تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه

انگار همه یک خاصیت مشترک دارند، می کشند و به بند می کشند تا پایه های قدرت شان به هر طریق ممکن حفظ شود. می خواهد در ایتالیای زمان فاشیست ها باشد، یا آلمان زمان نازی ها، یا شوروی زمان استالین. مبارزان هم انگار مثل هم می شوند بعد از مدتی. آواها شکل می گیرند و نواها با ترانه هایی از شاعرانی که بعضن حتا نمی شناسی شان توی زمزمه های مردم می پیچد. چشم به هم بزنی می شود آهنگ های انقلابی. جالب تر این که حاکمان مثل همیشه عزم شان جزم است که نبینند و اگر هم چیزی می شنوند آن را به هزار دشمن دیده و نادیده ی خارجی و خائن داخلی نسبت دهند. انگار این همه سال تاریخ کفایت چیزی نمی کند.

"زیبا خداحافظ " یادگار یکی از همین جنبش هاست. زیاد دور نیست  زمانی که ایتالیا زیر چکمه های فاشیست ها کمر خم کرده بود. فاشیست ها که حالا تاریخ شده اند روزی مردم را در خیابان ها می زدند و چماق داران شان به روشن فکران و روزنامه نگاران حمله می کردند و خیلی ها را به جرم اقدام علیه امنیت ملی و خیانت به کشور محاکمه کردند. همان روزها این ترانه از شاعری که حالا کسی نام اش را نمی داند، زمزمه شد روی لب های مردم. فاشیست ها رفتند، اما ترانه باقی ماند و ایتالیا آزاد شد. حالا این ترانه تبدیل شده به یکی از یادگارهای جنبش های چپ که به زبان های مختلف ترجمه شده و به بسیاری از آن ها حتا اجرا هم شده است.

علی علیین عزیز لطف کرد و این ویدیو را برای ام ای میل کرد. او هم روزگار جوانی اش را مصروف آزادی ایران کرده و حافظه اش گنجینه ای است از خاطرات مبارزه  و زندان و شکنجه.

ویدیو را ببینید. به دیدن اش می ارزد بی شک.

 متن و ترجمه اش رامی توانید این جا ببینید.

این هم یک اجرای فرانسوی برای دانلود.

این هم اجرای قدیمی ایتالیایی مال سال های دور مبارزه.

 پرواز را به خاطر بسپار.


برای سعید متین پور که اینک تاریخ نوبت را به او داده تا داغ قبیله ای را تنها تحمل کند

