تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه

سمپوزیومی با عناون وب 2 و خشونت سیاسی توی دانشگاه ملی استرالیا تو کنبرا از فردا (7 اکتبر) شروع می شه. بعد از ظهر روز اول من هم سخنرانی خواهم داشت. قراره که  نقش وب 2 (سایت های اینتراکتیو و مشارکتی) در خشونت های سیاسی اخیر رو تحلیل کنم. برای اولین باره که در حیطه ای به غیر از هنر و ادبیات در یک محیط آکادمیک حرف می زنم.

فردا شب هم شام مهمون پروفسور هوگان رییس دانشکده روابط بین الملل ای ان یو خواهیم بود.
دوست داشتم مقاله ام رو این جا بگذارم اما گمون نمی کنم کسی حوصله داشته باشه چندین صفحه گزارش و تحلیل و آمار رو به انگلیسی بخونه. به هر حال اگه یه روز دید نوشتم که هنرهای خلاقه ی دانشگاه سیدنی رو بی خیال شدم و دارم تو رشته ی مطالعات منطقه ای فارغ التحصیل می شم تعجب نکنین. ممکنه فردا پروفسور هوگان رو به پروفسور ایندیک (که استاد راهنمام تو سیدنیه) ترجیح بدم و جو گیر شم جل و پلاس م رو جمع کنم بیام دانشگاه ای ان یو تو کانبرا.
اما از شوخی گذشته چند ماه اخیر به شدت روی رابطه ی خشونت های سیاسی مدرن و فضای سایبر تحقیق کردم. اگر شد درباره ی سخنرانی های فردا و پس فردا می نویسم.
فعلن که تو مهمان سرای دانشگاه روی تخت ام دراز کشیدم و دارم تو اینترنت وایرلس پر سرعت این جا شنا می کنم و دو سه ساعت دیگه باید به سختی بیدار شم جنازمو بکشم به سالن.
امیدوارم خواب نمونم.


(این تنها یک داستان است) چند هزار مایل دورتر نشسته ای و آن طرف اقیانوسی که هیچ وقت دوستش نداشته ای اتفاقاتی می افتد که تنها خبرش را با صدای غم زده ی مادرت می شنوی پشت خط تلفن و خودت وسعت غصه اش را درک می کنی توی سروصداهای عجیبی که تولیدش فقط از دست مخابرات ایران برمی آید و بس. تا فردا که دوباره صدای مادرت را بشنوی تا بفهمی که نظم مسخره ای که حضرات با استناد به آن هزار و یک مساله ی دیده و ندیده را اثبات می کنند چه دارد به سر زندگی ای می آورد و دکترهایی که لابد تو همان دانشگاه هایی درس خوانده اند که تو خوانده ای و یقین داری چیزی حالیشان نیست چه گلی دارند سرت می گیرند.
زندگی ای که به سادگی به هم می ریزد. تمام آن چه رشته ای. دو سال پیش وقتی به مقصد پکن بلیت می خریدم در حالی که می دانستم بلیت بیجینگ - سیدنی ام همان موقع توی کمد یک آپارتمان تو طبقه ی سی و چندم یک برج در محله ی بابااوشان پکن انتظارم را می کشد،هرگز به مخیله ام خطور نمی کرد بازی ای که برایم چیده می شود این شکلی است والا تف هم نمی انداختم به گور مدرک دکترایی که این همه راه را به خاطرش کوبیدم و آمدم. به چه دردم می خورد اصلن. 

فردا مهم ترین روز زندگی ام خواهد بود تا امروز که سی و یک سال نکبت را گذرانده ام. الان حدود 6 ساعت است که دارم این ترانه را گوش می کنم.

 یک موقع در یک بوکمارک فارسی برایش این را نوشته بودم و لینک کرده بودم:

"نمی دونم چه غربتی تو این ترانه هست؛ یه نوستالژی که گوش دادنش باعث می شه یک هو از زمین کنده بشی فرو بری تو خاطرات گرد گرفته ای که گاهی ته دلتو می سوزونه و می خوای خفه شی بری یه گوشه سرتو بذاری بمیری... آدم هایی که بودن و حالا به هر دلیلی نیستن. آدم بودن. گوشت و پوست و خون داشتن مثل تو، می خندیدن به شوخی هات یا عصبانی می شدن از حماقت هات. آوار می شه خاطراتشون روی سرت، بغضت حناق می شه توی گلوت نمی ترکه لامصب تا خلاص شی ... "وقتی نازت می کنه یاد من می افتی هیچ وقت؟ یاد من می افتی هیچ وقت یا که نه؟" غربت عجیبی تو این ترانه هست..."

میرم چند روزی سرم رو جایی بذارم بمیرم.


پ. ن: دوستان دارند برای یک هزینه جهیزیه ی یک خانواده ی مستمند که همین جا در همسایگی ما هستند و نه در آن طرف آب ها، و لوله های نفت از زیر پایشان رد می شود تا حضرات از سودش برج های میلیاردی بسازند، پول جمع می کنند. دوست خوبم عباس حسین نژاد متولی این کار شده است. عباس را اهل قلم ایران می شناسند و طنزپردازها. اما  چون خودش در وبلاگش نوشته "اگر اطمینان دارید" می نویسم که هرگز کسی در دوستی و صداقت این مرد شک نکرد زمان دانشجویی مان حالا فقط مردتر شده است. مخلص این که سری به آگهی بزنید و اگر توانستید به جمع این دوستان که به فکر چراغ خانه اند تا مسجد بپیوندید.

شماره سیبا: 0303769719006
شماره کارت:6037991064558491
شماره کارت:6037991064558491 که از طریق دستگاه های خودپرداز قابل پرداخت است
به نام عباس حسین نژاد


پیشانی نوشت این پست لب کلامی است که این چند رور غیبتم برخی دوستان با آف لاین و کامنت و ایمیل پرسیده اند.

جوابش به طور خلاصه از این قرار است:

۱- خرداد ماه را به دلیل لخته گی خون و انسداد رگ های پای چپ و تو بیمارستان بودم و در گیر و دار مردن و ماندن و گاهی داشتن و نداشتن پای چپ مفلوک -که علی الحساب سر جایش است فعلن- و در بیمارستان شلوار اندازه نداشتم چه برسد به اینترنت. و قرار بود تا شهریور آن جا نگهم دارند اما لامصب نمی دانم چرا نتوانستم با سهراب در مورد گل های اطلسی آن جا موافق باشم. پس:

۲- تیر ماه برای نجات جانم با وجود مخالفت دکترها با رضایت شخصی بیرون آمدم.

۳- بعد با اولین پرواز خودم را به پکن رساندم اما آن جا بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست شد و مجال دنیای مجازم نماند و در چین بودم تا

۴- مرداد به سیدنی آمدم و دو هفته است که این جا در استرالیا هستم و از قضای روزگار تا امروز هیچ کامپیوتری پیدا نکرده بودم که زبان فارسی داشته باشد.

عمری اگر باقی بود مهرماه برای عمل پایم ایران خواهم بود .