تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه



"اخلاق مداری به واقع آموزه ی چگونه خویشتن را خوشنود ساختن نیست، بلکه این است که چه گونه می توانیم خود را سزاوار خوشنودی سازیم."

ایمانوئل کانت [نقد عقل عملی]




ادامه مطلب
    دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت  23:12   مهران مرتضایی | 


دلیل، از منظری صلب، مثل مفهوم قضاوت صدق و کذب، هرگز نمی تواند به خودی خود انگیزه ای برای خواست باشد و نیز تاثیری بر اراده ندارد. اما بر برخی هیجانات و علایق تاثیر می گذارد. رابطه ی انتزاعی بین ایده ها، اوبژه های کنجکاوی اند نه قصد. و موضوعات واقعی، وقتی که نه خیرند و نه شر، وقتی که نه شوق می آفرینند و نه بیزاری، تمامن علی السویه اند، و چه شناخته شده باشند چه ناشناخته، چه به درستی درک شده باشند چه به اشتباه، نمی توانند انگیزه ای برای کنشی باشند.

  این ها گفته ی دیوید هیوم است. هفتم می تولد این مرد بزرگ است.

ادامه مطلب
    چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت  1:7   مهران مرتضایی | 

 Unidentified cartoon of Baudrillard

پسا ساختارگرایی جریانی روشن فکرانه است که توسط برخی فلاسفه ی کانتیننتال و نظریه پردازان انتفادی در نیمه ی دوم قرن بیستم شکل گرفت. تا این زمان نظربه های ساختارگرایانه ای چون روی کرد سوسور در زبان شناسی یا نگاه مارکس به جامعه یا بسط نظریات فروید در روان شناسی کاملن بر اندیشه ورزی غرب مستولی شده بود. در دهه 60 ساختارگرایان فرانسوی کوشیدند که این نظربات را در هم بیامیزند. در واقع این تلاش واکنشی بود به نوع تفلسف اگزیستانسیالیست ها که بر این عقیده بودند که انسان آن چیزی است که خودش می سازد (همان قصه ی وجود و ماهیت). برای ساختارگرایان فرد محصول ساختارهای جامعه شناختی، روان شناختی، و زبان شناختی ای است که هیچ کنتزلی بر آن ها ندارد.
کسی که مبدع نظریه پسا ساختارگرایی شد، ساختارگرایی به نام میشل فوکو بود. او با نقش ساختاری جامعه و زبان موافق بود اما در دو مساله اساسی تشکیک کرد:
الف) این که ساختار زیربنایی ای وجود دارد که می تواند شرایط انسانی را تبیین کند و
ب)این که نگاه از بیرون گفتمان و بررسی اوبژه ای شرایط میسر باشد.
ژاک دریدا هم متعاقبن ساختارشکنی را به مثابه تکنیکی در کشف دریافت های متکثر از متن بزر اساس اندیشه های نیچه و هایدگر بسط داد.
نکته مهم در درک پسا ساختارگرایی این است که این مفهوم بیش از آن که ماهیتی ایجابی داشته باشد، هویتی سلبی دارد که در مقام نفی برخی وجوه ساختارگرایی معنا می یابد.


توضیح: این مطلب را برای قالپاق نوشته بودم که متاسفانه بازخورد مناسبی نداشتم. برای همین این توضیح را اضافه می کنم.
پسا ساختارگرایی در واقع مجموعه ای از گزاره هایی است که نوعن در مقام آنتی تز گزاره های ساختارگرا عنوان می شود. طبعن نمی توان وجه چارچوب دار دقیق ساختارگرایی را در آن جست و مثل غالب نظریات پسا مدرن گریز از قطعیت و نوعی آنارشی در آن وجود دارد. به همین سادگی...


    جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت  18:53   مهران مرتضایی | 

 

دي روز ۱۵ اكتبر بود - ولي از آن جا كه مدتي است كلاس من به نحو خفني بالا رفته نمي دانم به تقويم شمسي چه روزي مي شود، به هر حال - در اين روز دو نفر كه حتا از من هم بيشتر چير مي دانستند به دنيا آمدند؛ نيچه و فوكو.

