تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه

هشت مارس –در دنیای غرب و برای طبقه ای از زنان ایرانی -  یادآور تلاش هایی است که برای احقاق حقوق برابر انسانی زنان شده است. بازی به نظر خیلی پیچیده نمی آید گر چه یقینن کسی تصور نمی کند آسان است. یک فرض ساده:  1- "زن انسان است"   2- "انسان ها حقوق برابر دارند پس زنان باید از حقوق برابر در جامعه برخوردار باشند. به همین سادگی. حالا باید تعجب کنیم که چرا کثیری همین دو گزاره ی ساده را نمی فهمند؟
مدتی قبل دوستی از دوستان خوب بلاگرم بحثی را درباره ی "ناموس" مطرح کرده بود و قتل های ناموسی. دوست خوبم نوشته بود:" يكي از چیزایی که هنوزم نتونستم تو این جامعه خراب شده بفهمم این “ناموس” لعنتیه! واقعن نمی دونم این واژه مسخره از کجای این ادبیات مَرد زده در اومده و چرا زن ها ناموس ندارن؟!" در جواب ایشان نوشتم که "برای این که خودشون ناموس اند" و البته چند سطری هم بیشتر که تا قدری منظورم را واضح گفته باشم. (البته جواب من در کامنت دانی آن پست نیست و پاک شده) اما مساله می تواند به شکیک های مدافعان نظام مردسالاری در راه پیدا کند. تشکیک در فرض اولیه گفتار که "زن انسان است". در یک نظام "سنتی" و تمام نهادهای برآمده از آن شانی از انسانیت برای زن متصور نیست. عامل شر است. بازدارنده ی انسان (مرد) از دست یابی به سعادت اصیل (با هر تعریفی) است و نقطه ی ضعف مردان به شمار می آید. از همین رو ناموس است و باید پنهان شود تا شرمی حاصل نشود و باید از آن صیانت کرد تا گزندی نرسد. حتا می توان آن را کشت تا گزند دامن عصمت و نیک نامی انسان (مرد) را نگیرد.
و اما فرض دوم چندان ساده نیست. انسان ها هرگز حقوق برابر نداشته اند و چنین چیزی مسبوق به هیچ سابقه ای در جوامع انسانی نیست. بنابراین در تلاش برای تحقق آن در واقع مبارزه ای دایمی در جریان است برای دست یابی به امری ذهنی-تجریدی و  مصداق در عالم خارج ندارد.
دیروز در سیدنی راهپیمایی ماردی گراس  بود. تظاهراتی که "دگرباشان" جن س ی سال هاست آن را سازماندهی کرده اند و از روزگار خشونت آمیزش تا الان که تبدیل به جشنی پول ساز برای کارتل های بزرگ اقتصاد کاپیتالیستی شده است ادامه داده اند. موضوع جالب توجه برایم این بود که حتا در استرالیا به عنوان یکی از آزادترین کشورهای دنیا افرادی درگیر جامعه ای سنت گرا هستند که  برای امور اتاق خوابشان تصمیم می گیرد. پلاکاردی حمل می شد با این مضمون که "آزادی جنگی ابدی است". در واقع دعوا بر سر همین فرض دوم است که انسان ها از حقوق برابر برخوردارند. جواب به سادگی این است که "نیستند". اما می توانیم آرمان گرا باشیم و بگوییم "باید باشند". نیستند. تقریبن در هیچ زمینه ای حق برابری وجود ندارد چون برای روشن فکرترین مان سخت است که حقی برابر برای کسانی قایل شود که خواهان تشکیل خانواده با یک نفر از هم جنسان خودشان هستند.این مثال ها را از این جهت آوردم که نشان دهم مساله، بنیادین تر از تقابل با خواست های حاکمیت است. اما زنان در این میان چه می شوند؟ باز هم همان ساخت های سنتی معتقد به حقوق برابر برای افراد نیستند (مثال هایی آوردم و مثال های بسیاری طبعن در ذهن شماست) و در متعالی ترین وضعیت زن ها انسانند ولی برای خدمت به مردان آفریده شده اند و مثلن دو نفرشان می توانند جای یک مرد باشند (با کمی اغماض از سر ناچاری یا ترحم)
راه درازی در پیشه.
عمری اگر باقی بود بحث هایی را درباره ی اجتناب ناپذیری مردسالاری خواهم نوشت.

 



نقماتی که متن برای مان به بار آورده اگر نه بیشتر از نعماتش که دست کم هم کفو بوده است به گمانم. نه این که گمان بردم به سیاق گمانه زنی های جست و جوگرانه برای یافت عتیقه ای باشد، غالبن کور؛ که به ساده گی می توانم استناد کنم به بازه ی ولنگ و باز تعابیری که در ابتدا به وضوح آفتاب برای مان بودند و حالا فهمیده ایم که ظاهرن خیلی هم از این خبرها نبوده و عشقِ آسان نموده ی اول مان حالا دارد افتادن مشکل ها را به رخمان می کشد. این بازی را می توانید از ادبیات مان ردگیری کنید – که کم خطرتر بوده – تا سوءتفاهم های نسل قبل از مفهوم آزادی و جمهوری و حتا اسلامیت که به قیمت جان خیلی ها تمام شده. خنده دار و حتا شاید غم انگیز است که سنت عمدتن یهودی "تاویل" باعث شده که ریش کثیری مسیحی و مسلمان لای چرخ آسیاب متن گیر کند آن چنان که ممکن است برای رها شدن مجبور شود به خرد شدن چانه هایشان رضایت دهند.
توضیح ماجرا خیلی پیچیده نیست. یک متن وجود دارد (  شعر، قصه، کتاب مقدس، قانون اساسی و خلاصه هر آن چیزی که به نوشتار می آید) و

