<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>متافیزیک و حضور  در دنیای مجازی</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 18 Nov 2009 19:24:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فروید و خاطرات عزیز</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کارتون های روزگار کودکی من کمی با چیزهایی که این روزها بچه ها می بینند متفاوت بودند. خبری از این همه ساینس فیکشن نبود آن روزها. ته نشان دادن تکنولوژی می رسید به کارتون چوبین که شده بود برایمان مظهر مدرن بودن توی مدرسه اگر دوستش داشتیم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آن روزها &quot;پلنگ صورتی&quot; و &quot;تام و جری&quot; و &quot;مورچه و مورچه خوار&quot; و چندتا کارتون دیگر بودند که شده بودند هم دم کودکی مان زیر بمب و موشک های جنگ. بعلاوه ی چند تا کارتون داستانی مثل پسرشجاع و نل و هاچ و نیک و نیکو. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این روزها که هی دارم مثل پیرمردها دنبال خاطرات ام می گردم یوتیوب شده صندوق مادربزرگ که هر از گاهی تکه پوستینی درمی آورد از تویش یادگار ژنده پیر از روزگاران غبارآلود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خدا سایه کفار را از سر عالم کم نکند که به جای نماز و روزه می نشینند از این چیزها درست می کنند تا این چند روز عمر خیلی هم بد نباشد. بگذریم. داشتم می گفتم توی یوتیوب هر از گاهی کارتون های قدیمی را جست و جو می کنم. این بار از سر لینکی که یکی از دوستان توی فیس بوک گذاشته بود سراغ کارتونی رفتم که کاملن فراموش ام شده بود. &quot;گرگ و خرگوش&quot; کارتونی روسی بود (البته آن روزها شوروی استبکار شرق بود و نامه ی امام باعث فروپاشی اش نشده بود. درست ترش این است که بگویم کارتونی شوروی ای)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;object width=&quot;445&quot; height=&quot;364&quot;&gt;&lt;param value=&quot;http://www.youtube.com/v/We91YuOXm5Y&amp;hl=en_US&amp;fs=1&amp;border=1&quot; name=&quot;movie&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;true&quot; name=&quot;allowFullScreen&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;always&quot; name=&quot;allowscriptaccess&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;embed width=&quot;445&quot; height=&quot;364&quot; allowfullscreen=&quot;true&quot; allowscriptaccess=&quot;always&quot; type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot; src=&quot;http://www.youtube.com/v/We91YuOXm5Y&amp;hl=en_US&amp;fs=1&amp;border=1&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امشب را به دیدن بخش های زیادی از این کارتون گذراندم (به جای نوشتن مشق هایم البته). چیزی که برای ام جالب بود این که تمام بخش ها تجسم ارای فروید بزرگ بود. گویی پلانی را بدون اجازه و بی در نظر گرفتن نظرات او نساخته بودند. درباره ی کارتون های غربی مثل تام و جری این ماجرا خیلی دور از انتظار نیست. به هر حال فرویدیسم بخشی از تمدن بزرگ غرب است، اما دیدنش در کارتونی شرقی که طبعن انتظار داری ایده های مارکس را در آن ببینی تا آرای فروید برای ام جالب بود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در تمام طول کارتونی گرگ با هیبتی مردانه به دنبال خرگوشی است که چیزی از زنانگی برای اش کم نگذاشته اند. گرگ در خیلی از قسمت ها در برابر تماشاگر در حال دود کردن سیگار است و لباس هایی به تن دارد که تیپیک مردان فرودست است و در مقابل خرگوش مثل یک زن دست نیافتنی بسیار شیک پوش است و رفتارش حتا برای آدم(؟)خوارها هم قابل ستایش است. او مثل رویای تمام مردان زنی است مهربان، خوش لباس، محبوب دیگران و در طبقه ای از اجتماع که از طبقه ی مرد ما بالاتر است؛ پس گرگ نرینه ی ما چاره ای جز تصاحب اش ندارد و این تنها آرزوی او و دلیل بودنش است. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خیال های کودکی ما همان خیال های تعریف شده ی فرویدی بودند. مثل تمام آدم های سالم دنیا. با این تفاوت که در پوسته مجبور بودیم که انکارشان کنیم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 19:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراض به هویت طلبی و سندرم استکهلم</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;img width=&quot;213&quot; vspace=&quot;15&quot; hspace=&quot;15&quot; height=&quot;297&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://us.123rf.com/400wm/400/400/maxfx/maxfx0807/maxfx080700365/3364742.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;امروز که داشتم بالاترین را نگاه می کردم توی لینک های مورد بحث چشم ام به &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://balatarin.com/permlink/2009/11/16/1841349&quot;&gt;لینکی &lt;/a&gt;خورد از دوست عزیز که سال های جوانی بیش تر می دیدم اش حالا فقط فاصله ی فیزیکی بین مان ایجاد شده اما هنوز در تماسیم.&lt;br /&gt;از &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://mmoeeni.blogspot.com/&quot;&gt;محمد معینی&lt;/a&gt; عزیز حرف می زنم که این روزها یکی از شناخته شده ترین بلاگرهای ایران شده. &lt;br /&gt;محمد توی &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://mmoeeni.blogspot.com/2006/11/blog-post_28.html&quot;&gt;پست آخرش&lt;/a&gt; برای نقل ایمیلی که دریافت کرده توضیحی درباره ی نشریات زنجان نوشته است و از امید هم نام برده. &lt;br /&gt;حالا که این را می نویسم سال ها از آن روزها گذشته. یادآوری خیلی از خاطرات برای من که بخش بزرگی از حافظه ام توی جاده ای کوهستانی جا مانده کمی سخت است. با این حال این یادداشت برای پست اخیر &quot;راز سر به مهر می نویسم&quot; به احترام دوستی ای که با محمد دارم و دوستانی که در امید همکارشان بودم و دوستان دیگرم که غم مشترکی داریم از در و دیوار به هم ریخته ای که بر سرمان می شکند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد معینی عزیز&lt;br /&gt;الان سال هاست که امید تعطیل شده و تبدیل شده بخشی از خاطره ی جمعی ما. حالا که حرفش پیش اومده می گویم (به عنوان کسی که سال ها توی اون نشریه کار کرده و مدتی زیادی از این سال ها را همکار بخش ترکی مجله بوده)&lt;br /&gt;در تمام آن سال ها انگ جدایی طلبی، انگی بود که