تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه

در پست قبل یکی از برنده گان مسابقه "محض شوخی" "فیش میکرو فیکشن" 2007 را معرفی کردم. امشب هم که این باران سمج و هوای مرطوب تابستانی حالم را گرفته، من هم محض گرفتن حال واضعان غربی کپی رایت دو داستان برگزیده این مسابقه را که ترجمه کرده ام پست می کنم.
هیات داوران این دو اثر را "مافوق همه برنده گان" اعلام کرد.


مافوق همه برنده گان - خرده داستان
نا مشهود
ببری در درون من است. در دریاچه نردیک پرسه می زند، من در همین حوالی در حال چریدنم، به این امید که یک پری دریایی من را از اعماق ببیند و بگوید:" ببری در درون توست. من می توانم ببینمش."

مارلین سانتوسو - جاکارتا، اندونزی




مافوق همه برنده گان - رباعی
درختان سیب در آوریل
برف دانه ها از شکوفه های سیب پایین می ریزند،
یک نقاشی ژاپنی در هوای سرد بهار آویزان است.
رگبار آوریل سفید، درخشان چون گیشایی سپیدرو
از میان شاخه های خال خال دزدکی نگاه می کند.

رز دونیسی - نیوجرسی، ایالات متحده امریکا


متن اصلی در ادامه مطلب
 



ادامه مطلب
    چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت  18:27   مهران مرتضایی | 

این داستان یک میکرو فیکشن است. در طی این سال ها تعداد زیادی از این ها را ترجمه کرده ام؛ اما کم تر پیش آمد که این طور به دلم بنشیند. این داستان از برنده گان مسابقه "محض شوخی" "فیش میکرو فیکشن" در ژانویه 2007 بوده است.

The painting is by Lebanese artist Katia Traboulsi
زمان حال زن بودن

من متاسفم (تو متاسفی، آن زن متاسف است)
ما متاسفیم
شما متاسفید
ایشان خیلی خیلی خیلی متاسفند.

Berta Freistadt 


    دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت  21:43   مهران مرتضایی | 

آن روزهای دور که نه، همین چند سال پیش جوانی، آزمون و خطایی برای ساخت داستانی با زبان شاعرانه کردم و نتیجهاش این است که حالا میبینید. مربوط میشود به سال ۸۰ که آن را برای سایت سخن هم فرستادم.

The White Bridge," by John H. Twachtman, oil on canvas, 30 1/4 by 25 1/8 inches, circa 1900, Memorial Art Gallery of the University of Rochester, Rochester, N.Y., Gift of Emily Sibley Watson

دوباره دیدنش شاید خاطره دوستانی را زنده کند که آن روزها برخی ستودنش و کثیری نپسندیدند:

پل، درخت، سفيد


تو مي‌روي آن جا كنار پل كه بنشيني و كاغذ بنويسي, تا آفتاب كه ته‌مانده‌اش را جمع كند آنجا در توازي درخت تاب بخوري از بادي كه گرچه خيلي تند نمي‌وزد ولي كافي است تا يكي را آن طوري توي هوا تاب دهد و فكر مي‌كني كه لابد آنجا آن قدر دور هست كه بتواني _ اگر بشود _ يك شب را آن طور كه دل‌ت مي‌خواهد بگذراني به تلافي تمام آن شب‌ها كه نشد.

و آن وقت, وقتي كه آفتاب ته‌مانده‌اش را جمع كند,‌تو آن جا تاب مي‌خوري، توي هوا با بادي كه تند نمي‌وزد، ولي كافي‌ست. كه يكي از راه مي‌رسد و يك دبه‌ي چهار ليتريِ عرق سگي توي دست‌ش هي توي زمين و هوا تاب مي‌خورد _ كه مردم مي‌گويند تلوتلو مي‌خورد _ و مي‌آيد و تو را مي‌بيند كه آنجا كنار پل, يك سفيديِ آويزاني و مثل خودش به توازي او تاب مي‌خوري و نمي‌داند كه از نشئه‌ي عرق ناب عصرگاهي‌اش است كه يك سفيديِ آويزان تلوتلو مي‌خورد يا اين كه تازه مستي از سرش پريده و تو واقعاً داري تاب مي‌خوري.

...


ادامه مطلب
    سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت  18:24   مهران مرتضایی | 

John Steinbeck

 

 

 جان استاینبک (John Ernest Steinbeck)اگر تا امروز می بود 105 ساله می شد لابد. اما خوش شانس‌تر از این حرف‌ها بود که بخواهد این همه عمر کند و حماقت آدم‌های قرن 21 را ببیند. بنابر این در 20 دسامبر 1968 در 66ساله‌گی مرد و خوش به حالش شد.  اما دوست مرحوم ما در سال 1962 جایزه‌ی نوبل ادبیات را گرفت تا ناکام از دنیای دون نرفته باشد.

ادامه ی قصه می‌شود این که کثیری راستان کوتاه و بلند از او به ارث ماند که عصرهای پنج‌شنبه را بتوان به خواندن‌شان گذراند تا او هم ثوابی از اعمال ماتأخرش برده باشد انشاا... بگذریم.

بعد از این همه وقت به روز نرسانی این وجیزه‌ی مجازی از کثرت مشغله، مجال نیم بند امروز غنیمتی شد برای حضور مجازی تا از یاد خودم نروم لااقل.

استاینبک نامه‌ای دارد به یک داستان نویس جوان که دوباره مثل همیشه حال آن را ندارم که تمام‌ش را ترجمه کنم( اگر دل‌تان خواست ‌می‌توانید "حال" را "سواد" بخوانید قربت الی‌الله) اما یک پاراگراف مهم را – به نظر خودم البته- ترجمه می‌کنم و باقی را به کل در ادامه مطلب می‌گذارم تا هر کسی خواست خودش بخواند.