بعد قرار می شود ما این متن را بفهمیم. همین. اما همین مساله ی ساده به بهای از بین رفتن یا منتشر نشدن و سانسور کتاب های ادبی تا اعدام شدن و مردن کرورها آدم در طول تاریخ مزخرف زندگی بشر تمام شده.
ظاهر قضیه این است که خوب من چیزی نوشته ام و شما دارید آن را می خوانید و به سادگی به "حقیقت" متن من که احتمالن از نظر شما "منظور" من از نوشتن این متن است پی می برید. اما واقعیت این است که قصه کمی پیچیده تر از این بازی است. تعداد کتاب هایی تا به حال در شرح غزلیات حافظ نوشته شده می تواند گواه این مدعا باشد. هر کسی داعیه دار فهم "درست" از این سطرهاست ( تا الان که این متن را می نویسم نفهمیدم وقتی می گوییم "درست" منظورمان چیست) تا این جای ماجرا لااقل بازی بی خطر است. فوق اش یکی از ما چهار تا فحش می دهد به اجداد محترم فلان نویسنده که چنین گوساله ای را پس انداخته اند که اندازه ی گاو هم از فلان غزل نمی فهمد ولی بهمان مزخرف را سر هم می کند و به خورد عوام کالانعام می دهد. اما بدی ماجرا این است که این ماجرای تاویل یا هرمنوتیک در همین جا ختم نمی شود. متن صریح نوشته های معاصرمان را هم نمی فهمیم و این بار به خاطر نه اجداد به خاک پیوسته که ترتیب آدم های زنده را می دهیم. مثال ساده اش وجود نهادی مثل "شورای نگهبان" است. دوازده نفر به ای نحو کان می روند توی یک دفتر می نشینند و اصلن کارشان این است که بفهمند که قانون اساسی ای که همین چند سال پیش نوشته شده منظورش چه بوده و نصف دیگرشان هم در تلاشند تا "حقیقت" اسلام را دریابند و اطمینان حاصل کنند که چیزی که همین دیروز توی مجلس "اسلامی" نوشته شده با اسلام تطابق دارد یا نه. در این صورت ایشان هستند که باید تصمیم بگیرند "رجال" که نویسندگان قانون اساسی نوشته اند به معنی "مردان" است یا "افراد". زیاد هم بخواهی چانه بزنی ممکن است مجبور شوی اساسی شیرفهم شوی.
تمام این بازی یک درگیری زبانی کهنه است که به آن هرمنوتیک می گویند. امروز یک برنامه از رادیوی abc پخش شد که به تاثیر "هانس گئورگ گادامر" در عالم اندیشه می پرداخت به مناسبت صدونهمین سال تولدش.( آن چه نظریاتش را برای من جالب می کندنگاه دیالکتیکی سقراطی اوست به ماجرای درک از متن. گمان نمی کنم وبلاگ جای مناسبی برای توضیح این ماجرا باشد. بنابراین از آن می گذرم) اما آن چه می تواند روز تولد گادامر عزیز را با حال و اوضاع امروز ما (از ادبیات تا سیاست مان در سی امین  سال انقلاب اسلامی) جالب توجه کند، لانگ استوری شورت این که سه جور هرمنوتیک داریم (با تقریب) کلاسیک، رمانتیک و مدرن. در کلاسیک متن دارای حقیقت و این حقیقت دست یافتنی است. در رمانتیک حقیقت موجود است اما دست یافتنی نیست و به تعبیری تنها درجات نزدیکی و دوری قابل بحث است و در آخری اساسن حقیقت واحدی متصور نیست که بشود درباره امکان دست یابی با قرب و بعد حرف زد. ممکن است به اصطلاحاتی چون هرمنوتیک نئوکلاسیک و پست مدرن هم برخوریم البته.
اما آن چه باعث شد به این مساله بپردازم  هم زمانی روزهای سالگرد انقلاب ایران با تولد گادامر بود. داشتم فکر می کردم که این همه اختلاف بر سر آرمان ها، مفاهیمی چون آزادی، استقلال، اسلامیت، تفقه، مطلق بودن قدرت، وطن، فرهنگ و امثالهم ناشی از یک مساله ساده است که در غرب سال ها قدمت دارد  و برای ما انگار کودکی نوپاست. هیچ کدام حاضر نیستیم "قرائت" دیگری را دارای حظی ولو اندک از حقیقت بدانیم و هرکسی خود را تجسم حقانیت می داند. فرقی نمی کند او که قدرت دارد می کشد و آن که ندارد فحش می دهد. به شدت به هرمنوتیک سنتی مومنیم (خواسته یا ناخواسته). کاش رادیوی ما هم یک برنامه درباره گادامر پخش می کرد.

این خلاصه ی خوب را درباره ی نظریات گادامر درباب هرمنوتیک از سایت شبکه ی افغانستان نقل می کنم.

هانس گئورگ گادامر

1.  فهم متن،محصول ترکيب وامتزاج افق معنايي‎مفسر با افق معنايي‎متن است.

2.  درک عيني متن، يعني فهم مطابق با واقع، امکان پذير نيست.

3.  فهم متن، عمل بي پايان است، امکان قرائت‎هاي مختلف از متن بدون هيچ محدوديتي وجود دارد.

4. هيچ گونه فهم غيرسيالي وجود ندارد، همة فهم‎ها سيال، گذرا و تاريخ‎مند هستند، درک نهايي و غير قابل تفسيري از متن نداريم.

5.  هدف ازتفسيرمتن؛درک‌مرادمؤلّف‌نيست،نويسنده يکي‌ازخوانندگان متن است.

6.  دخالت پيش‎دانسته‎ها در عمل فهم.

7.  تفکيک افق معنايي ‎مفسر از متن.

8.  تأکيد بر نقش فاصلة بيگانه ساز ميان ‎مفسر در متن.

9.  تاريخ‎مندي متن و فهم. 

10.   معياري براي سنجش تفسير معتبر از نامعتبر نداريم، زيرا که در اصل چيزي بنام تفسير معتبر وجود ندارد.

11.   هرمنوتيک فلسفي، يعني نسبت‎گرايي تفسيري.

12.   هرمنوتيک فلسفي، تقويت کنندة پلوراليسم معرفتي.

13.   شکاکيت در امر درک و فهم به صورت غير مستقيم وجود دارد.

14.   همه ی قرائت‎هایي که از متن حاصل مي‎شوند، معتبرند.


لینک این مطلب در جام جم فلسفه


"در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه"

پارگرافی را که خواندید، مدتی قبل دوستی که معمولن میل های کیلویی برایم فوروارد می کند، فرستاده بود. معمولن میل ها حاوی تصاویر خنک و مطالب بی ارزش اند و در کسری از ثانیه آن ها دیلیت می کنم. اما این یکی به نظرم جالب رسید. در واقع به بیانی ساده فرآیند تولید یک آیین تقدسی (Ritual) را تمثیل می کند. اساسن امر قدسی در ساحت پرسش گری قرار نمی گیرد و هر گونه تعلیل در واقع تعرض به ذات اقدسش به شمار می آید(Taboo). حتا اگر بر فرض محال موفق شوید ریشه های تولید آن را برای باورکنندگانش توضیح دهید باز هم احتمال آن که بتوانید آن ها به تجدید نظر در آن باورها ترغیب کنید، بسیار ناچیز خواهد بود. تصور کنید که در مثال بالا بتوانید بی آن که جانتان به خطر بیافتد برای این راهب ها داستان را شرح دهید. احتمالن سریع ترین واکنش انتساب شما به صفاتی خواهد بود که از نظر باورمندان دارای بار منفی اند (مثلن مزدور بیگانه، یا کافر کوردل، یا خائن به آرمان ها، و صفاتی از این دست) و تفریبن می توانید مطمئن باشید که در بدو امر کسی در پی تحقیق صحت و سقم ادعای شما برنمی آید و بعد هم اگر کسی در میان راهب ها کمی منطقی تر باشد، و بخواهد کار را به جای فحش و فحش کاری با اقامه دلیل پیش ببرد به همان کتابی استناد خواهد که خود در جریان تولید آن فوق روایت (Meta-narrative) خلق و به جزئی از کلیت امر قدسی تبدیل شده اند. و بالطبع کتابی که شما خوانده اید یا منبع تان "غرض ورز"، "تفرقه افکن"، "نادرست" و ... است. به این ترتیب ،در متعالی ترین وضعیت، اگر باورمند مورد نظر دست کم همان "رساله" ی کذا را خوانده باشد، فحش را از خود شما به منابع تان منتقل می کند و یقینن تمام باورمند های دیگر هم برایش دست خواهند زد. 

نباید فراموش کرد که امر قدسی در هر حالتی پرسش ناپذیر، پاک و دور از دست رس باقی می ماند و تصور جدی بر مفید و الزامی بودنش وجود خواهد داشت (بی بستن گربه مراقبه ای صورت نمی گیرد!) و کلی برایتان مثال خواهند آورد از راهب هایی که با این کار به مقامات معنوی رسیده اند.