راه و بی راه نصیبمان می شد. این انگ هم عمدتن از طرف هم زبانانی نصیب مان می شد که حتا کلمه ای به زبان مادری شان نمی توانستند بخوانند و بنویسند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفیق&lt;br /&gt; ایمیلی را از کسی نقل کرده ای که ظاهرن خیلی دوستانه نبوده و دل خوشی از موضع گیری هاتان توی پیام نداشته. عیبی ندارد. حق شماست و حق طبیعی هر کس دیگری تا فیدبک کارهایش را با حفط حریم خصوصی افراد منتشر کند. اما شما برای تحقیر نویسنده جایی به فارسی نوشتن او ایراد گرفتی و تناسب فاعل و مفعول اش برای ات با علامت سوال تعجب همراه بود. &quot;اما اينکه در مراسم ستارخان به دانشجويان دانشگاه دولتی زنگان ماشين داده نشد ولی دانشجويان با پول خود به مراسم رفتند و آن مراسم را اجرا کردند . هيچ عيبی ندارد دانشجويان زهرش را جای ديگر می ريزند (به تناسب فاعل و مفعول توجه دارید؟!) &quot; راست ش من که نفهمیدم چه ایرادی داشت این جمله. اما بیا فرض کنیم داشته.  حرجی است بر کسی که همیشه محروم بوده از نوشتن به زبان خودش؟ اگر به زبانی می نوشت که زبان مادری من و شماست و مادربزرگ هامان کلمه ای جز آن را نمی فهمند چه می کردید؟ اگر بنا بود شما پست تان را نه به زبان رسمی کشور که به دیگر زبانی -که باید وجه مشترک من و شما نویسنده ی این ای میل کذا و مادربزرگ هامان می بود – بنویسید چه می آمد بر سر تطابق ها و تناسب های افعال در تعداد و جنس؟ راستی توجه کرده ای ما سخت یادمان می آید در ترکی فاعل و مفعول در چه مواردی تناسب دارند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درد ما در &quot;امید&quot; نه این بود که می خواستیم سر به تن ایران نباشد. مگر کیان بودند در امید؟ چرا هر زمان صحبت از امید می شود حرف از عقبه ای ست که آن همه سال ندیدم یکی شان پیدایش شود در دفتر نشریه و مطلبی را به زور چاپ کند یا به زور جلوی انتشار چیزی را بگیرد. بارها در همان صفحات ترکی مشهورش مطلب نوشتم. نه کسی از من خواسته بود که بنویسم و نه کسی جلویش را گرفت. کدام مطلب را نوشته بودیم که تمامیت ارضی ایران را زیرسوال برده باشد؟ در دادگاه امید که خودم هم در آن حضور داشتم  آن همه اتهام ردیف شده برای تعطیلی نشریه یک کدامشان تجزیه طلبی مستند نبود. آن هم در  دادگاه های مطبوعات زمان مرتضوی که اگر می نوشتی ت می گرفتندت که حتمن می خواهی بگویی تجزیه.&lt;br /&gt;تنها چیزی که برای بچه ها مهم بود زبانی بود که اجازه ی تکلم اش را در مدرسه نداشتند. درد آدم هایی را داشتند که ترکی شان خیلی بدتر از فارسی این کسی بود که برای شما ای میل زده و فکر می کردند &quot;آذری&quot; اند. &lt;br /&gt;ترک را با واو نوشتن و تورک ثبت کردنشان از این بابت بود ( و هست) که می خواستند (و می خواهند) آن طوری اسمشان نوشته شود که هست و کسی &quot;موحامد&quot; نخواندشان وقتی &quot;محمد&quot; هستند. می بینی رفیق؟ ماجرا دقیقن به همین سادگی بود. حتا اگر کسی بود که دوست داشت آذربایجانی مستقل داشته باشد و پیشه وری را می ستود، من باب تضییقی بود (و هست) که هویت فارسی برای اش به ارمغان آورده بود.&lt;br /&gt; راستی یادت هست که محمد علی جناح پیش از آن که خیابانی باشد در تهران خائنی بود به آرمان ها و تمامیت ارضی هند عزیز با 5000 سال سابقه ی تمدن. تاریخ را برنده ها می نویسند رفیق. اگر اوضاع طور دیگری بود ممکن بود الان پیام زنجان ستونی می داشت از کسانی که تلاش می کنند سال ها هویت ترکی را تحت تاثیر القائات شوونیزم فارس فراموش می کنند. شاید آن وقت من یا تو آن ستون را می نوشتیم. بازی عجیبی است نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کار به جایی رسیده که حالا هر کسی که ابتدایی ترین حقوق خود را مطالبه می کند به جرم جدایی طلبی سر از زندان در می آورد. شاید کمی پاستوریزه اش کنند و بگویند &quot;اقدام علیه امنیت ملی&quot; کرده تا نگفته باشند استقلال طلب است. نتیجه اش می شود احسان که توی کردستان پای چوبه ی دار می رود و سعید متین پور عزیز که باید هشت سال را پشت میله های اوین سر کند درحالی که ما داریم کولر نو برای تابستان می خریم. خیلی ساده. برای این که ما حقوق ممنوعه نمی خواهیم. به هیچ جایمان هم نیست که بچه مان با دو نسل قبل از خودشان نمی توانند ارتباط برقرار کنند چون زبانشان را نمی دانند (ما هم نمی دانیم چه غم) و این که تلویزیون تمام قوم و هویت مان را مسخره می کند و ما هم می خندیم و اگر خنده مان نگیرد به رویمان نمی آوریم تا مبادا جایی بدهند بهمان شبیه جای سعید. &lt;br /&gt;راستی می بینی چه قدرسخت شده چشم یاری از یاران داشتن. فکر کردی &lt;a href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D9%87%D9%84%D9%85&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;سندروم استکهلم &lt;/a&gt;اگر بنا باشد شکل جمعی بگیرد چه شکلی خواهد بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرمنده رفیق. زیادتر از چیزی شد که می خواستم بنویسم. شاید پست تو بهانه ای شد برای باز شد سر زخمی کهنه که از زمان زندان رفتن سعید یک لحظه امان ام نمی دهد لامصب. آخر می دانی، سعید هم روزگاری از بچه های امید بود.&lt;br /&gt;مخلص این که چیزی که از نظرت آن همه بوده و برایش انرژی صرف کرده تنها معلول بدیهی همین ها بود. اگر نیمی از حقوقی را که در استرالیا (نه به عنوان شهروند که به عنوان مقیم) دارم در ایران می داشتم، اگر درصدی از این حقوق را مردمان ام در آن جا داشتند حالا نه نویسنده ی این ایمیل مجبور بود چنین چیزی برای تو بنویسد و تو نه بلاگری بودی تک زبانه به زبانی که رسمی آموختیم اش. آن وقت حتمن امید هنوز بود. شماره ی آخر امید مطلب اصلی نشریه را این طور نوشتم:&lt;br /&gt;امید رفت. دل هایتان ناامید مباد!&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 17:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی از عشق حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صدایش جادو ست انگار. از آن صداها که به خاطر فهمیدن ش می ارزد بروی جان بکنی یک زبان تازه یاد بگیری. &lt;a href=&quot;http://maktoobat.blogfa.com/post-43.aspx&quot;&gt;چند ماه قبل ترانه ای گذاشتم &lt;/a&gt;توی بلاگ م با صدای ادیت پیاف. آن موفع سربند یک اتفاق در خانه ی دوستی فیلمی از زندگی اش دیدم. حالا اما هر اتفاقی بیفتد صدایش را فراموش نمی کنم. &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سالینجر در &quot;یک روز خوب برای موزماهی ها&quot; داستان مردی را می گوید از جنگ برای دوست دخترش کتاب شعری را که در یک خانه ی اشغال شده پیدا کرده بود می فرستد و می گوید می ارزد فقط به خاطر این شعرها این زبان را یاد بگیری. حالا اگر به خاطر پیاف فرانسه یاد نمی گیریم بهترین کار این است که دوست دختر فرانسوی پیدا کنی بتواند آن را برایت معنی کند. کاچی به از هیچ چی. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادیت پیاف و تئو ساراپو خیال جاودانه ی عشق را موسیقایی کرده اند لامصب. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;embed height=&quot;344&quot; width=&quot;425&quot; allowfullscreen=&quot;true&quot; allowscriptaccess=&quot;always&quot; src=&quot;http://www.youtube.com/v/aDOiWOlltzI&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;&quot; type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ویدیوی اصلی و متن فرانسه و ترجمه ی آن را توی ادامه ی مطلب گذاشته ام. حس اش را اگر داشتید ببینید.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 17:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سخنرانی در دانشگاه ملی استرالیا</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;HEIGHT: 70px&quot; border=0 hspace=15 vspace=15 align=textTop src=&quot;http://rspas.anu.edu.au/ir//Media/_pix/header-1.jpg&quot; width=476&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سمپوزیومی با عناون وب 2 و خشونت سیاسی توی دانشگاه ملی استرالیا تو کنبرا از فردا (7 اکتبر) شروع می شه. بعد از ظهر روز اول من هم سخنرانی خواهم داشت. قراره که  نقش وب 2 (سایت های اینتراکتیو و مشارکتی) در خشونت های سیاسی اخیر رو تحلیل کنم. برای اولین باره که در حیطه ای به غیر از هنر و ادبیات در یک محیط آکادمیک حرف می زنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا شب هم شام مهمون پروفسور هوگان رییس دانشکده روابط بین الملل ای ان یو خواهیم بود.&lt;BR&gt;دوست داشتم مقاله ام رو این جا بگذارم اما گمون نمی کنم کسی حوصله داشته باشه چندین صفحه گزارش و تحلیل و آمار رو به انگلیسی بخونه. به هر حال اگه یه روز دید نوشتم که هنرهای خلاقه ی دانشگاه سیدنی رو بی خیال شدم و دارم تو رشته ی مطالعات منطقه ای فارغ التحصیل می شم تعجب نکنین. ممکنه فردا پروفسور هوگان رو به پروفسور ایندیک (که استاد راهنمام تو سیدنیه) ترجیح بدم و جو گیر شم جل و پلاس م رو جمع کنم بیام دانشگاه ای ان یو تو کانبرا. &lt;BR&gt;اما از شوخی گذشته چند ماه اخیر به شدت روی رابطه ی خشونت های سیاسی مدرن و فضای سایبر تحقیق کردم. اگر شد درباره ی سخنرانی های فردا و پس فردا می نویسم.&lt;BR&gt;فعلن که تو مهمان سرای دانشگاه روی تخت ام دراز کشیدم و دارم تو اینترنت وایرلس پر سرعت این جا شنا می کنم و دو سه ساعت دیگه باید به سختی بیدار شم جنازمو بکشم به سالن. &lt;BR&gt;امیدوارم خواب نمونم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 17:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زیبا، خداحافط (در زیبایی جنبش آزادی خواهی) </title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;انگار همه یک خاصیت مشترک دارند، می کشند و به بند می کشند تا پایه های قدرت شان به هر طریق ممکن حفظ شود. می خواهد در ایتالیای زمان فاشیست ها باشد، یا آلمان زمان نازی ها، یا شوروی زمان استالین. مبارزان هم انگار مثل هم می شوند بعد از مدتی. آواها شکل می گیرند و نواها با ترانه هایی از شاعرانی که بعضن حتا نمی شناسی شان توی زمزمه های مردم می پیچد. چشم به هم بزنی می شود آهنگ های انقلابی. جالب تر این که حاکمان مثل همیشه عزم شان جزم است که نبینند و اگر هم چیزی می شنوند آن را به هزار دشمن دیده و نادیده ی خارجی و خائن داخلی نسبت دهند. انگار این همه سال تاریخ کفایت چیزی نمی کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&quot;زیبا خداحافظ &quot; یادگار یکی از همین جنبش هاست. زیاد دور نیست &lt;span&gt; &lt;/span&gt;زمانی که ایتالیا زیر چکمه های فاشیست ها کمر خم کرده بود. فاشیست ها که حالا تاریخ شده اند روزی مردم را در خیابان ها می زدند و چماق داران شان به روشن فکران و روزنامه نگاران حمله می کردند و خیلی ها را به جرم اقدام علیه امنیت ملی و خیانت به کشور محاکمه کردند. همان روزها این ترانه از شاعری که حالا کسی نام اش را نمی داند، زمزمه شد روی لب های مردم. فاشیست ها رفتند، اما ترانه باقی ماند و ایتالیا آزاد شد. حالا این ترانه تبدیل شده به یکی از یادگارهای جنبش های چپ که به زبان های مختلف ترجمه شده و به بسیاری از آن ها حتا اجرا هم شده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;علی علیین عزیز لطف کرد و این ویدیو را برای ام ای میل کرد. او هم روزگار جوانی اش را مصروف آزادی ایران کرده و حافظه اش گنجینه ای است از خاطرات مبارزه&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;و زندان و شکنجه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ویدیو را ببینید. به دیدن اش می ارزد بی شک. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;
&lt;object width=&quot;520&quot; height=&quot;312&quot; style=&quot;width: 480px; height: 312px;&quot;&gt;&lt;param value=&quot;http://www.youtube.com/v/SNocyz1NRjA&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0&quot; name=&quot;movie&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;true&quot; name=&quot;allowFullScreen&quot;&gt;&lt;/param&gt;&lt;param value=&quot;always&quot; name=&quot;allowscriptaccess&quot;&gt;&lt;/param&gt;