پاهایمان تا قوزک برفاب فرو می رفت و حس می کردم انگشت های پاهایم دارند حس شان را از دشت می دهند. داشتیم کوچه های باریک و گل گرفته  ی محله ی "شوقی" را قدم می زدیم سمت خانه ی دوست مشترک که کارگردان تئاتر بود. محکم قدم می زد.برخلاف من که لبه یقه کاپشن قهوه ای ام را داده بودم بالا و فرورفته بودم توی لباس هایم، او گردنش را برافراشته بود و انگار که دارد از خنکای بهاری لذت می برد توی برف ها قدم می زد وبرای ام توضیح می داد که اساسن فن شعر ارسطو، کتابی است در باب روایت به طور اعم و تئاتر به طور اخص و از این بعد شاید دیگر فن شعر نشود خواندش به این واسطه که قصویت، مدیدی است جزو الزامات شعر نیست. من هم سعی می کردم دوشادوشش راه بروم کلمه هایش را درست بفهمم.
آن سال دکتر عطا الله کوپال تصمیم گرفته بود همان اول کار حالی مان کند که درک کلاسیک از هنر نمایش یعنی چه و من که سال اول رشته ی نمایش بودم  درس تاریخ نمایش را با همین دکتر کوپال داشتم، مجبور شده بودم مثل سایر هم کلاسی ها بوطیقا را بخوانم. کتاب نایاب بود آن روزها. گرچه اگر هم نبود باز به حال من فرقی نمی کرد و خواندنش موکول می شد به شب امتحان. تا این که بهمن 79 رسید و امتحان تاریخ نمایش و شمشیر دموکلوس که فرود آمده بود و باید می خواندیم کتاب جناب ارسطو را. همان کتاب نایاب حالا نایاب تر شده بود من مانده بودم و کاسه چه کنم چه کنم در به در دنبال گلی که بشود به سر گرفت. یاد سعید افتادم. پیش از من دانشگاه تهران بود. روزی که فهمید کلاه ام را باد انداخته توی دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، به من گفت که کتاب ارزشمندی در کتاب خانه ی مرکزی دانشگاه تهران هست که مایل است دوباره بخواند. کتاب اسطوره شناسی بود. درست به خاطر دارم. خواست که امانت بگیرم و به او برسانم. یادم نیست که این کار را کردم برای اش یا نه. اما یادم هست که کتاب را گرفتم و خواندم. شاید هم دادم ش به سعید. یادم نیست.
به هر حال امتحان کتاب بوطیقای ارسطو من را باز یاد سعید انداخت. تعجبی هم نداشت. ارسطو بیشتر از وجهه ی ادبی اش، شان فلسفی دارد و سعید هم مترادف بود با فلسفه. انگار که فلسفه یک نگاه نافذ داشته باشد و موهای همیشه اصلاح شده ی کوتاه با ته ریش بود و تصمیم بگیرد توی برف قدم بزند گاهی یا کتاب فروشی باز کند در شهری که خیلی سخت بود آدم هایش را به خواندن بعضی چیزها ترغیب کرد. اما به هر حال این فلسفه ی مجسم روان باید فرقی می داشت با ما ها سر توی آخور خودمان داشتیم بی آن که یادمان بیاید صمد بهرنگی ماهی سیاه اش را برای ژست روشن فکری ما ننوشته. سعید اما خوب یادش بود. برای همین هم نشانی از ژست های ما در رفتارش نبود. موقرتر از این قرتی بازی ها بود. به هر حال بوطیقا  ارسطو را، ارسطو فلسفه را و فلسفه سعید را یادم انداخت و پنج شنبه معمول  که زنجان آمدم زنگ ش زدم  برای گرفتن از کتاب. گفت دارد و پرسید می خواهم چه کار. گفتم حکایت شمشیر دموکلوس فرو آمده را. خندید پای تلفن. گفتم دو روز بیش تر وقت ندارم. گفت کم حجم است کتاب اما او چیز بهتری دارد. توی خلاصه هایی که از کتاب های مهم کرده خلاصه ی خوبی از این کتاب دارد که می توانم سرو ته این امتحان را با آن یک طوری هم بیاورم بالاخره. خوش حال بود. قرارمان شد محله ی شوقی سرکوچه ی همین دوست کارگردانمان.
سرد بود لامصب. مثل تمام زمستان های آن شهر. آن قدر سرد که هر سال خیال می کردم دیگر این شهر زنده نخواهد شد سر بند سگ سرمایی که تا مغز استخوانش فرو رفته. بارها پیش آمد روی یخ های پیاده رو با سعید قدم بزنیم. معمولن روزهای جمعه بعد جلسات شعر ایشیق بود یا گاهی اوقات در مسیر معدود نشریات زنده شهر که هر از گاهی چیزی می نوشت در آن ها و من هم و اگر هم چیزی نمی نوشتیم لااقل پاتوق بود برای تجدید دیدار با دوستان خودکار به دست.
آن روز هم همان یخ ها و برفاب های لغزان رویش که آشنای دیرین پاهامان بودند. دوست داشت این شهر را. با علاقه در باره اش حرف می زد آن روزها.