امر قدسی اغلب به یک مفهوم تجریدی هم وابسته است (مثل مراقبه در داستان بالا). به سادگی می توان قدسی شدن مفاهیمی چون "دین"، "مذهب"، "آیین"، "وطن"، "زبان"، "نیاکان"، "تاریخ"، "اسطوره"، و کثیری روایت دیگر را در رفتار باورمندانش مشاهده کرد. و طبعن انتظار شکل گیری یک دیالوگ برای مفاهمه کمی دور از واقع گرایی است. اما در صورت وقوع اتفاق خوبی ممکن است رخ بدهد (البته اگر تنها به جابه جایی از یک امر قدسی به امر قدسی دیگر منجر نشود، مثلن به طرز مضحکی به جابه جایی از دین به وطن که به شدت اپیدمی است!)

هنری میلر در توضیح این اتفاقات می گوید:" هر وقت تابویی می شکند، اتفاقی خوب رخ می دهد، چیزی جان بخش. می توان گقت تابوها بیش از همه چیز تنها دست آویزند، محصولات ذهن های بیمار آدم های مهیبی که جسارت زندگی را ندارند و با ماسک هایی از اخلاق و مذهب این چیزها را بر ما تحمیل می کنند."

با میلر موافق باشیم یا نه، گمان نکنم در خوی تحمیل گری باورمندان اختلاف نظری وجود داشته باشد.


«مرگ سقراط» اثر ژاک لویی داوید. ۱۷۸۷.  از آن جا که هیچ وقت به یاد گرفتن و فکر کردن منظم در نظام آموزشی ایران عادت نکرده ایم، پس و پیش خواندن کتاب ها برایمان ایرادی به حساب نمی آید انگار. بنابراین کسی در این کشور تعجب نمی کند که چه طور چندهزار نسخه از پاسخ عطاالله مهاجرانی به آیات شیطانی سلمان رشدی به فروش رفت در حالی که خود کتاب به طور رسمی در ایران ترجمه و چاپ نشده بود. به این ترتیب نباید تعجب کرد که در گیر و دار تلاش های تئوریک در بطن جنبش دانشجویی "جامعه ی باز و دشمنانش" زودتر از آثار کسانی که خوانده شود که کارل ریموند پاپر آن ها را دشمنان فضای باز در جامعه می شمارد. به هر تقدیر جامعه ی باز و دشمنانش و نقل پاپر از دموکراسی ستیزی افلاطون این طور می نمایند که گویی دموکراسی در همان آغازین روزهای تولدش با دشمنانی سترگ دست به گریبان بوده است و باز از آن جا که زمینه های روشن فکری آکادمیک در ایران همیشه دموکراسی را حائز ارزشی مثبت تصویر می کند (که نظام حاکم آموزشی مذبوحانه تلاش می کند آن را به دلیل ماهیت سکولارش ضدارزش نشان دهد) با تقریب خوبی همه ی روشن فکران تحصیل کرده ی ایرانی (با هر گرایشی) تمایلات پرودموکراتیک پیدا می کنند یا دست کم از آن به عنوان یک ارزش اجتماعی یاد می کنند و طبعن در این بازی جدی ترها که در کار تئوری جنبش بوده اند و کتاب پاپر را هم خوانده اند، "جمهور" را به خاطر رهیافت "غیردموکراتیک" افلاطون در اتوپیای خودش قربانی می کنند. در این بازی ویل دورانت هم بی تقصیر نیست که حکومت های شرقی را محصول تفکر افلاطونی و دموکراسی های غربی را ادامه ی منطقی نگرش ارسطو به ساختار حکومت می داند و "تاریخ فلسفه" اش اولین کتابی می شود که در خواب گاه دانشجویی دستت می آید.
با این اوصاف گرایش به آرای افلاطون در دموکراسی در مفهوم ایرانی شده اش می تواند به سادگی از یک نفر یک ضدقهرمان بسازد. اما به نظر بد نیست یک بار دیگر آرایی را که به سادگی ردشان کردیم مرور کنیم. شاید افلاطون چیزی را دیده بود که از دید دوستانی که به واسطه ی حضور پرحجم دکتر سروش در عالم اندیشه ی ایرانی پاپری شده اند، جا مانده است. (بد نیست که اگر خوانده ایم یک بار دیگر و اگر نخوانده ایم برای بار اول نگاهی به آثار افلاطون بیاندازیم. بالاخص رهیافت عدالت مدارش در جمهور برای ساخت اتوپیایی که قدیمی شده اما سنگ بنای سیاست های اتوپیایی بعدی است.ترجمه ی انگلیسی جمهور این جا)
بعد از آن که "اکثریت" مردم دولت-شهر آتن آرای سقراط را در تقابل ارزش های جامعه ی آن روز دیدند و آن را برای کشورشان مضر دیدند به اعدام محکوم شد. ظاهرن افلاطون تلاش می کند تا مانع مرگ استادش شود اما سقراط نمی پذیرد و جام شوکران مشهورش را سر می کشد. به این ترتیب افلاطون با یک سوال بزرگ مواجه می شود که چرا کسانی که ذره ای از دانش سقراط در آن ها نیست می توانند به استناد "قدرت" (Authority)ای که "اکثریت" به آن ها می دهد و نیز بنا به رای اکثریت کسی را از جامعه "حذف" کنند که بیش از آن ها می توانسته مفید باشد. به این ترتیب به اولین مخالف جدی دموکراسی تبدیل می شود. اما بعد از افلاطون هم مدافعان دموکراسی راهی متقن برای رفع این ایراد دوهزار ساله نیافتاند و دموکراسی هنوز ایراد کهنه اش را دارد و احتمال حذف و حاشیه نشینی ها پابرجاست. در جواب طبعن به دو پاسخ محتمل کلی ممکن است بربخوریم. اول این که این ها هزینه های آزادی نهادینه شده است و دوم تلاش می کنیم با سازوکارهایی آن را به حداقل برسانیم، چرا که راه بهتری وجود ندارد. البته هر دو پاسخ وجوهی از حقیقت را در خود دارند. اما آن چه که من را بیشتر سمت بازخوانی روایت پرودموکراتیک سوق می دهد، تفسیر ایرانی شده ی آن است و رفتاری که عمدتن در بین طبقه ی رواج پیدا کرده است. تفسیری که به دیکتاتوری اکثریتی ای که افلاطون آن را زیر سوال برد تبدیل شده است (البته در بطن جامعه ی حقیقی ایرانی که اساسن نشانی از هیچ نوع دموکراسی نیست تا بتوان آن را نقد کرد و بحث من عمدتن معطوف به رفتارمان در جامعه ی مجازی است). دیکتاتوری اکثریتی به این ترتیب نمود پیدا می کند عده ای می توانند بنا به سلایق یا ارزش هاشان عده ای دیگر را [مجازن] "حذف" کنند. یا حتا رای گیری ای اتفاق بیافتد که موضوعی مطرح نشود و وجهی تابویک پیدا کند (این موضوع می تواند مخالف هر ارزشی باشد. مثل دین، ملیت، ارزش های اخلاقی، یا هر چیزی که تصورش را می کنید، تاثیری در کلیت بحث ندارد). به این ترتیب این "اکثریت" موضوع هماهنگ با ارزش های جمعی شان را به "تمام" اعضای جامعه تحمیل می کنند و چون رای گیری دموکراتیکی هم اتفاق افتاده پس قانون موضوعه یا حکم صادره [مکتوب یا غیرمکتوب] مشروعیت هم پیدا می کند. (مثلن سایتی با اکثریت کاربران مذهبی شکل می گیرد و شما که غیر مذهبی هستید به رای اکثریت حساب کاربریتان مسدود می شود یا مطالبان، دست کم آن ها که با ارزش های اکثریت هماهنگ نیست، حذف می شود.) به این ترتیب دیکتاتوری ای مطابق رای اکثریت آزادی های اولیه ی شما را سلب می کند. حتا با این فرض که شما سقراط نباشید اما به هر حال آزادی مصروحه ی اولیه را دارا هستید. پس ایراد کهنه ی افلاطونی به سرعت گریبان دموکراسی نوپای ناآزموده ی ایرانی مان را می گیرد. با این اوصاف می توان انتظار داشت که (در صورتی که این نمونه های مجازی پایه ای برای استقرا و تعمیم به جامعه ی حقیقی باشند) دور نمایی از آزادی حتا با تغییر حاکمیت و قدرت گرفتن روشن فکران متوسط جامعه هم در کوتاه مدت وجود نداشته باشد. این نگاه به اکثریت تولید دیکتاتوری ای می کند که نه بر اساس رای یک فرد که بر اساس رای یک گروه (حالا هر چه قدر بزرگ) شکل گرقته است.
البته جمهور افلاطون هنوز راه گشاست. خاطرم هست که دکتر اسماعیل بنی اردلان ترجیع بند کلاس هایش همین تمثیل غار بود. (هرچند امروز کم تر وجه اشتراک بین خودم و ایشان می بینم اما با اهمیت این تمثیل با استادم هم داستان ام.)
افلاطون در انسان ها را محبوسانی در غار تصویر می کند که جز سایه خویش در تاریکی غار چیزی نمی بینند. از دید او روشن بینی زمانی حاصل می شود که قدم به میان نور بگذاریم و اشیا را در نور طبیعی ببینیم. در این گام نهادن به بیرون البته چشم هایمان آزرده خواهند شد، اما راهی جز این دیالکتیک وجود ندارد. باید از بند "تجربه ی حسی" خلاص شویم و فقط عقل را به کار بریم. تا زمانی که ارزش های تابویی چون اعتقاداتمان وجود دارند و بر اساس آن ها رای می دهیم، دیکتاتوری اکثریتی به طرفه العینی با جو سازی عده ای چاک دهان دریده شکل می گیرد.
اما این راه افلاطونی هنوز بسیار دور از دسترس می نماید. چه طور می توان در جامعه ای با این سرانه ی مطالعه چنین رفتاری از عامه انتظار داشت؟ برای همین دور از دست رس بودن است که تعریف مدرن از دموکراسی به عنوان "رعایت حقوق اقلیت" مطرح می شود. دموکراسی مدرن راعی حقوق اقلیت است. در یک فضای مجازی بالاخص، اکثریت به هر تقدیر حقوق خود را دارا هستند، چیزی که اهمیت پیدا می کند این است که شعوری در جمع پدید آید که بداندند مدیدی است دموکراسی تغییر تعریف اساسی پیدا کرده است و اما این خبر این تغییر پشت دیوارهای بلند بی خبری ایرانی ما مانده است. مثال ساده ی آن این که اگر سایتی داریم که نود و نه درصد کاربران سکولار هستند (و در دنیای حقیقی حقوقشان پایمال می شود) و یک درصد مذهبی (که در دنیای حقیقی بیشتر ازحق خود هم دارند) این نود و نه درصد، یک درصد باقی مانده را حذف نکند و آگاهانه به حق آزادی بیان، حق حیات (که در اینترنت طبعن مجازی است) و حتا حق تبلیغ آرایش احترام بگذارد. به این ترتیب می شود از رهیافت اتوپیایی افلاطون به نفع جامعه ی باز پاپری صرف نظر کرد و مطمئن بود که هیچ سقراط بالقوه ای به رای اکثریت گرفتار شوکران نمی شود. البته این هنوز  راه حل پس و پیش خواندن (یا اصلن نخواندن) کتاب ها در ایران نیست.



