<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>متافیزیک و حضور  در دنیای مجازی</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت هایی در ادبیات و فلسفه </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 21 Oct 2009 17:22:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وقتی از عشق حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صدایش جادو ست انگار. از آن صداها که به خاطر فهمیدن ش می ارزد بروی جان بکنی یک زبان تازه یاد بگیری. &lt;a href=&quot;http://maktoobat.blogfa.com/post-43.aspx&quot;&gt;چند ماه قبل ترانه ای گذاشتم &lt;/a&gt;توی بلاگ م با صدای ادیت پیاف. آن موفع سربند یک اتفاق در خانه ی دوستی فیلمی از زندگی اش دیدم. حالا اما هر اتفاقی بیفتد صدایش را فراموش نمی کنم. &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سالینجر در &quot;یک روز خوب برای موزماهی ها&quot; داستان مردی را می گوید از جنگ برای دوست دخترش کتاب شعری را که در یک خانه ی اشغال شده پیدا کرده بود می فرستد و می گوید می ارزد فقط به خاطر این شعرها این زبان را یاد بگیری. حالا اگر به خاطر پیاف فرانسه یاد نمی گیریم بهترین کار این است که دوست دختر فرانسوی پیدا کنی بتواند آن را برایت معنی کند. کاچی به از هیچ چی. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادیت پیاف و تئو ساراپو خیال جاودانه ی عشق را موسیقایی کرده اند لامصب. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;embed height=&quot;344&quot; width=&quot;425&quot; allowfullscreen=&quot;true&quot; allowscriptaccess=&quot;always&quot; src=&quot;http://www.youtube.com/v/aDOiWOlltzI&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;&quot; type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ویدیوی اصلی و متن فرانسه و ترجمه ی آن را توی ادامه ی مطلب گذاشته ام. حس اش را اگر داشتید ببینید.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 17:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سخنرانی در دانشگاه ملی استرالیا</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;HEIGHT: 70px&quot; border=0 hspace=15 vspace=15 align=textTop src=&quot;http://rspas.anu.edu.au/ir//Media/_pix/header-1.jpg&quot; width=476&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سمپوزیومی با عناون وب 2 و خشونت سیاسی توی دانشگاه ملی استرالیا تو کنبرا از فردا (7 اکتبر) شروع می شه. بعد از ظهر روز اول من هم سخنرانی خواهم داشت. قراره که  نقش وب 2 (سایت های اینتراکتیو و مشارکتی) در خشونت های سیاسی اخیر رو تحلیل کنم. برای اولین باره که در حیطه ای به غیر از هنر و ادبیات در یک محیط آکادمیک حرف می زنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا شب هم شام مهمون پروفسور هوگان رییس دانشکده روابط بین الملل ای ان یو خواهیم بود.&lt;BR&gt;دوست داشتم مقاله ام رو این جا بگذارم اما گمون نمی کنم کسی حوصله داشته باشه چندین صفحه گزارش و تحلیل و آمار رو به انگلیسی بخونه. به هر حال اگه یه روز دید نوشتم که هنرهای خلاقه ی دانشگاه سیدنی رو بی خیال شدم و دارم تو رشته ی مطالعات منطقه ای فارغ التحصیل می شم تعجب نکنین. ممکنه فردا پروفسور هوگان رو به پروفسور ایندیک (که استاد راهنمام تو سیدنیه) ترجیح بدم و جو گیر شم جل و پلاس م رو جمع کنم بیام دانشگاه ای ان یو تو کانبرا. &lt;BR&gt;اما از شوخی گذشته چند ماه اخیر به شدت روی رابطه ی خشونت های سیاسی مدرن و فضای سایبر تحقیق کردم. اگر شد درباره ی سخنرانی های فردا و پس فردا می نویسم.&lt;BR&gt;فعلن که تو مهمان سرای دانشگاه روی تخت ام دراز کشیدم و دارم تو اینترنت وایرلس پر سرعت این جا شنا می کنم و دو سه ساعت دیگه باید به سختی بیدار شم جنازمو بکشم به سالن. &lt;BR&gt;امیدوارم خواب نمونم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 17:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زیبا، خداحافط (در زیبایی جنبش آزادی خواهی) </title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;انگار همه یک خاصیت مشترک دارند، می کشند و به بند می کشند تا پایه های قدرت شان به هر طریق ممکن حفظ شود. می خواهد در ایتالیای زمان فاشیست ها باشد، یا آلمان زمان نازی ها، یا شوروی