کاغذهای خلاصه بوطیقا تقریبن در قطع پالتویی بودند و زرد رنگ. زردی شان مشخصن به خاطر کهنه گی شان بود بیش تر تا جنس شان. اما تعجب کرده بودم که کاغد کاهی در این قطع را از کجا آورده است. کاغذها را با احتیاط توی جیب کاپشنم جا داده بودم و دوشادوش سعید می رفتم. داشت تمام کتاب را برای ام تعریف می کرد. تعجب کرده بودم از حافظه اش. می دانستم حافظه ی خوبی دارد اما رنگ کاغذها با دقت سعید در جزئیات در تضاد بودند کاملن.
دوست مان را دیدم و رفتم خانه به خواندن یادداشت های سعید. با همان یادداشت ها به سادگی از پس امتحان برآمدم. بعد از سعید هرگز سراغ یادداشت ها را نگرفت، من هم از آن جا پس دادن چنین چیز ارزش مندی را عین حماقت می دانستم اصلن به روی ام نمی آوردم. بعید است یادش رفته باشد، یقین دارم از حجب اش بود که نگفت مردک ابله امتحان ات را دادی نوشته هایم را پس بده.
بعد از نه سال زمستان خیس سیدنی را قدم می زدم بیام خانه. یکی از دوستان ام خبری از سعید برای ام گذاشته بود توی مسنجر یاهو. فورواد کرده بود گمان ام برای تمام لیستش و به من هم رسیده بود. داشتم از سر کار می زدم بیرون که خبر را دیدم. قبل از این که کامپیوتر را خاموش کنم روی لینک کلیک کردم و خواندم.
پیاده روهای مرتب و باران خورده ی اپینگ شباهتی به  سطح یخ زده ی شوقی ندارد. هوای زمستانی این جا هم اصلن به صفر نمی رسد تا ذره ای نشانی داشته باشد از زادبوم یخ زده ام.  اما من یخ زده ام. دست هایم توی جیب هایم دنبال یادداشت های سعید می گردند از بوطیقا. چشم می گردانم شاید همین حوالی ببینمش که مثل همیشه صاف راه می رود و برای ام از دیالکتیک می گوید. یا شعر می خواند. تاریک است هوا. کلن سابرب های سیدنی تاریک اند بالاخص زمستان ها که شب زودتر هم می رسد. چشمم چشم های سعید را پیدا نمی کند. کاغذهایش توی جیب ام نیست. در لینک مصاحبه عطیه طاهری همسر صبور سعید را خوانده ام که سعید را برای گذراندن هشت سال حبس تعذیری به اوین منتقل کرده اند. به جرم اقدام علیه امنیت ملی! عطیه گفته بود که سعید ناراحتی معده گرفته و سردردهای مزمن سراغ اش می آیند به خاطر گذراندن روزهای طولانی شکنجه و زندان انفرادی و بازجویی هایی که به سیاق بازجویی های آن مملکت خیلی مهربانانه نبوده اند.
free image hosting
فلسفه ی روان حالا جایی است توی یکی از بندهای زندان مشهور اوین. همان که پدران مان عرق خون ریختند تا درش را بگشایند در گرماگرم انقلاب. حالا درهای سنگین اش سعید را در پشت خود محبوس کرده اند. از شواهد امر چنین برمی آید که به تجزیه طلبی محکوم شده. باورم نمی شود در تمام این سال ها که می شناسم اش حتا یک بار ندیدم جز حقوق بشر چیزی مطالبه کرده باشد. هرگز ندیدم یا نشنیدم که حتا جو احساسی بحران کاریکاتور گرفته باشد و چیزی خواسته باشد یا گفته باشد افزون بر مصرحات منشور حقوق بشر که جمهوری اسلامی ایران هم آن را امضا کرده است. یادم نمی رود که دوستان رادیکال ما به کندروی متهم اش می کردند و حالا صاحبان قدرت در نظام او را به مطالبات رادیکالی متهم کرده اند!
دریغ است که هشت سال کوچه های یخ زده ی شهرم چشم انتظار قدم های استوار سعید بماند و گوش های تشنه
 چشم به راه توضیحاتش در باره ی روایت از منظر ارسطو یا اخلاق در نزد کانت. چیزی در دل ام هنوز امیدوارم می کند به این که همین روزها سعید برمی گردد پیش عطیه. نمی دانم چرا اما یقین دارم که باید آدرس اش را بپرسم و یک کتاب خوب پیدا کنم که از دیدنش سورپریز شود و برای اش پست کنم ایران. فکر می کنم ممکن است بتوان در سیستم قضایی آن قدر عقلانیت سراغ داشت که فهماند که در بند کردن فعالان حقوق مدنی که در خفا و جلا مطالبه ای خارج از عرف نداشته اند، تنها رادیکالیزه شدن دیگران را نتیجه خواهد داد.
سعید متین پور، برادر، دوست، عزیز
اگر جسم تو در اوین است، جان های ما در بند تنگ دل و اضطراب است و لحظه ای را بی یادت سپری نمی کنیم. کتاب های زیادی برای خواندن مانده مَرد. بر دردهای یادگار شکنجه غلبه کن. سحر نزدیک است.


