تبليغاتX
متافیزیک و حضور در دنیای مجازی - اعتراض به هویت طلبی و سندرم استکهلم

متافیزیک و حضور در دنیای مجازی

یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه


امروز که داشتم بالاترین را نگاه می کردم توی لینک های مورد بحث چشم ام به لینکی خورد از دوست عزیز که سال های جوانی بیش تر می دیدم اش حالا فقط فاصله ی فیزیکی بین مان ایجاد شده اما هنوز در تماسیم.
از محمد معینی عزیز حرف می زنم که این روزها یکی از شناخته شده ترین بلاگرهای ایران شده.
محمد توی پست آخرش برای نقل ایمیلی که دریافت کرده توضیحی درباره ی نشریات زنجان نوشته است و از امید هم نام برده.
حالا که این را می نویسم سال ها از آن روزها گذشته. یادآوری خیلی از خاطرات برای من که بخش بزرگی از حافظه ام توی جاده ای کوهستانی جا مانده کمی سخت است. با این حال این یادداشت برای پست اخیر "راز سر به مهر می نویسم" به احترام دوستی ای که با محمد دارم و دوستانی که در امید همکارشان بودم و دوستان دیگرم که غم مشترکی داریم از در و دیوار به هم ریخته ای که بر سرمان می شکند.

محمد معینی عزیز
الان سال هاست که امید تعطیل شده و تبدیل شده بخشی از خاطره ی جمعی ما. حالا که حرفش پیش اومده می گویم (به عنوان کسی که سال ها توی اون نشریه کار کرده و مدتی زیادی از این سال ها را همکار بخش ترکی مجله بوده)
در تمام آن سال ها انگ جدایی طلبی، انگی بود که راه و بی راه نصیبمان می شد. این انگ هم عمدتن از طرف هم زبانانی نصیب مان می شد که حتا کلمه ای به زبان مادری شان نمی توانستند بخوانند و بنویسند!

رفیق
 ایمیلی را از کسی نقل کرده ای که ظاهرن خیلی دوستانه نبوده و دل خوشی از موضع گیری هاتان توی پیام نداشته. عیبی ندارد. حق شماست و حق طبیعی هر کس دیگری تا فیدبک کارهایش را با حفط حریم خصوصی افراد منتشر کند. اما شما برای تحقیر نویسنده جایی به فارسی نوشتن او ایراد گرفتی و تناسب فاعل و مفعول اش برای ات با علامت سوال تعجب همراه بود. "اما اينکه در مراسم ستارخان به دانشجويان دانشگاه دولتی زنگان ماشين داده نشد ولی دانشجويان با پول خود به مراسم رفتند و آن مراسم را اجرا کردند . هيچ عيبی ندارد دانشجويان زهرش را جای ديگر می ريزند (به تناسب فاعل و مفعول توجه دارید؟!) " راست ش من که نفهمیدم چه ایرادی داشت این جمله. اما بیا فرض کنیم داشته.  حرجی است بر کسی که همیشه محروم بوده از نوشتن به زبان خودش؟ اگر به زبانی می نوشت که زبان مادری من و شماست و مادربزرگ هامان کلمه ای جز آن را نمی فهمند چه می کردید؟ اگر بنا بود شما پست تان را نه به زبان رسمی کشور که به دیگر زبانی -که باید وجه مشترک من و شما نویسنده ی این ای میل کذا و مادربزرگ هامان می بود – بنویسید چه می آمد بر سر تطابق ها و تناسب های افعال در تعداد و جنس؟ راستی توجه کرده ای ما سخت یادمان می آید در ترکی فاعل و مفعول در چه مواردی تناسب دارند؟