پ. ن: از لطف همه ی دوستانی که پست قبلی ام نگران شان کرده بود به انحاء مختلف جویای احوالم شده بودند سپاسگزارم. خوش بختانه حال عزیز که بدحالی اش چند ماه گذشته ام را سخت کرده بود، رو به بهبودی است و سایه اش بالای سرم خواهم ماند. در این مدت دو پست احساسی نوشتم که به دلیل آن که هرگز در رودررویی های حقیقی و مجازی مسبوق به سابقه ای نبوده است، کسانم را متعجب کرد. احتمال تکرار این تعجب بسیار ناچیز خواهد بود من بعد. بعد از این باز همان مطالب کسل کننده ی جدی که دو سه نفر بیشتر آن را نمی خوانند در وبلاگم خواهد بود.

اما حسن آن پست ها این بود که دیدم هنوز دوستانی دارم که نادیدنشان از رفاقت مان نکاسته و اگر روزی برگردم هم صحبت هایی خواهم داشت.


روزگاتان به کام


از زمانی که این وبلاگ را "متافیزیک و حضور در دنیای مجازی" نام نهادم تا به امروز بارها جست و جوگران اینترنتی در تلاش برای یافتن معنایی برای "متافیزیک" سر از این بلاگ در آورده اند و دست خالی باز گشته اند. نمی دانم چرا تا به حال به صرافت آن نیفتاده بودم که دست کم یک تعریف فرهنگ نامه ای برای آن دست و پا کنم تا گوگل کم تر ضایع شود نزد کاربران پر تعدادش. شاید دلیل آن این بود که آن روزهای آغازین وبلاگ نویسی ام بیشتر به بازی با "متافیزیک حضور" در اندیشه های دریدا علاقه داشتم و تاکید بر "هستنم" در دنیای مجازی تا سر به سر گذاشتن با متافیزیکی که در نظرم روی سر درش طوری که صاف برود توی چشمت نوشته بودند "فخلع نعلیک" که حساب دست مان بیاد که این جا کجاست و اون کیه.

امشب بالاخره فکر کردم بهتر است این پست را بنویسم. نه این که حالا آن تابلوی کذا بر سردر ملکوتش نباشد، نه. فقط وب گردی شبانه توی شرجی تابستان بود، دل مرده از هیاهوی اخبار ناگوار آوار شده روی سرم که اتفاقی مرا به صفحه ای برد که بتوانم با ترجمه اش گلی بگیرم به سر این عنوان غلط انداز وبلاگی.

این همه آفتابه و لگن برای این شام و نهار مختصر بود که در پی می آید.

متا فیزیک

شاخه ای از فلسفه است که به ساخت شرحی جامع از عمومی ترین خصوصیات واقعیت به مثابه ی یک کل می پردازد. پرسش درباره ی وجود  و طبیعت از ذهن ها، کالبدها، خدا، فضا، زمان، علیت، وحدت، تعین، و جهان تمام مسایل متافیزیکی. از زمان افلاطون به بعد، فلاسفه ی بسیاری برای تعیین این که چه چیزهایی ( و چه تعداد از آن ها) موجودند کوشیده اند. اما کانت این بحث را مطرح می کند که این کار غیرممکن است؛ او در عوض پیشنهاد می کند که ما به ساختار کلی فکر خودمان  را درباره ی جهان بپردازیم. استراوسن کارهای پیشین را متافیزیک تجدیدی و بعدی ها را تشریحی خواند.