 

بازی از هیاهوها و داد وبیدادهای کیهان شروع شد. شریعت مداری درآمد و گفت که آدم های موسوی دارند انقلاب های مخملی-رنگی واقع در حیاط خلوت های روسیه را در ایران مدل سازی می کنند. موج سبز موسوی چی ها با موج سفید تغییر کروبیان در هم آمیخت و شد چند میلیون نفر حماسه ساز دیروز و خس و خاشاک امروز می خواستند از انقلاب به آزادی برسند که کلاشنیکوف های سازمانی میلیشا همان جا یادآوری کرد که همسایه شمالی حالا پرتجربه تر شده از روزگار سقوط شواردنادزه.
تمام این جنجال های قیم مابانه ی دیکتاتورپرستان کیهان نشین، اضافه شد به موضع انفعالی ردیف های اولیه جنبش در رد این اتهام که آن چه در جریان است "انقلاب مخملی" است. گویی انقلاب کردن رفتاری مجرمانه است که حالا باید از آن تبری جست.
انقلاب های مخملی به طور دیفالت فرصتی ایجاد کرده که کشورهایی را که کمرشان زیر بار دیکتاتوری روسی خم شده، قامت راست کنند.
انقلاب های مخملی اساسن برای تغییر مسالمت آمیز حاکمانی صورت گرفته که بر اساس رای مردم بر آن ها حکومت نمی کردند.
انقلاب های مخملی سیستم حکمرانی را از دیکتاتوری به سمت دموکراسی متناسب با مقتضیات جامعه برده است.
با این اوصاف اگر تحلیل شریعت مداری و زن غلام الهام درست باشد، لابد ایشان می پذیرند که ایران به دست دوستان ایشان به یک دیکتاتوری با حاکمانی غیرانتخابی و در حوزه ی حیاط خلوتی روسیه تبدیل شده است که حالا عده تصمیم دارند این لکه ننگ را پاک کنند از دامان ملتی که دوبار در طی صد سال انقلاب کرده و خانواده در آن نیست که شهید نداده باشد برای آزادی و دفاع از خاکش در برابر عرب هایی که با همین کلاشنیکوف های روسی می کشتندمان. به هر حال یکی از این دو مطلوب نیست: دیکتاتوری یا انقلاب مخملی.


 

(خلاصه مطلب) در این چند روز حتا عزیزترین هایت هم بعد از سلام بی آن که حالت را بپرسند می پرسند "رای می دهی؟!"
طبعن استراتژی تحریم را در بسیاری موارد کارساز می دانم اما این بار نه.