&lt;embed width=&quot;560&quot; height=&quot;340&quot; allowfullscreen=&quot;true&quot; allowscriptaccess=&quot;always&quot; type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot; src=&quot;http://www.youtube.com/v/SNocyz1NRjA&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot;&gt; &lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;متن و ترجمه اش رامی توانید &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Bella_ciao#See_also&quot;&gt;این جا&lt;/a&gt; ببینید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.pavosrojos.eu/lib/exe/fetch.php?id=4_agosto_-_grado&amp;cache=cache&amp;media=archivio:20070804:19_bella_ciao.mp3&quot;&gt;این &lt;/a&gt;هم یک اجرای فرانسوی برای دانلود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.marxists.org/subject/art/music/mp3/it/Bella-ciao.mp3&quot;&gt;این&lt;/a&gt; هم اجرای قدیمی ایتالیایی مال سال های دور مبارزه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; unicode-bidi: embed; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پرواز را به خاطر بسپار.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 13:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوطیقای ارسطو در اوین</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990033&quot;&gt;برای سعید متین پور که اینک تاریخ نوبت را به او داده تا داغ قبیله ای را تنها تحمل کند&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پاهایمان تا قوزک برفاب فرو می رفت و حس می کردم انگشت های پاهایم دارند حس شان را از دشت می دهند. داشتیم کوچه های باریک و گل گرفته  ی محله ی &quot;شوقی&quot; را قدم می زدیم سمت خانه ی دوست مشترک که کارگردان تئاتر بود. محکم قدم می زد.برخلاف من که لبه یقه کاپشن قهوه ای ام را داده بودم بالا و فرورفته بودم توی لباس هایم، او گردنش را برافراشته بود و انگار که دارد از خنکای بهاری لذت می برد توی برف ها قدم می زد وبرای ام توضیح می داد که اساسن فن شعر ارسطو، کتابی است در باب روایت به طور اعم و تئاتر به طور اخص و از این بعد شاید دیگر فن شعر نشود خواندش به این واسطه که قصویت، مدیدی است جزو الزامات شعر نیست. من هم سعی می کردم دوشادوشش راه بروم کلمه هایش را درست بفهمم.&lt;br /&gt;آن سال دکتر عطا الله کوپال تصمیم گرفته بود همان اول کار حالی مان کند که درک کلاسیک از هنر نمایش یعنی چه و من که سال اول رشته ی نمایش بودم  درس تاریخ نمایش را با همین دکتر کوپال داشتم، مجبور شده بودم مثل سایر هم کلاسی ها بوطیقا را بخوانم. کتاب نایاب بود آن روزها. گرچه اگر هم نبود باز به حال من فرقی نمی کرد و خواندنش موکول می شد به شب امتحان. تا این که بهمن 79 رسید و امتحان تاریخ نمایش و شمشیر دموکلوس که فرود آمده بود و باید می خواندیم کتاب جناب ارسطو را. همان کتاب نایاب حالا نایاب تر شده بود من مانده بودم و کاسه چه کنم چه کنم در به در دنبال گلی که بشود به سر گرفت. یاد سعید افتادم. پیش از من دانشگاه تهران بود. روزی که فهمید کلاه ام را باد انداخته توی دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، به من گفت که کتاب ارزشمندی در کتاب خانه ی مرکزی دانشگاه تهران هست که مایل است دوباره بخواند. کتاب اسطوره شناسی بود. درست به خاطر دارم. خواست که امانت بگیرم و به او برسانم. یادم نیست که این کار را کردم برای اش یا نه. اما یادم هست که کتاب را گرفتم و خواندم. شاید هم دادم ش به سعید. یادم نیست.&lt;br /&gt;به هر حال امتحان کتاب بوطیقای ارسطو من را باز یاد سعید انداخت. تعجبی هم نداشت. ارسطو بیشتر از وجهه ی ادبی اش، شان فلسفی دارد و سعید هم مترادف بود با فلسفه. انگار که فلسفه یک نگاه نافذ داشته باشد و موهای همیشه اصلاح شده ی کوتاه با ته ریش بود و تصمیم بگیرد توی برف قدم بزند گاهی یا کتاب فروشی باز کند در شهری که خیلی سخت بود آدم هایش را به خواندن بعضی چیزها ترغیب کرد. اما به هر حال این فلسفه ی مجسم روان باید فرقی می داشت با ما ها سر توی آخور خودمان داشتیم بی آن که یادمان بیاید صمد بهرنگی ماهی سیاه اش را برای ژست روشن فکری ما ننوشته. سعید اما خوب یادش بود. برای همین هم نشانی از ژست های ما در رفتارش نبود. موقرتر از این قرتی بازی ها بود. به هر حال بوطیقا  ارسطو را، ارسطو فلسفه را و فلسفه سعید را یادم انداخت و پنج شنبه معمول  که زنجان آمدم زنگ ش زدم  برای گرفتن از کتاب. گفت دارد و پرسید می خواهم چه کار. گفتم حکایت شمشیر دموکلوس فرو آمده را. خندید پای تلفن. گفتم دو روز بیش تر وقت ندارم. گفت کم حجم است کتاب اما او چیز بهتری دارد. توی خلاصه هایی که از کتاب های مهم کرده خلاصه ی خوبی از این کتاب دارد که می توانم سرو ته این امتحان را با آن یک طوری هم بیاورم بالاخره. خوش حال بود. قرارمان شد محله ی شوقی سرکوچه ی همین دوست کارگردانمان. &lt;br /&gt;سرد بود لامصب. مثل تمام زمستان های آن شهر. آن قدر سرد که هر سال خیال می کردم دیگر این شهر زنده نخواهد شد سر بند سگ سرمایی که تا مغز استخوانش فرو رفته. بارها پیش آمد روی یخ های پیاده رو با سعید قدم بزنیم. معمولن روزهای جمعه بعد جلسات شعر ایشیق بود یا گاهی اوقات در مسیر معدود نشریات زنده شهر که هر از گاهی چیزی می نوشت در آن ها و من هم و اگر هم چیزی نمی نوشتیم لااقل پاتوق بود برای تجدید دیدار با دوستان خودکار به دست. &lt;br /&gt;آن روز هم همان یخ ها و برفاب های لغزان رویش که آشنای دیرین پاهامان بودند. دوست داشت این شهر را. با علاقه در باره اش حرف می زد آن روزها. &lt;br /&gt;کاغذهای خلاصه بوطیقا تقریبن در قطع پالتویی بودند و زرد رنگ. زردی شان مشخصن به خاطر کهنه گی شان بود بیش تر تا جنس شان. اما تعجب کرده بودم که کاغد کاهی در این قطع را از کجا آورده است. کاغذها را با احتیاط توی جیب کاپشنم جا داده بودم و دوشادوش سعید می رفتم. داشت تمام کتاب را برای ام تعریف می کرد. تعجب کرده بودم از حافظه اش. می دانستم حافظه ی خوبی دارد اما رنگ کاغذها با دقت سعید در جزئیات در تضاد بودند کاملن. &lt;br /&gt;دوست مان را دیدم و رفتم خانه به خواندن یادداشت های سعید. با همان یادداشت ها به سادگی از پس امتحان برآمدم. بعد از سعید هرگز سراغ یادداشت ها را نگرفت، من هم از آن جا پس دادن چنین چیز ارزش مندی را عین حماقت می دانستم اصلن به روی ام نمی آوردم. بعید است یادش رفته باشد، یقین دارم از حجب اش بود که نگفت مردک ابله امتحان ات را دادی نوشته هایم را پس بده.&lt;br /&gt;بعد از نه سال زمستان خیس سیدنی را قدم می زدم بیام خانه. یکی از دوستان ام خبری از سعید برای ام گذاشته بود توی مسنجر یاهو. فورواد کرده بود گمان ام برای تمام لیستش و به من هم رسیده بود. داشتم از سر کار می زدم بیرون که خبر را دیدم. قبل از این که کامپیوتر را خاموش کنم روی لینک کلیک کردم و خواندم.&lt;br /&gt;پیاده روهای مرتب و باران خورده ی اپینگ شباهتی به  سطح یخ زده ی شوقی ندارد. هوای زمستانی این جا هم اصلن به صفر نمی رسد تا ذره ای نشانی داشته باشد از زادبوم یخ زده ام.  