این هم برای این که عنوان بلاگ خیلی بی صاحب نباشد آن دنیا خرکشمان کند سر پل صراط.

 


راستش از خوندن این مقاله شگفت زده شدم. اگر بنا باشد بتوانیم از منظری بیرونی و در عین حال تحلیلی تعریفی برای ادبیات ارایه بدیم، این تعریف چی می تونه باشه؟

 واضحه که "ادبیات" در بین فلاسفه کانتینتال جایگاه خاصی داره و حضورش در آثار اگزیستانسیالیست ها (مثل سارتر و نیچه) بسیار قابل توجهه. (شاید هم برای همینه که هر وقت تمبونمون دوتا می شه و تصمیم می گیریم حرفی برای زندن در جاهای باکلاس داشته باشیم به سرعت سراغ نیچه می ریم و چند گزین گویه حفظ می کنیم برای زمان مقتضی)

و از طرف دیگه از منظر درونی هم فرمالیست ها رهیافت های خوبی در ارایه ی تعریف ادبیت یک متن دادند. اما در هر دو صورت گفته شده ادبیات از منظر بیرونی به مثابه ی یک اوبژه بررسی نمی شه. در یکی ابزاره برای بیان انضمامی و در دیگری موضوع خودش. حالا تصور کنین یکی بخواد ادبیات را از بیرون با نگاهی تحلیلی (یا به قول این بوقلمون های از فرنگ برگشته آنالیتیک ) بررسی کنه. نتیجه اش می شه مقاله ی «ادبیات چیست؟» نوشته ی دکتر رابرت استکر استاد دانشگاه میشیگان در قلب غرب وحشی، که علی ثباتی برای سایت خوب اینک فلسفه ترجمه کرده.  

اما نتیجه گیری مقاله. استکر نوشته:

"اثر w اثری ادبی‌ست اگر و تنها اگر w در رسانه‌ای زبانی تولید شده باشد، و،

1. w رمان، داستان کوتاه، قصه، نمایش‌نامه یا شعر باشد، و نوسینده‌ی w قصد آن را داشته باشد که اثر برخوردار از ارزش زیبایی‌شناسیک، شناختی و تأویل-محور باشد، و اثر با مهارت فنی کافی نوشته شده باشد تا بتوان آن قصد را درباره‌اش جدی گرفت، یا

2. w به میزانی معتنابه برخوردار از ارزش زیبایی‌شناسک، شناختی و تأویل-محور باشد، یا

3. w در دریافتی سلفِ دریافت ما از ادبیات جای گیرد و در زمانی نوشته شده باشد که دریافت سلف ما مسلط بوده باشد، یا

4. w به اثر نویسنده‌ای بزرگ تعلق داشته باشد."

یک نکته ی مهم این نتیجه گیری اینه که شرط اول یعنی تعلق به میدیای زبانی در ترکیب عطفی با سه گزاره ی ۱ و ۲ و ۳ قرار گرفته که این سه تا ترکیب فصلی دارند. به این ترتیب صدق شرط حتمی اول با صدق رست کم یکی از سه تای کذایی به ادبیت اثر می انجامه.

این نتیجه گیری به شدت من را یاد دکتر ناظرزاده ی کرمانی بزرگ می اندازد که زمانی وقتی پرسیدم "ادبیت یک اثر به چه اعتباری است؟" گفت (نقل به مضمون) :"تنها قرار می گذاریم که ما هنرمندیم و مخاطب ها، مخاطب اثر هنری. همین" . جا خوردم آن روز. جوان تر هم بودم و آرمان گراتر. اما حق با ایشان بود.

مقاله ای را که گفتم بخوانید و اگر امکانش را دارید از ناظرزاده استفاده کنید که نعمتی بود برای من که دور مانده ام حالا. 

 


در انتخابات سال ۱۹۳۲ حزب نازی یه رهبری آدولف هیتلر اکثریت آرا را کسب کرد. این ویدیو اولین سخنرانی هیتلر بعد از پیروزی است:



 او می گوید:"این روشنفکر ها نبودند که من را به انجام این کار بزرگ واداشتند، اما من این جا اعلام می کنم که دو گروه مرا در این کار تشویق کردند؛  مردم کشور و کارگران آلمان. شاید بعضی از شما نتوانید من را ببخشید، چرا که من حزب مارکسیست را از بین بردم، اما دوستان من، من همه ی احزاب دیگر را هم از بین بردم."

 و جمعیت برای او کف می زنند و این رفتار دیکتاتوری او را تشویق می کنند.

حق با هیتلر بود؛ وقتی پوپولیسم هست مجالی برای انتلکتوال ها باقی نمی ماند. مردم آزادانه به دیکتاتوری رای می دهند. شاید افلاطون نجات را از طریق ساخت حکومت فلاسفه بی راه نگفته باشد. (یادمان نرود که در کلاس های فلسفه سیاسی دانشگاه مونیخ آموزش دیده بود!)


Robert Frostرابرت فراست از شاعران مورد علاقه ام است. اما چیزی که امروز از او نقل می کنم نه یک شعر که نغز گفتاری در باب فلسفه ی قدرت (یا آن چه ما بیشتر به آن خو گرفته ایم، نظام ظالم و مظلوم) است. در واقع آن چه یادآور این نظر فراست برایم شد، بحث های گاه و بی گاه و عمدتن مطایبه آمیز با دوستان اینترنتی ام بود در دنباله در باره ساخت های اجتماعی مردسالار و یا برتری زنان در فلان ساحت و توفقشان در بهمان مرتبت! الان که این را می نویسم نه فقط از این منظر که آن را در تمام ساخت هایی که منجر به زیردستی و فرادستی (انسانی) می شود، صادق می دانم. از سیاست و دین مداری و اجتماع پذیری بگیرید تا فروپاشی بیولوژیک در برابر بیماری.
اما اصل گفتار بعد از این همه لاطائلات شخصی.
فراست می گوید:

The strongest and most effective force in guaranteeing the long-term maintenance of power is not violence in all the forms deployed by the dominant to control the dominated, but consent in all the forms in which the dominated acquiesce in their own domination.

"قوی ترین و  موثرترین نیرویی که ضامن بقای بلند مدت قدرت  است، خشونتی نیست در هر شکلی که از طرف غالب (بالادست)  برای کنترل مغلوب (زیردست) اعمال می شود، بلکه تن دادن (تسلیم)ی است که مغلوب به هر شکلی نسبت به زیردستی خودش رضایت دارد."

به نظر از همین منظر فرادستی های مردانه، یا خرافه باوری های تقدس مابانه و نطام های بسته ی توتالیتر قابل تفسیرند. (گرچه تصریح می کنم که قطعن قصدم فروکاستن تمام مصائب بشر به یک یا دو دلیل نیست. ) شاید بتوان گفت که "اراده معطوف به قدرت" ملازم ( یا حتا مستلزم) اراده ای معطوف به پذیرش آن قدرت مافوق است.