تحریم کنندگان انتخابات تلاش می کنند تا با طرح دعاوی مختلف شرکت کردن در انتخابات را "بی فایده" و حتا "غیراخلاقی" نشان دهند. در غالب موارد این ادعاها در سطح بحث های کوچه و بازار باقی می ماند اما در پاره ای اوقات تحریم کنندگان با ژست های متفکرانه وارد می شوند و تظاهر می کنند که پیشنهاد ایشان برای امتناع عمومی از رای دادن رفتاری مطابق با اصول فکری متعالی و دارای پشتوانه های جدی فکری فلسفی است. این موضوع این روزها با باز انتشار مکرر مقاله ی هانا آرنت فیلسوف سیاسی یهودی تبار آلمانی در بوکمارک های اشتراکی پرطرفدار فارسی نظیر بالاترین و دنباله شکلی جدی به خود گرفت.  این سایت ها با این نقل قول که " انتخاب بین بد و بدتر «غیراخلاقی» است" تلاش می کنند رای دادن را مخالف اصول اخلاقی نشان دهند. دانشجویان سال اول فلسفه هم می دانند که چنین رفتاری "مغالطه ی توسل به مرجع" است و نمی توان به آن استناد کرد.  (کاری که دوستان تحریمی به سادگی انجام می دهند و مغلطه بودنش را به روی مبارک هم نمی آورند!) 
کجای انتخابات امروز انتخاب بین بد و بدتر است؟ مطالبات علنی اصلاح طلبی ما کی به سطح حجاب اختیاری، بازنگری قانون اساسی، تشکیک در مبانی حقوقی تایید صلاحیت کاندیداها، رفع تحدیدهای فعالیت سیاسی دانشگاهی، تلویزیون خصوصی، حق شهروندی و امثالهم رسیده بوده؟
کدام رفتار پرودومراتیک را در دنیا سراغ داریم که این مطالبات را "بد" بداند و انتخاب آن را در برابر کاندیدایی که معتقد است "مردم حال شان از شنیدن کلمه ی دموکراسی به هم می خورد" یا داعیه ی برپایی "حکومت اسلامی" به جای "جمهوری اسلامی" را دارد، انتخاب بین "بد و بدتر" بداند تا متعاقب آن بشود گزاره ی آرنت را به این اتنخابات هم تعمیم داد؟!


مزخرف دیگر این که "اگر وضع بدتر بشود بالاخره کار حاکمیت توتالیتر به نفع حاکمیتی دموکرات تمام می شود". کدام حکومت توتالیتر دنیا از فرط خرابی به حکومت دموکراتیک تبدیل شده است که ما دومی باشیم؟ با استناد به کدام تجربه یا دست کم نظریه می شود این استدلال را مدعا را پذیرفت؟ دولت کیم جونگ ایل در کره شمالی به منهدم شده است یا دولت رابرت موگابه در زیمباوه؟ شما را به خدا کم تر مزخرف بگویید. تحریم چنین انتخاباتی با چنین مطالبتاتی مسبوق به کدام سابقه در کشوری از کشورهای جهان است؟


در اروپای شرقی برای گذر از توتالیتاریسم سوسیالیستی به دموکراسی چه گزینه ای پیش روی مردم بود؟  ریچارد رزدر کتاب "DEMOCRACY AND ITS ALTERNATIVES" درباره ی گذار از توتالیتاریسم به دموکراسی می نویسد " [در کشورهای دارای حکومت توتالیتر] اولین مشکل مشهود ازسوی عرضه ی سیاسی است. این مشکل، کمبود سیاست مدارانی با تجربه ی دموکراتیک است، این کمبود با سیاست مداران باانگیزه ی آماتور و سیاست مداران بدبین عامل در نظام توتالیتر رفع می شود."  غم انگیز است، من هم می دانم. اما قواعد بازی سیاسی همین است. متاسفانه بسیاری تحریمی ها بیش تر از این که به فکر کشورمان باشند در آرزوی انتقام اند و طبیعی است چنین رفتاری را برنمی تابند. آن ها در آن چنان در آتش انتقام تنفر می سوزند که به عضو شریفان هم نیست اگر نیمی از جمعیت کشور به همان مصیبت آنان مبتلا شوند. تحریمی طلب کار من و شمایند که چرا بدهی مان را پس نمی دهیم و به خاطر آن ها اعدام نمی شویم!

نکته ی آخر، کجای این انتخابات شبیه انتخابات های گذشته است؟ کجا چنین شکافی در سطح یک رییس جمور  یک نخست وزیر، فرمانده کل سپاه پاسداران و رییس مجلس وجود داشته است؟ کجا دامنه عیان منازعات دامن رییس مجلس خبرگان و مجمع تشخیص و رییس سابق قویه قضاییه و رییس اسبق مجلس و کلی آدم در ردیف های بالای هرم قدرت را گرفته است و کار به اظهارات تلویزیون رسیده؟ شاید تنها نمونه مشابه در این سطح ماه های نخستین بعد انقلاب و جابه جایی شاپور بختیار به جای غلام رضا ازهاری بوده باشد.
سخن به درازا کشید. دوستان من تحریم جز رفتار احساسی پایه ی دیگری ندارد. این جاخوب یا بد سرزمین ماست. به بالاترین سطح مطالبات رای دهید و یادمان باشد این آخرین خرداد ما نیست. امسال کروبی از نظر من برنامه ی خوبی دارد اما یقینن چهار سال بعد باید برنامه های بیشتری ارایه کند.
ما وارثان این خاکیم و برایش تلاش می کنیم، بگذارید آفتاب نشین ها متتظر صبح دولت شان باشند.

