پژو 206 قرمز رنگ, كه صداي ووفرش از چندين متري تا زير پلِ روگذر را, حتا در آن شلوغي, پر ميكرد, اوف اوف تيستيس كرد بعد صداي ترانهخوان زني پيچيد توي خيابان و سرهاي چند نفري از كساني كه كنار خط عابر پياده ايستاده بودند, چرخيد طرف صدا . مرد عينكش را روي بينياش جابهجا كرد و گفت:« انگار ماشينو روي ضبط خريدن. »
پيكان سفيد زد روي ترمز و با صداي كشداري ايستاد و راننده سرش را از پنجره درآورد بيرون و داد زد:« الاغ مگه نميبيني قرمزه.» و زن جوان اخم كرد و مانتوي قهوهايش را مرتب كرد و يك قدم عقبتر آمد و برگشت توي آدمهايي كه كار خط ايستاده بودند و دستهايشان را تا حد امكان فرو كرده بودند توي جيبهايشان.
مرد گفت:« خدا بهش رحم كرد!»
زنِكنارياش آرام سر تكان داد و ني را كه حالا صداي پاكت خالي را در ميآورد از دهانش درآورد .
مرد گفت:« اين روزا همه مثلِ ديوونهها رانندگي ميكنن. » و بعد خنديد و زير لب گفت:« هه, ديوونه.»
زن پاكت شيرموز را مچاله كرد و آن را توي كپهي زبالهي توي جوب پرت كرد. موش خاكستري به سرعت به ميان آشغالها گم شد.
مرد زير لب باز گفت:« ديوونه» و مسير موش را توي جوب با چشم دنبال كرد. نگاهَش براي لحظهاي خيره ماند روي پاكت و يكهو گفت:« ديوونه, مثل سيگلاس , همون پسره توي يه روز عالي براي موزماهيها! خوندينش؟ »
زن به ساعت مچي بزرگي كه به دست راستش بسته بود نگاه كرد. بعضيها چند قدم جلوتر رفتهبودند.
مرد گفت:« ديوونه نبود بيچاره كه. از جنگ برگشته بود. »
زن كنارياش يك قدم جلوتر رفت و به آدمهاي ديگر پيوست.
مرد گفت:« به نظر من سالينجر ديوونهست كه خيال ميكرد موزماهيهايي هستن كه اين قدر موز ميخورن تا بميرن. » و آرام خنديد.
پسر جواني كه صورتش از باد سرخ شده بود, دوباره آمد و گفت:« سيدي, عكس, پاسور. سيدي, عكس, پاسور».
چراغ قرمزِ آدمك ايستاده خاموش شد و چراغ سبز روشن شد و آدمها بلافاصله روي خط عابر راه افتادند. ماشين RD سياه به سرعت از جلوي عابران گذشت.
مرد گفت:« شايدم امروز يه روز عالي باشه براي موزماهيها».
آدمها و زن كنارياش به وسط خيابان رسيده بودند كه چراغ قرمز شروع كرد به چشمك زدن.
مرد که سرجایش ایستاده بود ، لبخندي زد و رو به مردي كه كراوات سرخ زده بود و تازه ايستادهبود كنارش گفت:« گفتم كه اين چراغ, احمقانهترين چراغ دنياست».