اما من یخ زده ام. دست هایم توی جیب هایم دنبال یادداشت های سعید می گردند از بوطیقا. چشم می گردانم شاید همین حوالی ببینمش که مثل همیشه صاف راه می رود و برای ام از دیالکتیک می گوید. یا شعر می خواند. تاریک است هوا. کلن سابرب های سیدنی تاریک اند بالاخص زمستان ها که شب زودتر هم می رسد. چشمم چشم های سعید را پیدا نمی کند. کاغذهایش توی جیب ام نیست. در لینک مصاحبه عطیه طاهری همسر صبور سعید را خوانده ام که سعید را برای گذراندن هشت سال حبس تعذیری به اوین منتقل کرده اند. به جرم اقدام علیه امنیت ملی! عطیه گفته بود که سعید ناراحتی معده گرفته و سردردهای مزمن سراغ اش می آیند به خاطر گذراندن روزهای طولانی شکنجه و زندان انفرادی و بازجویی هایی که به سیاق بازجویی های آن مملکت خیلی مهربانانه نبوده اند. &lt;br /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;right&quot; vspace=&quot;15&quot; src=&quot;http://www.imgplace.com/img17/8974/38saidmatinpur1.jpg&quot; alt=&quot;free image hosting  &quot; /&gt;&lt;br /&gt;فلسفه ی روان حالا جایی است توی یکی از بندهای زندان مشهور اوین. همان که پدران مان عرق خون ریختند تا درش را بگشایند در گرماگرم انقلاب. حالا درهای سنگین اش سعید را در پشت خود محبوس کرده اند. از شواهد امر چنین برمی آید که به تجزیه طلبی محکوم شده. باورم نمی شود در تمام این سال ها که می شناسم اش حتا یک بار ندیدم جز حقوق بشر چیزی مطالبه کرده باشد. هرگز ندیدم یا نشنیدم که حتا جو احساسی بحران کاریکاتور گرفته باشد و چیزی خواسته باشد یا گفته باشد افزون بر مصرحات منشور حقوق بشر که جمهوری اسلامی ایران هم آن را امضا کرده است. یادم نمی رود که دوستان رادیکال ما به کندروی متهم اش می کردند و حالا صاحبان قدرت در نظام او را به مطالبات رادیکالی متهم کرده اند! &lt;br /&gt;دریغ است که هشت سال کوچه های یخ زده ی شهرم چشم انتظار قدم های استوار سعید بماند و گوش های تشنه&lt;br /&gt; چشم به راه توضیحاتش در باره ی روایت از منظر ارسطو یا اخلاق در نزد کانت. چیزی در دل ام هنوز امیدوارم می کند به این که همین روزها سعید برمی گردد پیش عطیه. نمی دانم چرا اما یقین دارم که باید آدرس اش را بپرسم و یک کتاب خوب پیدا کنم که از دیدنش سورپریز شود و برای اش پست کنم ایران. فکر می کنم ممکن است بتوان در سیستم قضایی آن قدر عقلانیت سراغ داشت که فهماند که در بند کردن فعالان حقوق مدنی که در خفا و جلا مطالبه ای خارج از عرف نداشته اند، تنها رادیکالیزه شدن دیگران را نتیجه خواهد داد.&lt;br /&gt;سعید متین پور، برادر، دوست، عزیز&lt;br /&gt;اگر جسم تو در اوین است، جان های ما در بند تنگ دل و اضطراب است و لحظه ای را بی یادت سپری نمی کنیم. کتاب های زیادی برای خواندن مانده مَرد. بر دردهای یادگار شکنجه غلبه کن. سحر نزدیک است.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 22:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رنگ سبز انقلاب </title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>
&lt;P align=justify&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 222px; HEIGHT: 354px&quot; height=481 
alt=&quot;&quot; hspace=15 src=&quot;http://globalvoicesonline.org/wp-content/uploads/2009/06/repress1.jpg&quot; 
width=222 align=right vspace=15 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بازی از هیاهوها و داد وبیدادهای کیهان شروع شد. شریعت مداری 
درآمد و گفت که آدم های موسوی دارند انقلاب های مخملی-رنگی واقع در حیاط خلوت های 
روسیه را در ایران مدل سازی می کنند. موج سبز موسوی چی ها با موج سفید تغییر 
کروبیان در هم آمیخت و شد چند میلیون نفر حماسه ساز دیروز و خس و خاشاک امروز می 
خواستند از انقلاب به آزادی برسند که کلاشنیکوف های سازمانی میلیشا همان جا یادآوری 
کرد که همسایه شمالی حالا پرتجربه تر شده از روزگار سقوط شواردنادزه.&lt;BR&gt;تمام این 
جنجال های قیم مابانه ی دیکتاتورپرستان کیهان نشین، اضافه شد به موضع انفعالی ردیف 
های اولیه جنبش در رد این اتهام که آن چه در جریان است &quot;انقلاب مخملی&quot; است. گویی 
انقلاب کردن رفتاری مجرمانه است که حالا باید از آن تبری جست.&lt;BR&gt;انقلاب های مخملی 
به طور دیفالت فرصتی ایجاد کرده که کشورهایی را که کمرشان زیر بار دیکتاتوری روسی 
خم شده، قامت راست کنند.&lt;BR&gt;انقلاب های مخملی اساسن برای تغییر مسالمت آمیز حاکمانی 
صورت گرفته که بر اساس رای مردم بر آن ها حکومت نمی کردند.&lt;BR&gt;انقلاب های مخملی 
سیستم حکمرانی را از دیکتاتوری به سمت دموکراسی متناسب با مقتضیات جامعه برده 
است.&lt;BR&gt;با این اوصاف اگر تحلیل شریعت مداری و زن غلام الهام درست باشد، لابد ایشان 
می پذیرند که ایران به دست دوستان ایشان به یک دیکتاتوری با حاکمانی غیرانتخابی و 
در حوزه ی حیاط خلوتی روسیه تبدیل شده است که حالا عده تصمیم دارند این لکه ننگ را 
پاک کنند از دامان ملتی که دوبار در طی صد سال انقلاب کرده و خانواده در آن نیست که 
شهید نداده باشد برای آزادی و دفاع از خاکش در برابر عرب هایی که با همین کلاشنیکوف 
های روسی می کشتندمان. به هر حال یکی از این دو مطلوب نیست: دیکتاتوری یا انقلاب 
مخملی. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 19:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحریمی ها به همه مان خیانت می کنند</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 222px; HEIGHT: 354px&quot; height=481 alt=&quot;&quot; hspace=15 src=&quot;http://i29.tinypic.com/28jxh5h.jpg&quot; width=222 align=right vspace=15 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(خلاصه مطلب) در این چند روز حتا عزیزترین هایت هم بعد از سلام بی آن که حالت را بپرسند می پرسند &quot;رای می دهی؟!&quot;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;&lt;STRONG&gt;طبعن استراتژی تحریم را در بسیاری موارد کارساز می دانم اما این بار نه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;تحریم کنندگان انتخابات تلاش می کنند تا با طرح دعاوی مختلف شرکت کردن در انتخابات را &quot;بی فایده&quot; و حتا &quot;غیراخلاقی&quot; نشان دهند.