تمام این مطلب را می توانید این جا بخوانید 

 


"قلبم را از زنجیر برهان" ترانه ای از روزهای طلایی دهه ی شصت (دهه ی ۴۰شمسی ) است. روزهایی که ما فروغ داشتیم و نصرت کسمنلی جوان بود و شاملو هم. نوشین تیاتر می ساخت و هنرمان داشت پوست می انداخت و آن طرف آب ها باب دیلان بود و بیتل ها، جان اشتاین بک، محمد علی کلی، پله و  کثیری نام بزرگ دیگر. این که آن روز ها را ندیدم حسرتی ابدی برایم خواهد بود. بگذریم.
داشتم از "قلبم را از زنجیر برهان" می گفتم. این ترانه را بابی شارپ نوشت. با زبانی عامیانه و  تشبیه های شجاعانه برای زمان خودش. آن وقت ها  اساسی معتاد بود و آن را به قیمت ۵۰ دلار فروخت! (البته بعدن ها با شکایت و شکایت کشی حقش را گرفت). سال ۱۹۶۱ ترانه با صدای ری چارلز به سرعت گل کرد. حتمن یادتان هست که سیاه های اون سال ها داشتم موزیک رو قبضه می کردن و ری چارلز یکی از همان یلان بود.
سال ۱۹۸۷ وقتی من کودکی ام داشت زیر بمب و شعار و صف های طولانی ارزاق کوپنی و غم هم کلاسی های کشته شده زیر آوار مدرسه دود می شد، غربی ها فرصت آن را داشتند که اجرای دوباره ی بی نظیری را با صدای جو کاکر  بشنوند.
در این ساکسیفون فوق العاده ی کلارنس کلمونس صدای مردانه ی خسته ی کاکر را همراهی می کرد. حالا این روزها با بیست سال تاخیر من هم فرصت آن را پیدا کردم تا مثل تمام آدم های دنیا از آن لذت ببرم صدقه سر رادیو وگا که برنامه دارد از بهترن های دهه ۷۰ و ۸۰ برای تجدید خاطره پیرمردایشان و لابد ماهایی زود پیر می شویم در آن مرز پرگهر. ویدیو اش را می گذارم این جا تا این لذت این زیبایی را با شما هم شریک شده باشم.
کل این پست به خاطر صحبت های دوستانم (هیچ، آهو، مهیار، کیا، نویدی، ...) در دنباله به وجود آمد و من می خواستم ترانه ای بفرستم برای تغییر جو. یاد این ترانه آمدم و ظاهرن جو موسیقی من را گرفت که این همه نوشتم.
امیدوارم لذت ببرید.

(به دوستانم در دنباله هیچ، کیا، مهیار، آهو، نویدی، ذوالفقار، فیضیه، ایران شهر، یاکاموز، فرهاد، اگری فونت، رودرانر، آراز، دوپروگرامنت، باربد، پرزغین و روژین)


متن و ترجمه ی ترانه را می توانید در ادامه ی مطلب بخوانید.b


ادامه مطلب

"نه من افسوس نمی خورم" ترانه ای به یادماندی است که با صدای رویایی خواننده ی مشهور فرانسوی در دهه 50 "ادیت پیا" و بازی درخشان برنده اسکار "ماریون کولیتار" در فیلم "بستری از گل رز" جاودانه شد.
این فیلم را امروز دیدم. شاهکاری است در مونتاژ و بازی گری و صحنه پردازی. و بخش های موزیکال فراموش نشدنی.
این سکانس پایانی فیلم است.



متن ترانه:

Non Je Ne Regrette Rien

Non, Je Ne Regrette Rien
Non! Rien de rien
Non! Je ne regrette rien
Ni le bien qu'on m'a fait ni le mal
Tout ça m'est bien égal!

