم‌ها، و داستان‌های ما درج شوند،

 کم‌تر از آن‌که

به واقعیت بدل شوند. اما بدتر

 و هنوز هست دوباره.

 

 

این چیزی‌ست که دلیل

 انقلاب می‌شود. ما به انقلابی 

در قلب‌ها و ذهن‌ها و روح‌هایمان احتیاج داریم.

ما به انقلابی در درون

خود  مام زمین نیاز داریم، زنده

با عشق و احترامی ابدی

و وقف وظیفه‌ای در قبال هم:

او آینده‌ی همیشه پویا،

همیشه درخشان رهایی‌یخش و پرامیدمان را خواهد زاد.

این انقلابی علیه خود ترس از مرگ است.

 


ادامه مطلب

دیکتاتور خداحافظی کرد اما ایدئولوژی همچنان مترصد قربانیانیست تا با خون ایشان دوام یابد. اگر فرصت دارید حتمن یک بار دیگر سطرهای اول "صد سال تنهایی "را بخوانید. "پاییز پدرسالار " سرنوشت تمام "پدران" خواهد بود. " معمر قذافی" می تواند برای خودش سال ها عزای عمومی اعلام کند.

ترجمه شعر بیشاپ را اختصاصن تقدیم می کنم به تمام دیکتاتورهای متوسطی که خود و اعوانشان آن ها را بزرگ می پندارند.

خودکشي يک ديکتاتور متوسط


  اليزابت بيشاپ       

 

امروز ،شايد، روزي باشد که حقيقت رخ مي نمايد؛

از گوشي آويزان تلفني فرو مي چکد

از پنجره ها فرو مي افتد، از قرنيزها مي وزد،

- محتويات مبهم و بي اهميت ساده ي حاصل از

خالي کردن سيني خاکستررا از انگشتانت مي زدايد

مثل جوهر از روزنامه هاي بي-دليل-خوانده شده،

راه مي بندد بر عکس هاي ناواضحِ چهره هاي چروکيده

که آن خاک را جامه ي ما ميکنند،

جامه اي چون کتي از پوست حيوانات استوايي،چون سيلي بر شبپره ها.

امروز روزيست که آن ها که کار مي کنند

رها مي شوند. آن ها که بازي مي کردند بايد

با شتاب کار کنند، همچنين با اندکي شان ويا هيچ آن را فروگذارند.

روزنامه ها فروخته ميشوند؛ کرکره ي دکه ها شکسته مي شود. اما به هرحال، شب هنگام تيترها خود را مي نويسند، بيبين،

بر هر جاي خيابان ها

و پياده روها؛ گل و لاي پاشيده شده است

حتا بر طبقه ي اول آپارتمان ها.

 

امروز روزيست که زيبا هم هست،

گرم و صاف. در ساعت هفت ديدم

که سگ ها بر حاشيه ي ساحل معروف قدم مي زنند

مثل هميشه، در سپيده دمي سبز و طوسي درخشان،

جاي پنجه هايشان را بر رطوبت مي گذارند.

خط موج ها که يکنواخت و متمايل به صورتي بودند،

رنگين کمان  بخش بخش شده پيوسته بر فراز آن آويزان بود.

در ساعت هشت؛ دو کودک بادبادک هايشان را به پرواز درمي آوردند.

 


دیروز دوتا از شعرهای زمان تگور رو براتون ترجمه کردم. علیرضا روشن تو کامنتش اونقدر حال بهم داد که جوگیر شدم مثل اون بابا که رفته بود کلنگ افتتاح بزنه، تشویقش کرده بودن پی ساختمونو کنده بود. منم شعرهای کوتاه عشق رو از دم ترجمه می کنم. تقديم به روياهاي همه گي مان. با احترام



عشق



عشق خود را می آراید،


او اثبات مسرت درونی را در زیبایی بیرونی می جوید.



~~~


عشق دعوی تملک ندارد،


که آزادی را ارزانی می کند.



~~~


عشق رازی بی پایان است،


از آنسان که چیزی بیش از خود برای توضیح ندارد.


~~~



هدیه ی عشق نمی تواند داده شود،


منتظر می ماند تا پذیرفته شود.



مثل قبل متن انگیلسی و یه تابلوی اکسپرسیومدرن به نام رقص عشق در ادامه مطلب


ادامه مطلب

تاگور کثیری شعر کوتاه دارد در یک پارودی آشکار با ریشش. دوتایشان را ترجمه کردم تا به واسطه ی این ادعا دماغم پهلو به محاسن حضرتش نزند. کمی زیادی لوس هستند، می بخشید این هندوی نوبل گرفته را انشالله....


زمان


پروانه، ماه ها را نه


که دقیقه ها را می شمارد


برای همین هم وقت کم نمی آورد.


*************



بگذار زندگی ات به نرمی بر لبه زمان برقصد


چونان شبنمی بر لبه ی برگ.


(عکس تاگور و متن انگلیسی شعر ها در ادامه مطلب )


ادامه مطلب


ريلکه شاعر محبوب من نيست مسلمن، اما اين شعرش را دوست دارم براي همين ترجمه اش کردم.


تقديم به روياهاي همه گي مان. با احترام///




When her sadness turned white, then she knew she was in trouble... v,غم سپید



باز و دوباره، اگر چه به خوبي چشم انداز عشق را مي دانيم،

 

و حياط کوچک کليسا با نام هايي براي سوگواري،

 

و سکوت دهشتناک فرکنده در ميان همه شان

 

پايان: باز و دوباره با هم به تفرج مي رويم،

 

زير درختان کهنسال، دراز مي کشيم دوباره و دوباره

 

در ميان گل ها، رو در روي آسمان.

 

  

راينر ماريا ريلکه 1875-1926

 


ادامه مطلب