زمان استالین. مبارزان هم انگار مثل هم می شوند بعد از مدتی. آواها شکل می گیرند و نواها با ترانه هایی از شاعرانی که بعضن حتا نمی شناسی شان توی زمزمه های مردم می پیچد. چشم به هم بزنی می شود آهنگ های انقلابی. جالب تر این که حاکمان مثل همیشه عزم شان جزم است که نبینند و اگر هم چیزی می شنوند آن را به هزار دشمن دیده و نادیده ی خارجی و خائن داخلی نسبت دهند. انگار این همه سال تاریخ کفایت چیزی نمی کند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&quot;زیبا خداحافظ &quot; یادگار یکی از همین جنبش هاست. زیاد دور نیست &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;زمانی که ایتالیا زیر چکمه های فاشیست ها کمر خم کرده بود. فاشیست ها که حالا تاریخ شده اند روزی مردم را در خیابان ها می زدند و چماق داران شان به روشن فکران و روزنامه نگاران حمله می کردند و خیلی ها را به جرم اقدام علیه امنیت ملی و خیانت به کشور محاکمه کردند. همان روزها این ترانه از شاعری که حالا کسی نام اش را نمی داند، زمزمه شد روی لب های مردم. فاشیست ها رفتند، اما ترانه باقی ماند و ایتالیا آزاد شد. حالا این ترانه تبدیل شده به یکی از یادگارهای جنبش های چپ که به زبان های مختلف ترجمه شده و به بسیاری از آن ها حتا اجرا هم شده است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;علی علیین عزیز لطف کرد و این ویدیو را برای ام ای میل کرد. او هم روزگار جوانی اش را مصروف آزادی ایران کرده و حافظه اش گنجینه ای است از خاطرات مبارزه&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;و زندان و شکنجه.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ویدیو را ببینید. به دیدن اش می ارزد بی شک. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;OBJECT style=&quot;WIDTH: 520px; HEIGHT: 312px&quot; width=520 height=312&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;movie&quot; VALUE=&quot;http://www.youtube.com/v/SNocyz1NRjA&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;allowFullScreen&quot; VALUE=&quot;true&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;allowscriptaccess&quot; VALUE=&quot;always&quot;&gt;
&lt;embed src=&quot;http://www.youtube.com/v/SNocyz1NRjA&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0&quot; type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot; allowscriptaccess=&quot;always&quot; allowfullscreen=&quot;true&quot; width=&quot;560&quot; height=&quot;340&quot;&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/OBJECT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=FA&gt;متن و ترجمه اش رامی توانید &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Bella_ciao#See_also&quot; target=_blank&gt;این جا&lt;/A&gt; ببینید.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;A href=&quot;http://www.pavosrojos.eu/lib/exe/fetch.php?id=4_agosto_-_grado&amp;cache=cache&amp;media=archivio:20070804:19_bella_ciao.mp3&quot; target=_blank&gt;این &lt;/A&gt;هم یک اجرای فرانسوی برای دانلود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;A href=&quot;http://www.marxists.org/subject/art/music/mp3/it/Bella-ciao.mp3&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; هم اجرای قدیمی ایتالیایی مال سال های دور مبارزه.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پرواز را به خاطر بسپار.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 13:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوطیقای ارسطو در اوین</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990033&quot;&gt;برای سعید متین پور که اینک تاریخ نوبت را به او داده تا داغ قبیله ای را تنها تحمل کند&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پاهایمان تا قوزک برفاب فرو می رفت و حس می کردم انگشت های پاهایم دارند حس شان را از دشت می دهند. داشتیم کوچه های باریک و گل گرفته  ی محله ی &quot;شوقی&quot; را قدم می زدیم سمت خانه ی دوست مشترک که کارگردان تئاتر بود. محکم قدم می زد.