Non! Rien de rien
Non! Je ne regrette rien
C'est payé, balayé, oublié
Je me fous du passé!

Avec mes souvenirs
J'ai allumé le feu
Mes chagrins, mes plaisirs
Je n'ai plus besoin d'eux!

Balayés les amours
Avec leurs trémolos
Balayés pour toujours
Je repars à zéro

Non! Rien de rien
Non! Je ne regrette rien
Ni le bien qu'on m'a fait ni le mal
Tout ça m'est bien égal!

Non! Rien de rien
Non! Je ne regrette rien
Car ma vie, car mes joies
Aujourd'hui ça commence avec toi!


نه من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم

نه، من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم
نه! برای هیچ چیز و هیچ چیز
نه! من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم
نه! برای چیزهای خوب سرنوشتم و نه چیزهای بدش
برایم همه علی السویه است


نه! برای هیچ چیز و هیچ چیز
نه! من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم
بهای همه چیز پرداخته شده، گذشته و فراموش شده است
کاری به کار گذشته ها ندارم!

با سوغاتی هایم
آتش می زنم
غم هایم را، شادی هایم را
دیگر احتیاج شان ندارم!

عشق هایم رفته اند
با لرزش هایشان
برای همیشه رفته اند
از صفر شروع می کنم

نه!برای هیچ چیز و هیچ چیز
نه! برای چیزهای خوب سرنوشتم و نه چیزهای بدش
برایم همه علی السویه است
برای هیچ چیز و هیچ چیز، نه، من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم

نه! برای هیچ چیز و هیچ چیز
نه! من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم
نه! برای چیزهای خوب سرنوشتم و نه چیزهای بدش
برایم همه علی السویه است

نه! برای هیچ چیز و هیچ چیز
نه! من برای هیچ چیز افسوس نمی خورم
چرا که زندگی ام، چرا که خوشی هایم
امروز با تو شروع می شود!



"چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، با کمی تلاش خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. درداشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند .به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید."
این مطلب دوست خوبم بهار برایم میل کرده بود.

اول ممنون از بهار که بعد از این همه سال که ندیدمش فراموشم نکرده و دوم این را اضافه می کنم که در واقع نشانه های نوشتاری در سازوکاری عجیب به نشانه های آوایی زبان در ذهن دلالت می کنند. چیزی که این روزها زیاد می بینم ایرانیانی هستند که خوب انگلیسی را در دل می خوانند و می فهمند اما اگر از آن ها بخواهی مطلب را بلند بخوانند، نمی توانند چون در واقع واژه گان انگلیسی را در شکلی "هزوارشی" فارسی می خوانند و می فهمند. به بیان دیگر کلمات به واسطه ی حروف خوانده نمی شود بلکه در اثر کثرت مشاهده مثل یک تصویر "غیر مجزا" به مفهومی ذهنی دلالت می کنند.

توضیح: اجزای آرامی در زبان پهلوی فقط به عنوان هزوارش (ایدئوگرام) استعمال می شد ، یعنی حروف آنها تلفظ نمی شد بلکه شکل و ترکیب آنها معرف یک کلمه ی پهلوی بود و در قرائت کلمه ی معادل پهلوی آن را باید تلفظ نمود.

ابن مقفع در این باره می گوید : پارسی زبانان رسم الخط مخصوصی داشته اند که به آن زوارش گویند مثلا اگر مراد نوشتن کلمه ی «گوشت» باشد آن را به صورت bistra نویسند ولی gōšt تلفظ کنند و یا اگر منظور کلمه ی «نان» باشد lahma نویسند و نان تلفظ کنند.