&lt;/FONT&gt; در غالب موارد این ادعاها در سطح بحث های کوچه و بازار باقی می ماند اما در پاره ای اوقات تحریم کنندگان با ژست های متفکرانه وارد می شوند و تظاهر می کنند که پیشنهاد ایشان برای امتناع عمومی از رای دادن رفتاری مطابق با اصول فکری متعالی و دارای پشتوانه های جدی فکری فلسفی است. این موضوع این روزها با باز انتشار مکرر مقاله ی هانا آرنت فیلسوف سیاسی یهودی تبار آلمانی در بوکمارک های اشتراکی پرطرفدار فارسی نظیر بالاترین و دنباله شکلی جدی به خود گرفت. &lt;FONT color=#990000&gt; این سایت ها با این نقل قول که &quot; انتخاب بین بد و بدتر «غیراخلاقی» است&quot;&lt;/FONT&gt; تلاش می کنند رای دادن را مخالف اصول اخلاقی نشان دهند. &lt;FONT color=#990000&gt;دانشجویان سال اول فلسفه هم می دانند که چنین رفتاری &quot;مغالطه ی توسل به مرجع&quot; است و نمی توان به آن استناد کرد.&lt;/FONT&gt;  (کاری که دوستان تحریمی به سادگی انجام می دهند و مغلطه بودنش را به روی مبارک هم نمی آورند!) &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;کجای انتخابات امروز انتخاب بین بد و بدتر است؟ مطالبات علنی اصلاح طلبی ما کی به سطح حجاب اختیاری، بازنگری قانون اساسی، تشکیک در مبانی حقوقی تایید صلاحیت کاندیداها، رفع تحدیدهای فعالیت سیاسی دانشگاهی، تلویزیون خصوصی، حق شهروندی و امثالهم رسیده بوده؟&lt;BR&gt;کدام رفتار پرودومراتیک را در دنیا سراغ داریم که این مطالبات را &quot;بد&quot; بداند و انتخاب آن را در برابر کاندیدایی که معتقد است &quot;مردم حال شان از شنیدن کلمه ی دموکراسی به هم می خورد&quot; یا داعیه ی برپایی &quot;حکومت اسلامی&quot; به جای &quot;جمهوری اسلامی&quot; را دارد، انتخاب بین &quot;بد و بدتر&quot; بداند تا متعاقب آن بشود گزاره ی آرنت را به این اتنخابات هم تعمیم داد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;مزخرف دیگر این که &quot;اگر وضع بدتر بشود بالاخره کار حاکمیت توتالیتر به نفع حاکمیتی دموکرات تمام می شود&quot;.&lt;FONT color=#990000&gt; کدام حکومت توتالیتر دنیا از فرط خرابی به حکومت دموکراتیک تبدیل شده است که ما دومی باشیم؟&lt;/FONT&gt; با استناد به کدام تجربه یا دست کم نظریه می شود این استدلال را مدعا را پذیرفت؟ دولت کیم جونگ ایل در کره شمالی به منهدم شده است یا دولت رابرت موگابه در زیمباوه؟ شما را به خدا کم تر مزخرف بگویید. تحریم چنین انتخاباتی با چنین مطالبتاتی مسبوق به کدام سابقه در کشوری از کشورهای جهان است؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;در اروپای شرقی برای گذر از توتالیتاریسم سوسیالیستی به دموکراسی چه گزینه ای پیش روی مردم بود؟  ریچارد رزدر کتاب &quot;DEMOCRACY AND ITS ALTERNATIVES&quot; درباره ی گذار از توتالیتاریسم به دموکراسی می نویسد&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt; &quot; [در کشورهای دارای حکومت توتالیتر] اولین مشکل مشهود ازسوی عرضه ی سیاسی است. این مشکل، کمبود سیاست مدارانی با تجربه ی دموکراتیک است، این کمبود با سیاست مداران باانگیزه ی آماتور و سیاست مداران بدبین عامل در نظام توتالیتر رفع می شود.&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;  غم انگیز است، من هم می دانم. اما قواعد بازی سیاسی همین است.&lt;FONT color=#990000&gt; متاسفانه بسیاری تحریمی ها بیش تر از این که به فکر کشورمان باشند در آرزوی انتقام اند و طبیعی است چنین رفتاری را برنمی تابند. آن ها در آن چنان در آتش انتقام تنفر می سوزند که به عضو شریفان هم نیست اگر نیمی از جمعیت کشور به همان مصیبت آنان مبتلا شوند.&lt;/FONT&gt; تحریمی طلب کار من و شمایند که چرا بدهی مان را پس نمی دهیم و به خاطر آن ها اعدام نمی شویم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;نکته ی آخر، کجای این انتخابات شبیه انتخابات های گذشته است؟ کجا چنین شکافی در سطح یک رییس جمور  یک نخست وزیر، فرمانده کل سپاه پاسداران و رییس مجلس وجود داشته است؟ کجا دامنه عیان منازعات دامن رییس مجلس خبرگان و مجمع تشخیص و رییس سابق قویه قضاییه و رییس اسبق مجلس و کلی آدم در ردیف های بالای هرم قدرت را گرفته است و کار به اظهارات تلویزیون رسیده؟ شاید تنها نمونه مشابه در این سطح ماه های نخستین بعد انقلاب و جابه جایی شاپور بختیار به جای غلام رضا ازهاری بوده باشد.&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;سخن به درازا کشید. دوستان من تحریم جز رفتار احساسی پایه ی دیگری ندارد. این جاخوب یا بد سرزمین ماست. به بالاترین سطح مطالبات رای دهید و یادمان باشد این آخرین خرداد ما نیست. امسال کروبی از نظر من برنامه ی خوبی دارد اما یقینن چهار سال بعد باید برنامه های بیشتری ارایه کند. &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ما وارثان این خاکیم و برایش تلاش می کنیم، بگذارید آفتاب نشین ها متتظر صبح دولت شان باشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;تمام این مطلب را می توانید&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://maktoobat.blogfa.com/page/entexabat.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;این جا&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;STRONG&gt;بخوانید&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 10:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زن در ساختار سنتی ناموس است نه انسان</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 316px; HEIGHT: 206px&quot; height=206 alt=&quot;&quot; hspace=15 src=&quot;http://atlasshrugs2000.typepad.com/atlas_shrugs/images/iranian_freedom_2.jpg&quot; width=316 align=right vspace=15 border=0&gt;&lt;A href=&quot;http://www.internationalwomensday.com/about.asp&quot; target=_blank&gt;هشت مارس&lt;/A&gt; –در دنیای غرب و برای طبقه ای از &lt;A href=&quot;http://www.8mars.com/&quot; target=_blank&gt;زنان ایرانی&lt;/A&gt; -  یادآور تلاش هایی است که برای احقاق حقوق برابر انسانی زنان شده است. بازی به نظر خیلی پیچیده نمی آید گر چه یقینن کسی تصور نمی کند آسان است. یک فرض ساده:  1- &lt;A href=&quot;http://www.hup.harvard.edu/catalog/MACARE.html&quot; target=_blank&gt;&quot;زن انسان است&quot;&lt;/A&gt;   2- &lt;A href=&quot;http://www.60000000.info/Ref/Human_Rights.html&quot; target=_blank&gt;&quot;انسان ها حقوق برابر دارند پس زنان باید از حقوق برابر در جامعه برخوردار باشند.&lt;/A&gt; به همین سادگی. حالا باید تعجب کنیم که چرا کثیری همین دو گزاره ی ساده را نمی فهمند؟&lt;BR&gt;مدتی قبل &lt;A href=&quot;http://kappoo.