Michel Foucault كچلي بزرگ Friedrich Nietzsche با سبيلي چون سبيل پدرم

اين قضيه اين قدر براي ژست روشن فكري اهميت دارد كه بخواهم ۳:۱۰ صبح وبلاگ بياتم را آپ كنم بعد عمري.(چرا؟ چون این بابا این قدر با حال است که هايدگر می گفت نيچه پروژه متافيزيك فلسفه غرب را كه با افلاطون آغاز شده‏بود به پايان مى‏رساند و بى‏معنايى آن را آشكار مى‏كند.)

پس بخشي از مقاله ي "غزت‏الله فولادوند" - درباره ي "تاثير نيچه بر انديشه و ادبيات قرن بيستم" را، كه در مجله بخارا شماره ي ۳۳و ۳۴ منتشر شده است، مي آورم- دست بر قضا فولادوند هم از من هم بيشتر چير مي داند. چه قدر آدم از من هم بيشتر چير مي داند - :

در آثار فوكو، شخصيت محورى بدون شك نيچه است و سراسر نوشته‏هاى او مشحون ازحضور نيچه است. در 1971، فوكو مقاله‏اى نوشت به نام "نيچه، تبارشناسى، تاريخ" كه بسيارمعروف شد. به عقيده ی او، تاريخ رويدادها را از چشم‏انداز غايت و فرجام لحاظ مى‏كند و معناى‏ آن را پيشاپيش مى‏داند. ولى تبارشناسى متوجه تصادفى بودن رويدادها و بخت و صدفه خارج‏از هر گونه غايت متصور از پيش است. سر و كار تبارشناسى با "برخاستن" و "منشأ گرفتن" و"زايش" است، به معناى منشأ اخلاق يا زهد و رياضت يا عدالت يا كيفر و پاداش. فوكو مى‏گويد اين گونه تحليل تبارشناسانه در نيچه - به ويژه در تبارشناسى اخلاق - نشان مى‏دهد كه هيچ راز ياذات خارج از ظرف زمان در پس چيزها پنهان نيست. تنها راز اين است كه ذاتى وجود ندارد و اگرهم داشته باشد تكه تكه از چيزهاى بيگانه با آن درست شده است. به عقيده ی فوكو، تبارشناسى‏نيچه به ما امكان مى‏دهد كه به اتفاقات و خطاها و ارزيابي هاى نادر پى ببريم كه منشأ امور وارزش هاى هنوز موجود بوده‏اند. بدين ترتيب متوجه مى‏شويم كه آن چه مى‏پنداشتيم مقدس وغيرقابل تعرض و مصون از چون و چراست؛ در واقع محصول رويدادهايى يك سره تصادفى بوده‏است.

 

    سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت  21:12   مهران مرتضایی | 

 Jacques Derrida

اصطلاح متافیزیک حضور(Metaphysics of Presence)، به طور جدی با مطرح شدن ساختارشکنی (Deconstruction) در عالم اندیشه‌ی غربی مطرح شد و از آن‌جا سر از فلسفه‌ی هنر هم درآورد. تفسیر ساختارشکنانه (Deconstructive Interpretation)  در تمام روایت(Narrative)‌های  موجود در تاریخ فلسفه‌ی غرب -که به شکل زبانی و سنتی- داعیه دار دریافت بلاوقف معنا(Meaning) بودند- تشکیک کرد و آن‌ها را متهم به این اتهام کرد که این سنن تفلسف، نوعی "مابعدالطبیعه" یا "هستی‌شناسی الوهی"(Ontotheology)  را به وجهی رجحانی به حضور(Presence) در مقابل غیاب(Absence) داده‌‌اند.

متفکران ساختارشکن چون ژاک دریدا رسالت خود را  تشکیک در (یا ساختارشکنی) این روی‌کرد مابعدالطبیعی در فلسفه می‌دانند.

البته این مناقشه، ریشه در آثار متقدمان ایشان مثل اثر "بود و زمان" مارتین هایدگر و پیش از آن فردریش نیچه دارد.

Martin Heidegger

 مراد هایدگر از حضور، حضور در"حال" و نیز حضور به مثابه امری ابدی - آن‌طور که ممکن است با خدا یا ابدیت قوانین علمی همراه باشد- است.

 

 

توضیح: این مطلب را برای قالپاق نوشته بودم. که با اجاره ی قالپاقی ها عین آن را در وبلاگ خودم هم می گذارم.

    چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت  19:20   مهران مرتضایی | 

مجتبا پویا که این روزها مشغول خدمت به اسلام و مسلمین آن هم در عمق 3500 مایلی بلاد کفر است در کامنتی که برای پست قبلیام گذاشته بود، یادآور شد  امروزجمعه – یعنی 2 فوریه – سالروز درگذشت برتراند راسل است.

 به نظر میرسد قاطبه دوستان دیگر ما را قاطی اموات و درگذشتگان حساب میکنند و انتظار بر آن است که در هیچ  Tدلخواه از زمان اهل قبور را فراموش نکنم تا ایشان هم مرا پس از مرگ به نیکی یاد کنند. بگذریم.

راسل عزیز را در پستی با عنوان راسل دوستداشتنی یاد کرده بودم اما جمعه مال آنهایی است که دستشان از دنیا کوتاه شدهاست. پس باز هم پستی دیگر را به حضرتش اختصاص میدهم که تا هنگام موت هرگز خدای و روز جزا را باور نکرد غفرالله ذنوبه.

 

برتراند آرتور ویلیام راسل( 18 می 1872– 2 فوریه 1970) فیلسوف، منطقدان و ریاضیدان خفن انگلیسی است با تمام مشخصات یک انگیلیسی خوب. موضوع جالب توجه این که او در سال 1950برنده جایزه نوبل ادبیات شد. این جایزه به دلیل  تلاشهای وی در خلق آثاری با موضوعات انسانی و آزادی عقیده به او اهدا شد.

راسل در فلسفه تحلیلی (Analytic Philosophy)، منطق و فلسفه ریاضیات، فلسفه زبان، پدیدارشناسی و فلسفه علم تلاشهای شایان عجیب و غریبی کرد که تا مدتها پدر فلاسفه و متالهین و ریاضیدانها را در برابر دیدگانشان هویدا کرد. شاید کسی پیدا نشود که پارادوکسی از پارادوکس های او را نشنیده باشد.

 

 چند جملهای را که میتواند گوشهای از طرز فکر او را نشان دهد ترجمه کردهام.

 

از کتاب چرا من مسیحی نیستم: " آزادانه اعلام میکنم که دین مسیحیت بدان شکلی که در کلیساهایش سازماندهی شده است؛ دشمن اصلی توسعه اخلاقی در دنیا در گذشته و حال است."

 

 

از اتوبیوگرافی او:" به من گفتهاند که چینیها گفتهاند که مرا در نزدکی وسترن لیک(Western Lake) دفن میکنند بنای یادبودی برایم خواهند ساخت. اما اندکی متاسفم که این اتفاق رخ نخواهد داد چرا که ممکن است من خدایی بسیار  شیک برای خراناباوری شوم. "

 

از کتاب گفتههایی در بارهی فکر کردن به فکر کردن (اثر آنتونی فلو):"بسیاری از مردم زودتر از آن که فکر کنند؛ میمیرند. و واقعن این پیش از آن] که بیندیشند[ میمیرند."

 

 در آخر یک لینک خوب http://www.geocities.com/Athens/Oracle/2528/russell.htm 

    جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت  18:31   مهران مرتضایی | 

قمار عشق وبلاگ فاطمه ابوترابیانفاطمه ابوترابيان هم از كساني‌ست كه مي‌شود به دوستي‌اش افتخار كرد. البته اگر بر حسب اتفاق آن عصر سرد زمستاني پس از جلسه‌‌ي نقد كتاب نبود ، اصلن نديده‌بوديم هم را و فقط يك صدا بود براي من و نام يك دانشجوي فوق فلسفه‌ي اسلامي در دانشگاه تهران.البته احتمالن از وبلاگش مي‌شود فهميد كه خيلي با هم هم‌عقيده نيستيم، اما دوست متفكر خوب است حتا اگر نا‌ هم‌عقيده(!) كه هيچ مخالف باشد. به هر حال با امضاي فاطمه " بخشی از رساله دفاع نشده‌"اش را با اين تذكر كه " فراموش نکنید زبان فلسفه زباني دقیق است " به عنوان كامنت براي " برای کامل تر شدن پست" قبلي‌ام نوشته بود. به درد من كه خورد بس پست امروزم با احترام مال ايشان باشد و تقديم به ساير دوستان:

رمانتیک ها یک جریان انتقادی در برابر عقل گرایی عصر روشنگری بودند. فیخته جمله قشنگی دارد می گوید: "من بر خلاف اسپینوزا حقیقت انسان را اصل گرفتم و جهان را از آن بیرون آوردم". او در عین حال معتقد بود خداوند ذات مطلقی است که شخصیت بردار نیست و می گفت: "خداوند همان نظام کرداری جهان است". او تمام حقیقت را من می دانست و در مقابل آن از اصطلاح جز من استفاده می کرد. کانت ثابت کرده بود که شناخت انسان از شی فی نفسه محدود است و از سوی دیگر بر اهمیت سهم ذهن در دانش یا شناخت تاکید داشت. بنابراین دیگر انسان آزاد بود زندگی را به شیوه خویش تعبیر و تفسیر کند. فیخته سخت علاقه‌مند این اراده آزاد شده بود. او در بین نظریات کانت بر اصالت اخلاق و عقل عملی تاکید می کرد و معتقد بود عقل نظام طبیعت را بسان یک نظام ضروری می‌بیند ولی ما در خودمان آزادی و میل به فعالیت اختیاری را می یابیم و وجدان ما نظامی را ترسیم می‌کند که باید برای تحقق بخشیدن به آن تلاش کنیم. پس باید طبیعت را تابع من نه امری مستقل و بی‌ارتباط با آن تلقی کنیم. همین گرایش به آزادی بود که او و سایر رومانتیک ها مانند شلینگ را به اصالت روح ( که ویژگی آن را آزادی می شمرند) و نوعی ایده آلیسم سوق داد. مکتبی که به دست هگل سامان یافت و به صورت یک نظام فلسفی نسبتن منسجم درآمد.

    سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت  14:48   مهران مرتضایی | 

شنبه 7بهمن يا همان 27 ژانويه‌ي فرنگي‌ها روز عجيبي است. عجيبيت ماجرا از آن‌جاست كه سه تا از خفن‌تريت رمانتيسيست‌هاي آلمان در اين روز به دنيا آمده‌اند. شلينگ(1854 -1775- Friedrich Wilhelm von Schelling) فيخته(1814-1762 Johann Gottlieb Fichte) در عالم فلسفه و موتسارت(1791-1756  Wolfgang Amadeus Mozart ) خداي موزيك- البته به زعم من. عكس اين سه نفر را هم همين‌جا مي‌گذارم:

    Friedrich Wilhelm Joseph Von Schelling             Johann Gottlieb Fichte                      Mozart, Wolfgang Amadeus

      شلینگ                               فیخته                              موتسارت

كسي از اين‌كه دو نفر رفيق گرمابه و گلستان بر سر مسايل فلسفي معاند و مخالف جدي هم باشند تعجب نمي‌كند، تقابل شلينگ و هگل هم خوب تعجب ندارد. مگر ارسطو مقابل استادش افلاطون نايستاد تا حالش را بگيرد؛ لابد شلينگ هم پيش خودش فكر كرده كه چه من و گل شبدر چه‌كم از ارسطو و لاله‌ی قرمز داریم، بنابراين با اخذ "مفهوم منِ ناب" از فيخته – كه قبلن مفهوم "منِ متفكر" را برساخته بود- به مثابه‌ي يك ايده‌آليست استعلايي (Transcendental Idealism) در برابر هگل دوست، هم ‌كلاسي و استاد سابق خود مي‌ايستد. جالب اينكه هر سه‌ي اين حضرات سال 1798 در دانشگاه ينا همكار مي‌شوند. براي اين‌كه اين پست طولاني نشود و دوستان اعتراض نكنند توضيحات اساسي را حواله‌ي ادامه‌ي مطلب مي‌كنم.

اما آمائوس موتسارت عزيز. اين همان بابايي است كه سمفونيِ 40 اش به طرز مضحكي زنگ موبايل كثيري عوام كل‌انعام شده‌ كه پيتزا پپروني با آمادئوس موتسارت برايشان فقط يك اسم خارجي‌ست كه نمي‌فهمند اما احتمالن به نظرشان باحال هستند همان‌طور كه لابد ملاصدرا برايشان تنها يك خيابان است نزديك ونك. بگذريم اين بنده‌ي مظلوم هم رمانتيك بود به شدت. اين هم يك لينك كه سمفوني 40 را آن‌لاين گوش كنيد و مشعوف شويد و اين هم لينك چند تا ازباقي آثار آن مرحوم.