درد ما در "امید" نه این بود که می خواستیم سر به تن ایران نباشد. مگر کیان بودند در امید؟ چرا هر زمان صحبت از امید می شود حرف از عقبه ای ست که آن همه سال ندیدم یکی شان پیدایش شود در دفتر نشریه و مطلبی را به زور چاپ کند یا به زور جلوی انتشار چیزی را بگیرد. بارها در همان صفحات ترکی مشهورش مطلب نوشتم. نه کسی از من خواسته بود که بنویسم و نه کسی جلویش را گرفت. کدام مطلب را نوشته بودیم که تمامیت ارضی ایران را زیرسوال برده باشد؟ در دادگاه امید که خودم هم در آن حضور داشتم  آن همه اتهام ردیف شده برای تعطیلی نشریه یک کدامشان تجزیه طلبی مستند نبود. آن هم در  دادگاه های مطبوعات زمان مرتضوی که اگر می نوشتی ت می گرفتندت که حتمن می خواهی بگویی تجزیه.
تنها چیزی که برای بچه ها مهم بود زبانی بود که اجازه ی تکلم اش را در مدرسه نداشتند. درد آدم هایی را داشتند که ترکی شان خیلی بدتر از فارسی این کسی بود که برای شما ای میل زده و فکر می کردند "آذری" اند.
ترک را با واو نوشتن و تورک ثبت کردنشان از این بابت بود ( و هست) که می خواستند (و می خواهند) آن طوری اسمشان نوشته شود که هست و کسی "موحامد" نخواندشان وقتی "محمد" هستند. می بینی رفیق؟ ماجرا دقیقن به همین سادگی بود. حتا اگر کسی بود که دوست داشت آذربایجانی مستقل داشته باشد و پیشه وری را می ستود، من باب تضییقی بود (و هست) که هویت فارسی برای اش به ارمغان آورده بود.
 راستی یادت هست که محمد علی جناح پیش از آن که خیابانی باشد در تهران خائنی بود به آرمان ها و تمامیت ارضی هند عزیز با 5000 سال سابقه ی تمدن. تاریخ را برنده ها می نویسند رفیق. اگر اوضاع طور دیگری بود ممکن بود الان پیام زنجان ستونی می داشت از کسانی که تلاش می کنند سال ها هویت ترکی را تحت تاثیر القائات شوونیزم فارس فراموش می کنند. شاید آن وقت من یا تو آن ستون را می نوشتیم. بازی عجیبی است نه؟


کار به جایی رسیده که حالا هر کسی که ابتدایی ترین حقوق خود را مطالبه می کند به جرم جدایی طلبی سر از زندان در می آورد. شاید کمی پاستوریزه اش کنند و بگویند "اقدام علیه امنیت ملی" کرده تا نگفته باشند استقلال طلب است. نتیجه اش می شود احسان که توی کردستان پای چوبه ی دار می رود و سعید متین پور عزیز که باید هشت سال را پشت میله های اوین سر کند درحالی که ما داریم کولر نو برای تابستان می خریم. خیلی ساده. برای این که ما حقوق ممنوعه نمی خواهیم. به هیچ جایمان هم نیست که بچه مان با دو نسل قبل از خودشان نمی توانند ارتباط برقرار کنند چون زبانشان را نمی دانند (ما هم نمی دانیم چه غم) و این که تلویزیون تمام قوم و هویت مان را مسخره می کند و ما هم می خندیم و اگر خنده مان نگیرد به رویمان نمی آوریم تا مبادا جایی بدهند بهمان شبیه جای سعید.
راستی می بینی چه قدرسخت شده چشم یاری از یاران داشتن. فکر کردی سندروم استکهلم اگر بنا باشد شکل جمعی بگیرد چه شکلی خواهد بود؟


شرمنده رفیق. زیادتر از چیزی شد که می خواستم بنویسم. شاید پست تو بهانه ای شد برای باز شد سر زخمی کهنه که از زمان زندان رفتن سعید یک لحظه امان ام نمی دهد لامصب. آخر می دانی، سعید هم روزگاری از بچه های امید بود.
مخلص این که چیزی که از نظرت آن همه بوده و برایش انرژی صرف کرده تنها معلول بدیهی همین ها بود. اگر نیمی از حقوقی را که در استرالیا (نه به عنوان شهروند که به عنوان مقیم) دارم در ایران می داشتم، اگر درصدی از این حقوق را مردمان ام در آن جا داشتند حالا نه نویسنده ی این ایمیل مجبور بود چنین چیزی برای تو بنویسد و تو نه بلاگری بودی تک زبانه به زبانی که رسمی آموختیم اش. آن وقت حتمن امید هنوز بود. شماره ی آخر امید مطلب اصلی نشریه را این طور نوشتم:
امید رفت. دل هایتان ناامید مباد!