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;دوستی&lt;/A&gt; از دوستان خوب بلاگرم &lt;A href=&quot;http://kappoo.wordpress.com/2008/12/10/murder/&quot; target=_blank&gt;بحثی را درباره ی &quot;ناموس&quot;&lt;/A&gt; مطرح کرده بود و قتل های ناموسی. دوست خوبم نوشته بود:&quot; يكي از چیزایی که هنوزم نتونستم تو این جامعه خراب شده بفهمم این “ناموس” لعنتیه! واقعن نمی دونم این واژه مسخره از کجای این ادبیات مَرد زده در اومده و چرا زن ها ناموس ندارن؟!&quot; در جواب ایشان نوشتم که &quot;برای این که خودشون &lt;A href=&quot;http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-ee8b9c6a1ca34bdf8154d09bfdcdf4a1-fa.html&quot; target=_blank&gt;ناموس &lt;/A&gt;اند&quot; و البته چند سطری هم بیشتر که تا قدری منظورم را واضح گفته باشم. (البته جواب من در کامنت دانی آن پست نیست و پاک شده) اما مساله می تواند به شکیک های مدافعان نظام مردسالاری در راه پیدا کند. تشکیک در فرض اولیه گفتار که &quot;زن انسان است&quot;. در یک نظام &quot;سنتی&quot; و تمام نهادهای برآمده از آن شانی از انسانیت برای زن متصور نیست. عامل شر است. بازدارنده ی انسان (مرد) از دست یابی به سعادت اصیل (با هر تعریفی) است و نقطه ی ضعف مردان به شمار می آید. از همین رو ناموس است و باید پنهان شود تا شرمی حاصل نشود و باید از آن صیانت کرد تا گزندی نرسد. حتا می توان آن را کشت تا گزند دامن عصمت و نیک نامی انسان (مرد) را نگیرد.&lt;BR&gt;و اما فرض دوم چندان ساده نیست. انسان ها هرگز حقوق برابر نداشته اند و چنین چیزی مسبوق به هیچ سابقه ای در جوامع انسانی نیست. بنابراین در تلاش برای تحقق آن در واقع مبارزه ای دایمی در جریان است برای دست یابی به امری ذهنی-تجریدی و  مصداق در عالم خارج ندارد. &lt;BR&gt;دیروز در سیدنی راهپیمایی &lt;A href=&quot;http://news.ninemsn.com.au/glance/768594/mardi-gras-lights-up-sydney&quot; target=_blank&gt;ماردی گراس &lt;/A&gt; بود. تظاهراتی که &quot;دگرباشان&quot; جن س ی سال هاست آن را سازماندهی کرده اند و از روزگار خشونت آمیزش تا الان که تبدیل به جشنی پول ساز برای کارتل های بزرگ اقتصاد کاپیتالیستی شده است ادامه داده اند. موضوع جالب توجه برایم این بود که حتا در استرالیا به عنوان یکی از &lt;A href=&quot;http://www.freedomhouse.org/uploads/fiw08launch/FIW08Tables.pdf&quot; target=_blank&gt;آزادترین کشورهای دنیا&lt;/A&gt; افرادی درگیر جامعه ای سنت گرا هستند که  برای امور اتاق خوابشان تصمیم می گیرد. پلاکاردی حمل می شد با این مضمون که &quot;آزادی جنگی ابدی است&quot;. در واقع دعوا بر سر همین فرض دوم است که انسان ها از حقوق برابر برخوردارند. جواب به سادگی این است که &quot;نیستند&quot;. اما می توانیم آرمان گرا باشیم و بگوییم &quot;باید باشند&quot;. نیستند. تقریبن در هیچ زمینه ای حق برابری وجود ندارد چون برای روشن فکرترین مان سخت است که حقی برابر برای کسانی قایل شود که خواهان تشکیل خانواده با یک نفر از هم جنسان خودشان هستند.این مثال ها را از این جهت آوردم که نشان دهم مساله، بنیادین تر از تقابل با خواست های حاکمیت است. اما زنان در این میان چه می شوند؟ باز هم همان ساخت های سنتی معتقد به حقوق برابر برای افراد نیستند (مثال هایی آوردم و مثال های بسیاری طبعن در ذهن شماست) و در متعالی ترین وضعیت زن ها انسانند ولی برای خدمت به مردان آفریده شده اند و مثلن &lt;A href=&quot;http://hoqouq.com/article-print-342.html&quot; target=_blank&gt;دو نفرشان می توانند جای یک مرد باشند&lt;/A&gt; (با کمی اغماض از سر ناچاری یا ترحم)&lt;BR&gt;راه درازی در پیشه.&lt;BR&gt;عمری اگر باقی بود بحث هایی را درباره ی اجتناب ناپذیری مردسالاری خواهم نوشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 14:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چیزی از حقیقت متن نمی فهمیم، سر خودمان را گول نمالیم</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;نقماتی که متن برای مان به بار آورده اگر نه بیشتر از نعماتش که دست کم هم کفو بوده است به گمانم. نه این که گمان بردم به سیاق گمانه زنی های جست و جوگرانه برای یافت عتیقه ای باشد، غالبن کور؛ که به ساده گی می توانم استناد کنم به بازه ی ولنگ و باز تعابیری که در ابتدا به وضوح آفتاب برای مان بودند و حالا فهمیده ایم که ظاهرن خیلی هم از این خبرها نبوده و عشقِ آسان نموده ی اول مان حالا دارد افتادن مشکل ها را به رخمان می کشد. این بازی را می توانید از ادبیات مان ردگیری کنید – که کم خطرتر بوده – تا سوءتفاهم های نسل قبل از مفهوم آزادی و جمهوری و حتا اسلامیت که به قیمت جان خیلی ها تمام شده. خنده دار و حتا شاید غم انگیز است که سنت عمدتن یهودی &quot;&lt;a href=&quot;http://books.google.com.au/books?hl=en&amp;id=TS98mJVaxqIC&amp;dq=Interpretation+theory&amp;printsec=frontcover&amp;source=web&amp;ots=hMl3XyL7dS&amp;sig=li2iiib-ytq8uDqu63Equ0ZvjZM&amp;ei=8-SSSfPvKdXRkAXlw-2CDA&amp;sa=X&amp;oi=book_result&amp;resnum=2&amp;ct=result&quot;&gt;تاویل&lt;/a&gt;&quot; باعث شده که ریش کثیری مسیحی و مسلمان لای چرخ آسیاب متن گیر کند آن چنان که ممکن است برای رها شدن مجبور شود به خرد شدن چانه هایشان رضایت دهند.&lt;br /&gt;توضیح ماجرا خیلی پیچیده نیست. یک متن وجود دارد (  شعر، قصه، کتاب مقدس، قانون اساسی و خلاصه هر آن چیزی که به نوشتار می آید) و &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بعد قرار می شود ما این متن را بفهمیم. همین. اما همین مساله ی ساده به بهای از بین رفتن یا منتشر نشدن و سانسور کتاب های ادبی تا اعدام شدن و مردن کرورها آدم در طول تاریخ مزخرف زندگی بشر تمام شده.