کسی در ۲۵ دسامبر از مادری باکره Virgin باید زاده شود و بعد به فجیع ترین وضع مصلوب شود تا ما رستگار شویم؟

ماجرای به صلیب کشیده شدن مسیح Crucifixion دست مایه قدیمی آثار بسیاری در ادبیات به شدت مسیح باور غرب شده است. این ماجرا حتا فلسفه ی اگزیستانسیالیسم را هم تا پیش از آن که به باور کانسرواتیوهایش به بیراهه کشیده شود، به طور جد تحت تاثیر خودش قرار داده بود. از سورن کیرکه گور فیلسوف اگزیستانسیالیست بگیرید تا داوینچی نقاش آرکی تایپ رنسانسی و همین اواخر مل گیبسون فیلم ساز هالیوودی. (از تاثیرات سیاسی و اجتماعی فاکتور می گیرم)

ویدیوی زیر یک مستند ۹ دقیقه ای فوق العاده است (که امروز جمیله عزیز برایم میل کرده بود. که همین جا ازش تشکر می کنم) در این ویدیو که بارها با فلگ مذهبی های عالم بالاخص مسیحیان از یوتیوب برداشته شده، اسطوره "هوروس" Horus خدای آفتاب مصر باستان نقل می شود -کلمه های Horizon و Hours از این کلمه گرفته شده است - و این که . تایفون به هوراس خیانت می کند و هوراس که نجات دهنده ی عالم است مصلوب می شود و بعد از ۳ روز با رستاخیز Resurection خود برای رحمت آدمیان باز می آید!

جالب این جاست که میترای ایرانی، آتیس یونانی، کریشنای هندی، دیونیسوس یونانی و چندین مسیح مصلوب دیگر در تمام فرهنگ های کهن دنیا! که همه قبل از عیسای مسیح بر اساس باورهای مهر پرستانه شکل گرفته اند.

ویدیو در پایان می گوید که حالا که مذهبی ها ادعا می کنند عیسا پسر خداست، چرا ما حق نداشته باشیم ادعا کنیم او خورشید خداست؟ حال آن که ما دلایل بیشتری داریم!

امیدوارم بتونین تا ویدیو باز هم از طرف مدعیان آزادی بیان حذف نشده اونو ببینید.


استیون واینبرگ(۳ مه ۱۹۳۳) فیزیکدان آمریکایی

استیون وینبرگ* فیزیکدان و فیلسوف معاصر امریکایی است که به دلیل تحقیقاتش در باره ی یگانگی نیروهای ضعیف و نیروی الکترو مغناطیس به همراه شلدون گلسشو و محمد عبدالسلام  در سال  ۱۹۶۸  برنده ی جایزه نوبل شد. در واقع این نظریه تلاشی انقلابی برای فروکاهی تعداد نیروهای بنیادی از چهار نیرو به سه نیرو است. (داشت یادم می رفت که دارم یه پست واسه فلسفه می نویسم و نه فیزیک!)

اما به نظرم نگاه فلسفی وینبرگ به اندازه علم فیزیک او حایز اهمیت است.
او در باره فلسفه ی دین و دین مداری می گوید:

'Religion is an insult to human dignity. With or without it, you'd have good people doing good things and evil people doing bad things, but for good people to do bad things, it takes religion.'

به این معنا که : "دین توهین به شأن انسانی است. آدم هایی هستند که با یا بدون آن، کارهای خوب یا بد انجام می دهند، اما دین آنجایی به کار می آید که آدم های خوب کارهای بد انجام  دهند."

فارغ از این که بخواهیم گفته ی او را تایید یا تکذیب کنیم و این که تعجب کنیم چرا ایشان از  ۱۹۶۸ تا حالا سنگ نشده اند، نگاه او به خوب بودن آدم هایی که به واسطه دین مداری کارهای بد می کنند، بسیار جالب است. شاید باید تجدید نظر کلی در اعتبار "خوبی و بدی" کرد.

* استیون وینبرگ هم مثل اغلب دانشمندان جهان آتئیست است. بنابر این چنان چه بخواهیم درباره ی این نظر بحث کنیم با منظری برون دینی باید به آن نگاه کنیم.



"اخلاق مداری به واقع آموزه ی چگونه خویشتن را خوشنود ساختن نیست، بلکه این است که چه گونه می توانیم خود را سزاوار خوشنودی سازیم."

ایمانوئل کانت [نقد عقل عملی]




ادامه مطلب


دلیل، از منظری صلب، مثل مفهوم قضاوت صدق و کذب، هرگز نمی تواند به خودی خود انگیزه ای برای خواست باشد و نیز تاثیری بر اراده ندارد. اما بر برخی هیجانات و علایق تاثیر می گذارد. رابطه ی انتزاعی بین ایده ها، اوبژه های کنجکاوی اند نه قصد. و موضوعات واقعی، وقتی که نه خیرند و نه شر، وقتی که نه شوق می آفرینند و نه بیزاری، تمامن علی السویه اند، و چه شناخته شده باشند چه ناشناخته، چه به درستی درک شده باشند چه به اشتباه، نمی توانند انگیزه ای برای کنشی باشند.

  این ها گفته ی دیوید هیوم است. هفتم می تولد این مرد بزرگ است.

ادامه مطلب

 Unidentified cartoon of Baudrillard

پسا ساختارگرایی جریانی روشن فکرانه است که توسط برخی فلاسفه ی کانتیننتال و نظریه پردازان انتفادی در نیمه ی دوم قرن بیستم شکل گرفت. تا این زمان نظربه های ساختارگرایانه ای چون روی کرد سوسور در زبان شناسی یا نگاه مارکس به جامعه یا بسط نظریات فروید در روان شناسی کاملن بر اندیشه ورزی غرب مستولی شده بود. در دهه 60 ساختارگرایان فرانسوی کوشیدند که این نظربات را در هم بیامیزند. در واقع این تلاش واکنشی بود به نوع تفلسف اگزیستانسیالیست ها که بر این عقیده بودند که انسان آن چیزی است که خودش می سازد (همان قصه ی وجود و ماهیت). برای ساختارگرایان فرد محصول ساختارهای جامعه شناختی، روان شناختی، و زبان شناختی ای است که هیچ کنتزلی بر آن ها ندارد.
کسی که مبدع نظریه پسا ساختارگرایی شد، ساختارگرایی به نام میشل فوکو بود. او با نقش ساختاری جامعه و زبان موافق بود اما در دو مساله اساسی تشکیک کرد:
الف) این که ساختار زیربنایی ای وجود دارد که می تواند شرایط انسانی را تبیین کند و
ب)این که نگاه از بیرون گفتمان و بررسی اوبژه ای شرایط میسر باشد.
ژاک دریدا هم متعاقبن ساختارشکنی را به مثابه تکنیکی در کشف دریافت های متکثر از متن بزر اساس اندیشه های نیچه و هایدگر بسط داد.
نکته مهم در درک پسا ساختارگرایی این است که این مفهوم بیش از آن که ماهیتی ایجابی داشته باشد، هویتی سلبی دارد که در مقام نفی برخی وجوه ساختارگرایی معنا می یابد.


توضیح: این مطلب را برای قالپاق نوشته بودم که متاسفانه بازخورد مناسبی نداشتم. برای همین این توضیح را اضافه می کنم.
پسا ساختارگرایی در واقع مجموعه ای از گزاره هایی است که نوعن در مقام آنتی تز گزاره های ساختارگرا عنوان می شود. طبعن نمی توان وجه چارچوب دار دقیق ساختارگرایی را در آن جست و مثل غالب نظریات پسا مدرن گریز از قطعیت و نوعی آنارشی در آن وجود دارد. به همین سادگی...