ادامه مطلب
    شنبه هفتم بهمن 1385ساعت  15:43   مهران مرتضایی | 

 

براي كساني مثل من كه فيزيك را به مثابه متعالي‌ترين دانسته بشر مي‌ستايند، فايرابند  لااقل ا زحيث روش، يك كابوس در نيمه شب تابستان به حساب مي‌آيد. شايد به راحتي بتوان با پاپر پاپر عزيز و خوش تيپ. همداستان بود كه "نمي توانيم مدعي شويم كه اجسام هميشه با شتاب g سقوط مي‌كنند و تنها بتوانيم بگوييم اجسام تا كنون با شتاب g  سقوط كرده اند و مي‌توانيم با احتمال خوبي اميدوار باشيم كه باز با همين شتاب سقوط كنند"، اما واقعن كاخ‌نشيني  مدرن‌مان با اين ادعاي فايرابند به كوخ‌نشيني پسامدرن مبدل مي‌شود كه "هيچ متد متقني براي اثبات نظريه‌هاي علمي وجود ندارد." به هر حال دي‌روز اگر فايرابند عزيز مي‌بود هشتادو دو ساله مي‌شد. (اين را بايد به استاد ارجمند دكتر قوام صفری تبريك بگويم لابد، كه اگر نبود كلاس‌هاي فلسفه‌ي علم ايشان اصلن اندازه‌ي فلسفه‌ي او را نمي‌شناختم .)      اين فايرابند است. بيني و بين‌الله با اين كلاه و قيافه مي شود آنارشيست نبود؟!

 

اين فيلسوف اتريشي-امريكايي جدي‌ترين مخالف فلسفي پاپر بود.و مضمون كتاب مشهور "ضد روش "(1975) او همان جمله‌اي است كه پيشتر گفتم.بديهي‌ست كه اين مرد با اين كلاه نمي‌تواند از چيزي جز آنارشي علمي دفاع كند. يك مقايسه‌ي قيافه‌شناختي هم مي‌تواند حقانيت طرفين دعوا را دريافت! البته از منظر نگاه به جامعه انساني او آدم دوست‌‌داشتني‌تري ست و در كتاب "علم و جامعه‌ي آزاد "(1978) از پلوراليسم فرهنگي دفاع مي‌كند. و در نهايت با كتاب‌هاي "وداع به علت" (1987)و "سه گفتار در باب دانش"(1991) به عنوان يكي از برجسته‌ترين فلاسفه‌ي علم و منتقد رويه‌ي "عقلانيت انتقادي" مطرح مي‌شود. با اين همه نمي‌دانم با اين همه پتانسيل چرا روشنفكرهاي ما كه از هر چيزي براي زير سوال بردن عقلانيت و علم استفاده مي‌كنند

دست به دامن فايرابند نشده‌اند. شايد به اين دليل كه روحيه‌ي شرقي ما با لاطايلات فوكو سازگاري بيشتري دارد تا رهيافت علم بنياد، اما روش‌گريز فايرابند.

    شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت  15:59   مهران مرتضایی | 




راسل از فلاسفه‌‌ی محبوب من است. علی نجمی هم همین‌طور. گر چه این دومی چون هنوز دانشجوی ارشد منطق تو دانشگاه علامه است، به اندازه ی اولی مشهور نشده. به هر حال چند شب پیش من و این نجمی در بنده منزل اتفاق مبیتمان بود و بساط نخودخوری ما در باب احوالات فلاسفه‌ای که در سر کلاس‌هایشان بوده‌ایم یا مختصر آشنایی بوده که بتوانیم خودمان را بهشان الصاق کنیم، گرم. القصه یک سایت باحال به نام www.epistemelinks.com معرفی کرد که راسل را که در آن جست و جو کردم، مطالب جالبی توجه‌م را جلبید. مجال ترجمه‌اش بود اگر، حتمن این کار را خواهم کرد. اما علی‌الحساب فقط جند جمله تا این پست بی‌نصیب نبوده باشد:




می‌فرمایند:


پیپ با حال راسل


"باید به افکار عمومی احترام گذاشت، تا آن‌جا که برای گریز از گرسنگی و زندان لازم است؛ اما هر آنچه که از این حد فراتر رود گردن نهادن خودخواسته در برابر استبدادی غیر ضروری است."

    سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت  15:48   مهران مرتضایی |