&lt;br /&gt;ظاهر قضیه این است که خوب من چیزی نوشته ام و شما دارید آن را می خوانید و به سادگی به &quot;حقیقت&quot; متن من که احتمالن از نظر شما &quot;منظور&quot; من از نوشتن این متن است پی می برید. اما واقعیت این است که قصه کمی پیچیده تر از این بازی است. تعداد کتاب هایی تا به حال در شرح غزلیات حافظ نوشته شده می تواند گواه این مدعا باشد. هر کسی داعیه دار فهم &quot;درست&quot; از این سطرهاست ( تا الان که این متن را می نویسم نفهمیدم وقتی می گوییم &quot;درست&quot; منظورمان چیست) تا این جای ماجرا لااقل بازی بی خطر است. فوق اش یکی از ما چهار تا فحش می دهد به اجداد محترم فلان نویسنده که چنین گوساله ای را پس انداخته اند که اندازه ی گاو هم از فلان غزل نمی فهمد ولی بهمان مزخرف را سر هم می کند و به خورد عوام کالانعام می دهد. اما بدی ماجرا این است که این ماجرای تاویل یا هرمنوتیک در همین جا ختم نمی شود. متن صریح نوشته های معاصرمان را هم نمی فهمیم و این بار به خاطر نه اجداد به خاک پیوسته که ترتیب آدم های زنده را می دهیم. مثال ساده اش وجود نهادی مثل &quot;شورای نگهبان&quot; است. دوازده نفر به ای نحو کان می روند توی یک دفتر می نشینند و اصلن کارشان این است که بفهمند که قانون اساسی ای که همین چند سال پیش نوشته شده منظورش چه بوده و نصف دیگرشان هم در تلاشند تا &quot;حقیقت&quot; اسلام را دریابند و اطمینان حاصل کنند که چیزی که همین دیروز توی مجلس &quot;اسلامی&quot; نوشته شده با اسلام تطابق دارد یا نه. در این صورت ایشان هستند که باید تصمیم بگیرند &quot;رجال&quot; که نویسندگان قانون اساسی نوشته اند به معنی &quot;مردان&quot; است یا &quot;افراد&quot;. زیاد هم بخواهی چانه بزنی ممکن است مجبور شوی اساسی شیرفهم شوی. &lt;br /&gt;تمام این بازی یک درگیری زبانی کهنه است که به آن هرمنوتیک می گویند. امروز یک برنامه از رادیوی abc پخش شد که به تاثیر &quot;&lt;a href=&quot;http://www.philosophypages.com/dy/g.htm#gada&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;هانس گئورگ گادامر&lt;/a&gt;&quot; در عالم اندیشه می پرداخت به مناسبت صدونهمین سال تولدش.( آن چه نظریاتش را برای من جالب می کند&lt;a href=&quot;http://www.nasour.net/?type=dynamic&amp;lang=1&amp;id=214&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;نگاه دیالکتیکی&lt;/a&gt; سقراطی اوست به ماجرای درک از متن. گمان نمی کنم وبلاگ جای مناسبی برای توضیح این ماجرا باشد. بنابراین از آن می گذرم) اما آن چه می تواند روز تولد گادامر عزیز را با حال و اوضاع امروز ما (از ادبیات تا سیاست مان در سی امین  سال انقلاب اسلامی) جالب توجه کند، لانگ استوری شورت این &lt;a href=&quot;http://plato.stanford.edu/entries/hermeneutics/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;که سه جور هرمنوتیک داریم (با تقریب) کلاسیک، رمانتیک و مدرن&lt;/a&gt;. در کلاسیک متن دارای حقیقت و این حقیقت دست یافتنی است. در رمانتیک حقیقت موجود است اما دست یافتنی نیست و به تعبیری تنها درجات نزدیکی و دوری قابل بحث است و در آخری اساسن حقیقت واحدی متصور نیست که بشود درباره امکان دست یابی با قرب و بعد حرف زد. ممکن است به اصطلاحاتی چون هرمنوتیک نئوکلاسیک و پست مدرن هم برخوریم البته.&lt;br /&gt;اما آن چه باعث شد به این مساله بپردازم  هم زمانی روزهای سالگرد انقلاب ایران با تولد گادامر بود. داشتم فکر می کردم که این همه اختلاف بر سر آرمان ها، مفاهیمی چون آزادی، استقلال، اسلامیت، تفقه، مطلق بودن قدرت، وطن، فرهنگ و امثالهم ناشی از یک مساله ساده است که &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Hermeneutics&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;در غرب سال ها قدمت دارد &lt;/a&gt; و برای ما انگار &lt;a href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%B1%D9%85%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%DA%A9&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کودکی نوپاست&lt;/a&gt;. هیچ کدام حاضر نیستیم &quot;قرائت&quot; دیگری را دارای حظی ولو اندک از حقیقت بدانیم و هرکسی خود را تجسم حقانیت می داند. فرقی نمی کند او که قدرت دارد می کشد و آن که ندارد فحش می دهد. به شدت به هرمنوتیک سنتی مومنیم (خواسته یا ناخواسته). کاش رادیوی ما هم یک برنامه درباره گادامر پخش می کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خلاصه ی خوب را درباره ی نظریات گادامر درباب هرمنوتیک از سایت &lt;a href=&quot;http://www.daikondi.com/Hermeneutics.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;شبکه ی افغانستان &lt;/a&gt;نقل می کنم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;15&quot; vspace=&quot;15&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;right&quot; alt=&quot;هانس گئورگ گادامر&quot; src=&quot;http://www.mythosandlogos.com/gadamer.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1.  فهم متن،محصول ترکيب وامتزاج افق معنايي‎مفسر با افق معنايي‎متن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2.  درک عيني متن، يعني فهم مطابق با واقع، امکان پذير نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3.  فهم متن، عمل بي پايان است، امکان قرائت‎هاي مختلف از متن بدون هيچ محدوديتي وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. هيچ گونه فهم غيرسيالي وجود ندارد، همة فهم‎ها سيال، گذرا و تاريخ‎مند هستند، درک نهايي و غير قابل تفسيري از متن نداريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5.  هدف ازتفسيرمتن؛درک‌مرادمؤلّف‌نيست،نويسنده يکي‌ازخوانندگان متن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6.  دخالت پيش‎دانسته‎ها در عمل فهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7.  تفکيک افق معنايي ‎مفسر از متن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8.  تأکيد بر نقش فاصلة بيگانه ساز ميان ‎مفسر در متن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9.  تاريخ‎مندي متن و فهم.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10.   معياري براي سنجش تفسير معتبر از نامعتبر نداريم، زيرا که در اصل چيزي بنام تفسير معتبر وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11.   هرمنوتيک فلسفي، يعني نسبت‎گرايي تفسيري.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;12.   هرمنوتيک فلسفي، تقويت کنندة پلوراليسم معرفتي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;13.   شکاکيت در امر درک و فهم به صورت غير مستقيم وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;14.  &lt;strong&gt; &lt;font color=&quot;#cc0000&quot;&gt;همه ی قرائت‎هایي که از متن حاصل مي‎شوند، معتبرند&lt;/font&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.philnama.com/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=338&amp;Itemid=84&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;لینک &lt;/a&gt;این مطلب در جام جم فلسفه&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 14:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