 

دي روز ۱۵ اكتبر بود - ولي از آن جا كه مدتي است كلاس من به نحو خفني بالا رفته نمي دانم به تقويم شمسي چه روزي مي شود، به هر حال - در اين روز دو نفر كه حتا از من هم بيشتر چير مي دانستند به دنيا آمدند؛ نيچه و فوكو.

Michel Foucault كچلي بزرگ Friedrich Nietzsche با سبيلي چون سبيل پدرم

اين قضيه اين قدر براي ژست روشن فكري اهميت دارد كه بخواهم ۳:۱۰ صبح وبلاگ بياتم را آپ كنم بعد عمري.(چرا؟ چون این بابا این قدر با حال است که هايدگر می گفت نيچه پروژه متافيزيك فلسفه غرب را كه با افلاطون آغاز شده‏بود به پايان مى‏رساند و بى‏معنايى آن را آشكار مى‏كند.)

پس بخشي از مقاله ي "غزت‏الله فولادوند" - درباره ي "تاثير نيچه بر انديشه و ادبيات قرن بيستم" را، كه در مجله بخارا شماره ي ۳۳و ۳۴ منتشر شده است، مي آورم- دست بر قضا فولادوند هم از من هم بيشتر چير مي داند. چه قدر آدم از من هم بيشتر چير مي داند - :

در آثار فوكو، شخصيت محورى بدون شك نيچه است و سراسر نوشته‏هاى او مشحون ازحضور نيچه است. در 1971، فوكو مقاله‏اى نوشت به نام "نيچه، تبارشناسى، تاريخ" كه بسيارمعروف شد. به عقيده ی او، تاريخ رويدادها را از چشم‏انداز غايت و فرجام لحاظ مى‏كند و معناى‏ آن را پيشاپيش مى‏داند. ولى تبارشناسى متوجه تصادفى بودن رويدادها و بخت و صدفه خارج‏از هر گونه غايت متصور از پيش است. سر و كار تبارشناسى با "برخاستن" و "منشأ گرفتن" و"زايش" است، به معناى منشأ اخلاق يا زهد و رياضت يا عدالت يا كيفر و پاداش. فوكو مى‏گويد اين گونه تحليل تبارشناسانه در نيچه - به ويژه در تبارشناسى اخلاق - نشان مى‏دهد كه هيچ راز ياذات خارج از ظرف زمان در پس چيزها پنهان نيست. تنها راز اين است كه ذاتى وجود ندارد و اگرهم داشته باشد تكه تكه از چيزهاى بيگانه با آن درست شده است. به عقيده ی فوكو، تبارشناسى‏نيچه به ما امكان مى‏دهد كه به اتفاقات و خطاها و ارزيابي هاى نادر پى ببريم كه منشأ امور وارزش هاى هنوز موجود بوده‏اند. بدين ترتيب متوجه مى‏شويم كه آن چه مى‏پنداشتيم مقدس وغيرقابل تعرض و مصون از چون و چراست؛ در واقع محصول رويدادهايى يك سره تصادفى بوده‏است.

 


 Jacques Derrida

اصطلاح متافیزیک حضور(Metaphysics of Presence)، به طور جدی با مطرح شدن ساختارشکنی (Deconstruction) در عالم اندیشه‌ی غربی مطرح شد و از آن‌جا سر از فلسفه‌ی هنر هم درآورد. تفسیر ساختارشکنانه (Deconstructive Interpretation)  در تمام روایت(Narrative)‌های  موجود در تاریخ فلسفه‌ی غرب -که به شکل زبانی و سنتی- داعیه دار دریافت بلاوقف معنا(Meaning) بودند- تشکیک کرد و آن‌ها را متهم به این اتهام کرد که این سنن تفلسف، نوعی "مابعدالطبیعه" یا "هستی‌شناسی الوهی"(Ontotheology)  را به وجهی رجحانی به حضور(Presence) در مقابل غیاب(Absence) داده‌‌اند.

متفکران ساختارشکن چون ژاک دریدا رسالت خود را  تشکیک در (یا ساختارشکنی) این روی‌کرد مابعدالطبیعی در فلسفه می‌دانند.

البته این مناقشه، ریشه در آثار متقدمان ایشان مثل اثر "بود و زمان" مارتین هایدگر و پیش از آن فردریش نیچه دارد.

Martin Heidegger

 مراد هایدگر از حضور، حضور در"حال" و نیز حضور به مثابه امری ابدی - آن‌طور که ممکن است با خدا یا ابدیت قوانین علمی همراه باشد- است.

 

 

توضیح: این مطلب را برای قالپاق نوشته بودم. که با اجاره ی قالپاقی ها عین آن را در وبلاگ خودم هم می گذارم.


مجتبا پویا که این روزها مشغول خدمت به اسلام و مسلمین آن هم در عمق 3500 مایلی بلاد کفر است در کامنتی که برای پست قبلیام گذاشته بود، یادآور شد  امروزجمعه – یعنی 2 فوریه – سالروز درگذشت برتراند راسل است.

 به نظر میرسد قاطبه دوستان دیگر ما را قاطی اموات و درگذشتگان حساب میکنند و انتظار بر آن است که در هیچ  Tدلخواه از زمان اهل قبور را فراموش نکنم تا ایشان هم مرا پس از مرگ به نیکی یاد کنند. بگذریم.

راسل عزیز را در پستی با عنوان راسل دوستداشتنی یاد کرده بودم اما جمعه مال آنهایی است که دستشان از دنیا کوتاه شدهاست. پس باز هم پستی دیگر را به حضرتش اختصاص میدهم که تا هنگام موت هرگز خدای و روز جزا را باور نکرد غفرالله ذنوبه.

 

برتراند آرتور ویلیام راسل( 18 می 1872– 2 فوریه 1970) فیلسوف، منطقدان و ریاضیدان خفن انگلیسی است با تمام مشخصات یک انگیلیسی خوب. موضوع جالب توجه این که او در سال 1950برنده جایزه نوبل ادبیات شد. این جایزه به دلیل  تلاشهای وی در خلق آثاری با موضوعات انسانی و آزادی عقیده به او اهدا شد.

راسل در فلسفه تحلیلی (Analytic Philosophy)، منطق و فلسفه ریاضیات، فلسفه زبان، پدیدارشناسی و فلسفه علم تلاشهای شایان عجیب و غریبی کرد که تا مدتها پدر فلاسفه و متالهین و ریاضیدانها را در برابر دیدگانشان هویدا کرد. شاید کسی پیدا نشود که پارادوکسی از پارادوکس های او را نشنیده باشد.

 

 چند جملهای را که میتواند گوشهای از طرز فکر او را نشان دهد ترجمه کردهام.

 

از کتاب چرا من مسیحی نیستم: " آزادانه اعلام میکنم که دین مسیحیت بدان شکلی که در کلیساهایش سازماندهی شده است؛ دشمن اصلی توسعه اخلاقی در دنیا در گذشته و حال است."