حضرتش می‌فرماید:

" قانون اساسی‌ی که به ما ]در استانفورد[ آموختند ساده و تکان‌دهنده بود. داستانی که می‌‌خواهد تاثیرگذار باشد؛ باید چیزی را از نویسنده به خواننده منتقل کند و قدرت آن در راستا، مبنای سنجش فضیلت اثر است. غیر از این قانونی دیگر وجود ندارد. داستان می‌تواند در باره‌ی هر چیزی باشد و می‌تواند از هر وسیله و تکنیکی – تا جایی که به کارش می‌آید- استفاده کند. به عنوان تبصره‌ای بر این قانون، به نظر می‌رسد که برای یک نویسنده بسیار ضروری است که بداند جه می‌خواهد بگوید، به طور خلاصه این که از چه حرف می‌زند. به عنوان تمرین مجبور بودیم که بدنه‌ی داستان‌مان را تا یک جمله تقلیل دهیم چون فقط به این ترتیب می‌توانستیم مطمئن شویم که می‌توانیم آن را تا سه یا شش یا ده‌هزار کلمه بسط دهیم."

 

      

تا یادم نرفته اضافه کنم که امروز و فردا تولد ویکتور هوگو، هنری وردورث، ایروین شاو و پل ریکور هم هست.


ادامه مطلب
    دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت  16:42   مهران مرتضایی | 

سال ها پيش داستان كوناهي نوشته بودم كه هر چه به مغزم فشار مي آورم يادم نمي آيد چطور مي توانسته است سر از كتابي با نام عطسه ي خيال درآورد. اما علي الظاهر اين اتفاق افتاده. من هم بر حسب اتفاق آن را دروبلاگ كافه گودو پيدا كردم . كلي از خواندن كار خودم مشعوف شدم. اين آن كار است مربوط به ايام شباب و روزگاري كه غم نان مبتلاي زندگي پر ملال روزمزه ام نكرده بود. روحم شاد و يادم گرامي كه حيف شد  زود مُردم:

تابستان داغ  ۷۸

 - ظهر.خارجی.روستایی کویری 

مینی بوس از میان گرد و غبار آفتاب تابستانی پیدایش می شود.ولی چشمان منتظر پیرزن پسر را در آن نمی یابد.به نظرش می رسد که چقدر درس امسالش طول کشیده است.هر سال این موقع آمده بود.

غروب.خارجی.روستایی کوهستانی.

 مینی بوس خاک گرفته پیش و روی پیرمرد و آفتاب سرخ می ایستد.اندک مسافران خود را پیاده می کند ..ولی پیرمرد پسرش را نمی بیند.مگر این اجباری چه قدر است؟دست تنها و این زمین بی رمق.

 شب.خارجی.

راننده ها میتوانند شیشه هاشان را با روزنامه ای پاک کنند.روزنامه می تواند نوشته باشد:« هنوز عده ای از مفقودان حادثه پیدا نشده اند.» ویا « تنها متهم ( فاجعه کوی ) ردیف پانزدهم ، یک سرباز وظیفه است که به جرم دزدیدن ریش تراش دانشجویی به حبس محکوم شد » یا هر چیز دیگری می تواندباشد.به هر حال پیرمرد یا پیرزن نمی توانند بخوانند.

 

    پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت  22:37   مهران مرتضایی | 

تقریبن وبلاگم دارد تبدیل به روزشمار تولد رفتهگان میشود، شاید بهتر بود اسمش را انجمن شاعران مرده میگذاشتم.

امروز اول ژانویه۲۰۰۷ است، ۹۸مین سالروز تولد سلینجر    و ۱۲۸مین سالروز

تولد فورستر   است. اسم داستان خودم را در پست اول از سلینجر قرض کرده بودم.   

 

داستان غریبه سلینجر اولن خیلی طولانیه دومن احتمالن فارسیش گیر میاد. بنابرین متن اصیلیشو گذاشتم تو ادامه مطلب.


ادامه مطلب
    دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت  14:19   مهران مرتضایی | 

يك روز عالي براي موزماهي‌ها

به ياد گلشيري و مردي با كراوات سرخش

« سي‌دي, عكس, پاسور. سي‌دي, عكس, پاسور» اين‌ها را پسر جواني كه باد صورتش را سرخ كرده بود, آرام توي گوش آدم‌هايي كه پشت چراغ قرمز ايستاده بودند , گفت و از كنارشان رد شد. كسي توجه نكرد. مرد كيف چرمي سياه‌ش را دست چپش داد و با انگشت‌هاي سرمازده‌اش ته‌ريش چانه‌اش را به آهستگي خاراند و گفت:« اين احمقانه‌ترين چراغ دنياست. يك ساعت بايد وايستي بعد هنوز سبز نشده قرمز ميشه. خيال كردن مردم قهرمان دو هستن. تازه بن‌جانسون هم كه باشي تا وسط خيابون بيشتر نمي‌رسي. » و سرش را به سمت زن كناردستي‌اش چرخاند. زن نيم‌نگاهي انداخت و همان‌طور كه ني شيرموزش بين لب‌هايش بود, لبخند زد و بعد دوباره رو كرد به آدمك قرمز توي چراغ كه دستش را زده بود به كمرش ايستاده بود بالاي سر چراغي كه يكي ژست راه رفتن تويش گرفته بود... (برای خواندن باقی داستان ادامه مطلب را کلیک کنید)

 


ادامه مطلب
    دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت  13:3   مهران مرتضایی |