(کتاب دستور زبان فارسی میانه ، دکتر ولی الله شادان ، ب. 18-19.) (واژه ی زوارش همسان با اصل کتاب است؛ خطای نوشتاری پنداشته نشود.) <منبع بلاگ پردیس>

هزوارش یا ازوارش در نوشته‌های ام دبیره که ویژهٔ پهلوی بوده‌است، واژه‌ها یا بخش‌هایی از یک واژه گفته می‌شود که به زبان آرامی و به خط پهلوی نوشته می‌شد اما هنگام خواندن آنها برابر پارسی میانه آنها تلفظ می‌شد. مثلن می نوشتند "ملکا" و "شاه "می خواندند. < ویکیپدیا>



 
اصرار جامعه ی ایرانی به ارتباط با غرب و در عین حال مقابله با آن همیشه برایم جالب بوده است. از جلال بگیر تا همین پروفسور! حمید مولانا که امریکا زندگی می کند پای ثابت بحث های ضدغربی صدا و سیمای جمهوری اسلامی است. ما در خواص به فوبیایی مبتلاییم که درک واضحی از آن نداریم. در همین اندک زمان غربت نشینی ام فاصله وحشتناک آموزه هایمان با آن چه فی الواقع این جا واقع می شود، شگفت زده ام کرده. حالا مواجهه مان چه شکلی است. سی سال است به کوتاه سخن چون این دو تصویر. اولی مربوط به اول انقلاب 57 و دومی مال همین امسال ( احتمالن ).

شعارهای ما 30 سال پیش



شعارهای امروز ما



شاید توضیح لازم نداشته باشد که FREEDOM صحیح است نه FREDAM
INDEPENDENCE صحیح است نه INDEPENDCE
REPUBLIC صحیح است نه REPABLIC انشاا... که درست نوشته بودند چون کله این برادر همیشه در صحنه مانع دیدنش می شود.

اما سی سال بعد سوادمان از سطح 3000 کلمه اول به 100 کلمه نخست تنزل پیدا می کند و در یک حرکت انقلابی خفن WITH را دوبار WITEH می نویسیم تا نشان دهیم که جماعت آنگلوساکسون به هیچ جایمان نیستند.
حالا باید تحلیل گرانمان بیایند و توضیح بدهند که در این سی سال ما چه قدر پیشرفت کردیم و آزادی داشتیم و این "یورپ های از شمشیر خود بسمل فتاده" چه قدر بدبخت شده اند و آزادی واقعی نداشته اند.

یادداشتی بر -ژئوسئانس من- ساخته‌ی محمد رمضانی فرخانی

 

 

مطلب زیر بخش آغازین یادداشتی است که مدتی پیش نوشته بودم. جالب آن که از طریق یکی از دوستان‌م باخبر شدم که سایت ادبی عروض لطف کرده و آن را  در بخش نقد کتاب خودش گذاشته است. این که چه طور مطلب به دست این دوستان رسیده، هنوز نمی‌دانم. هر وقت فهمیدم به شما هم می‌گویم. علی‌الحساب تمام مطلب را می‌توانید در ادامه‌ی مطلب  یا در لینک سایت عروض  یا در سایت مستر ادرس  ببینید.

 

فرض این گفتار بر این نظر است که شعر - و اساساً هر اثر هنری دیگر نیز- یک رسانه (medium) است.(اما این که امری چنین بدیهی را در بدایت این یادداشت آورده‌ایم شاید از این باب باشد که بسیار با مواردی مواجه ‌شده‌ایم که در هنگام تحلیل اثر ادبی به عمد یا سهو این فرض فراموش‌می‌شود.)

در طی سالیانی که از دانش ارتباطات می‌گذرد، مدل‌های مختلفی برای تبیین ساز و کار ارتباط و رسانه ارایه‌شده‌است، اما همه‌ی این مدل‌ها در این که عناصر الف)فرستنده ب)پیام پ)کانال یا رسانه ج)گیرنده‌ی پیام در یک فرآیند ارتباطی وجود دارند، مشترک هستند. کلود شانون و وارن ویور مدل‌های زیر را برای ارتباط پیشنهاد کرده‌اند:

پیام‌گیر رمز گشا  کانال  رمزگذار فرستنده

 

حالا اگر مجموعه‌ی اشعار فرخانی را در این مدل قرار دهیم اتفاق مذکور به این شکل می‌شود:

مخاطب ژئوسئانس  سیستم رمزگشایی مخاطب  ژئوسئانس من کدهای ادبی او  فرخانی

 


ادامه مطلب