 

 

از اتوبیوگرافی او:" به من گفتهاند که چینیها گفتهاند که مرا در نزدکی وسترن لیک(Western Lake) دفن میکنند بنای یادبودی برایم خواهند ساخت. اما اندکی متاسفم که این اتفاق رخ نخواهد داد چرا که ممکن است من خدایی بسیار  شیک برای خراناباوری شوم. "

 

از کتاب گفتههایی در بارهی فکر کردن به فکر کردن (اثر آنتونی فلو):"بسیاری از مردم زودتر از آن که فکر کنند؛ میمیرند. و واقعن این پیش از آن] که بیندیشند[ میمیرند."

 

 در آخر یک لینک خوب http://www.geocities.com/Athens/Oracle/2528/russell.htm 


قمار عشق وبلاگ فاطمه ابوترابیانفاطمه ابوترابيان هم از كساني‌ست كه مي‌شود به دوستي‌اش افتخار كرد. البته اگر بر حسب اتفاق آن عصر سرد زمستاني پس از جلسه‌‌ي نقد كتاب نبود ، اصلن نديده‌بوديم هم را و فقط يك صدا بود براي من و نام يك دانشجوي فوق فلسفه‌ي اسلامي در دانشگاه تهران.البته احتمالن از وبلاگش مي‌شود فهميد كه خيلي با هم هم‌عقيده نيستيم، اما دوست متفكر خوب است حتا اگر نا‌ هم‌عقيده(!) كه هيچ مخالف باشد. به هر حال با امضاي فاطمه " بخشی از رساله دفاع نشده‌"اش را با اين تذكر كه " فراموش نکنید زبان فلسفه زباني دقیق است " به عنوان كامنت براي " برای کامل تر شدن پست" قبلي‌ام نوشته بود. به درد من كه خورد بس پست امروزم با احترام مال ايشان باشد و تقديم به ساير دوستان:

رمانتیک ها یک جریان انتقادی در برابر عقل گرایی عصر روشنگری بودند. فیخته جمله قشنگی دارد می گوید: "من بر خلاف اسپینوزا حقیقت انسان را اصل گرفتم و جهان را از آن بیرون آوردم". او در عین حال معتقد بود خداوند ذات مطلقی است که شخصیت بردار نیست و می گفت: "خداوند همان نظام کرداری جهان است". او تمام حقیقت را من می دانست و در مقابل آن از اصطلاح جز من استفاده می کرد. کانت ثابت کرده بود که شناخت انسان از شی فی نفسه محدود است و از سوی دیگر بر اهمیت سهم ذهن در دانش یا شناخت تاکید داشت. بنابراین دیگر انسان آزاد بود زندگی را به شیوه خویش تعبیر و تفسیر کند. فیخته سخت علاقه‌مند این اراده آزاد شده بود. او در بین نظریات کانت بر اصالت اخلاق و عقل عملی تاکید می کرد و معتقد بود عقل نظام طبیعت را بسان یک نظام ضروری می‌بیند ولی ما در خودمان آزادی و میل به فعالیت اختیاری را می یابیم و وجدان ما نظامی را ترسیم می‌کند که باید برای تحقق بخشیدن به آن تلاش کنیم. پس باید طبیعت را تابع من نه امری مستقل و بی‌ارتباط با آن تلقی کنیم. همین گرایش به آزادی بود که او و سایر رومانتیک ها مانند شلینگ را به اصالت روح ( که ویژگی آن را آزادی می شمرند) و نوعی ایده آلیسم سوق داد. مکتبی که به دست هگل سامان یافت و به صورت یک نظام فلسفی نسبتن منسجم درآمد.


شنبه 7بهمن يا همان 27 ژانويه‌ي فرنگي‌ها روز عجيبي است. عجيبيت ماجرا از آن‌جاست كه سه تا از خفن‌تريت رمانتيسيست‌هاي آلمان در اين روز به دنيا آمده‌اند. شلينگ(1854 -1775- Friedrich Wilhelm von Schelling) فيخته(1814-1762 Johann Gottlieb Fichte) در عالم فلسفه و موتسارت(1791-1756  Wolfgang Amadeus Mozart ) خداي موزيك- البته به زعم من. عكس اين سه نفر را هم همين‌جا مي‌گذارم:

    Friedrich Wilhelm Joseph Von Schelling             Johann Gottlieb Fichte                      Mozart, Wolfgang Amadeus

      شلینگ                               فیخته                              موتسارت

كسي از اين‌كه دو نفر رفيق گرمابه و گلستان بر سر مسايل فلسفي معاند و مخالف جدي هم باشند تعجب نمي‌كند، تقابل شلينگ و هگل هم خوب تعجب ندارد. مگر ارسطو مقابل استادش افلاطون نايستاد تا حالش را بگيرد؛ لابد شلينگ هم پيش خودش فكر كرده كه چه من و گل شبدر چه‌كم از ارسطو و لاله‌ی قرمز داریم، بنابراين با اخذ "مفهوم منِ ناب" از فيخته – كه قبلن مفهوم "منِ متفكر" را برساخته بود- به مثابه‌ي يك ايده‌آليست استعلايي (Transcendental Idealism) در برابر هگل دوست، هم ‌كلاسي و استاد سابق خود مي‌ايستد. جالب اينكه هر سه‌ي اين حضرات سال 1798 در دانشگاه ينا همكار مي‌شوند. براي اين‌كه اين پست طولاني نشود و دوستان اعتراض نكنند توضيحات اساسي را حواله‌ي ادامه‌ي مطلب مي‌كنم.

اما آمائوس موتسارت عزيز. اين همان بابايي است كه سمفونيِ 40 اش به طرز مضحكي زنگ موبايل كثيري عوام كل‌انعام شده‌ كه پيتزا پپروني با آمادئوس موتسارت برايشان فقط يك اسم خارجي‌ست كه نمي‌فهمند اما احتمالن به نظرشان باحال هستند همان‌طور كه لابد ملاصدرا برايشان تنها يك خيابان است نزديك ونك. بگذريم اين بنده‌ي مظلوم هم رمانتيك بود به شدت. اين هم يك لينك كه سمفوني 40 را آن‌لاين گوش كنيد و مشعوف شويد و اين هم لينك چند تا ازباقي آثار آن مرحوم.


ادامه مطلب




راسل از فلاسفه‌‌ی محبوب من است. علی نجمی هم همین‌طور. گر چه این دومی چون هنوز دانشجوی ارشد منطق تو دانشگاه علامه است، به اندازه ی اولی مشهور نشده. به هر حال چند شب پیش من و این نجمی در بنده منزل اتفاق مبیتمان بود و بساط نخودخوری ما در باب احوالات فلاسفه‌ای که در سر کلاس‌هایشان بوده‌ایم یا مختصر آشنایی بوده که بتوانیم خودمان را بهشان الصاق کنیم، گرم. القصه یک سایت باحال به نام www.epistemelinks.com معرفی کرد که راسل را که در آن جست و جو کردم، مطالب جالبی توجه‌م را جلبید. مجال ترجمه‌اش بود اگر، حتمن این کار را خواهم کرد. اما علی‌الحساب فقط جند جمله تا این پست بی‌نصیب نبوده باشد:




می‌فرمایند:


پیپ با حال راسل


"باید به افکار عمومی احترام گذاشت، تا آن‌جا که برای گریز از گرسنگی و زندان لازم است؛ اما هر آنچه که از این حد فراتر رود گردن نهادن خودخواسته در برابر استبدادی غیر ضروری است."