برخلاف من که لبه یقه کاپشن قهوه ای ام را داده بودم بالا و فرورفته بودم توی لباس هایم، او گردنش را برافراشته بود و انگار که دارد از خنکای بهاری لذت می برد توی برف ها قدم می زد وبرای ام توضیح می داد که اساسن فن شعر ارسطو، کتابی است در باب روایت به طور اعم و تئاتر به طور اخص و از این بعد شاید دیگر فن شعر نشود خواندش به این واسطه که قصویت، مدیدی است جزو الزامات شعر نیست. من هم سعی می کردم دوشادوشش راه بروم کلمه هایش را درست بفهمم.&lt;br /&gt;آن سال دکتر عطا الله کوپال تصمیم گرفته بود همان اول کار حالی مان کند که درک کلاسیک از هنر نمایش یعنی چه و من که سال اول رشته ی نمایش بودم  درس تاریخ نمایش را با همین دکتر کوپال داشتم، مجبور شده بودم مثل سایر هم کلاسی ها بوطیقا را بخوانم. کتاب نایاب بود آن روزها. گرچه اگر هم نبود باز به حال من فرقی نمی کرد و خواندنش موکول می شد به شب امتحان. تا این که بهمن 79 رسید و امتحان تاریخ نمایش و شمشیر دموکلوس که فرود آمده بود و باید می خواندیم کتاب جناب ارسطو را. همان کتاب نایاب حالا نایاب تر شده بود من مانده بودم و کاسه چه کنم چه کنم در به در دنبال گلی که بشود به سر گرفت. یاد سعید افتادم. پیش از من دانشگاه تهران بود. روزی که فهمید کلاه ام را باد انداخته توی دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، به من گفت که کتاب ارزشمندی در کتاب خانه ی مرکزی دانشگاه تهران هست که مایل است دوباره بخواند. کتاب اسطوره شناسی بود. درست به خاطر دارم. خواست که امانت بگیرم و به او برسانم. یادم نیست که این کار را کردم برای اش یا نه. اما یادم هست که کتاب را گرفتم و خواندم. شاید هم دادم ش به سعید. یادم نیست.&lt;br /&gt;به هر حال امتحان کتاب بوطیقای ارسطو من را باز یاد سعید انداخت. تعجبی هم نداشت. ارسطو بیشتر از وجهه ی ادبی اش، شان فلسفی دارد و سعید هم مترادف بود با فلسفه. انگار که فلسفه یک نگاه نافذ داشته باشد و موهای همیشه اصلاح شده ی کوتاه با ته ریش بود و تصمیم بگیرد توی برف قدم بزند گاهی یا کتاب فروشی باز کند در شهری که خیلی سخت بود آدم هایش را به خواندن بعضی چیزها ترغیب کرد. اما به هر حال این فلسفه ی مجسم روان باید فرقی می داشت با ما ها سر توی آخور خودمان داشتیم بی آن که یادمان بیاید صمد بهرنگی ماهی سیاه اش را برای ژست روشن فکری ما ننوشته. سعید اما خوب یادش بود. برای همین هم نشانی از ژست های ما در رفتارش نبود. موقرتر از این قرتی بازی ها بود. به هر حال بوطیقا  ارسطو را، ارسطو فلسفه را و فلسفه سعید را یادم انداخت و پنج شنبه معمول  که زنجان آمدم زنگ ش زدم  برای گرفتن از کتاب. گفت دارد و پرسید می خواهم چه کار. گفتم حکایت شمشیر دموکلوس فرو آمده را. خندید پای تلفن. گفتم دو روز بیش تر وقت ندارم. گفت کم حجم است کتاب اما او چیز بهتری دارد. توی خلاصه هایی که از کتاب های مهم کرده خلاصه ی خوبی از این کتاب دارد که می توانم سرو ته این امتحان را با آن یک طوری هم بیاورم بالاخره. خوش حال بود. قرارمان شد محله ی شوقی سرکوچه ی همین دوست کارگردانمان. &lt;br /&gt;سرد بود لامصب. مثل تمام زمستان های آن شهر. آن قدر سرد که هر سال خیال می کردم دیگر این شهر زنده نخواهد شد سر بند سگ سرمایی که تا مغز استخوانش فرو رفته. بارها پیش آمد روی یخ های پیاده رو با سعید قدم بزنیم. معمولن روزهای جمعه بعد جلسات شعر ایشیق بود یا گاهی اوقات در مسیر معدود نشریات زنده شهر که هر از گاهی چیزی می نوشت در آن ها و من هم و اگر هم چیزی نمی نوشتیم لااقل پاتوق بود برای تجدید دیدار با دوستان خودکار به دست. &lt;br /&gt;آن روز هم همان یخ ها و برفاب های لغزان رویش که آشنای دیرین پاهامان بودند. دوست داشت این شهر را. با علاقه در باره اش حرف می زد آن روزها. &lt;br /&gt;کاغذهای خلاصه بوطیقا تقریبن در قطع پالتویی بودند و زرد رنگ. زردی شان مشخصن به خاطر کهنه گی شان بود بیش تر تا جنس شان. اما تعجب کرده بودم که کاغد کاهی در این قطع را از کجا آورده است. کاغذها را با احتیاط توی جیب کاپشنم جا داده بودم و دوشادوش سعید می رفتم. داشت تمام کتاب را برای ام تعریف می کرد. تعجب کرده بودم از حافظه اش. می دانستم حافظه ی خوبی دارد اما رنگ کاغذها با دقت سعید در جزئیات در تضاد بودند کاملن. &lt;br /&gt;دوست مان را دیدم و رفتم خانه به خواندن یادداشت های سعید. با همان یادداشت ها به سادگی از پس امتحان برآمدم. بعد از سعید هرگز سراغ یادداشت ها را نگرفت، من هم از آن جا پس دادن چنین چیز ارزش مندی را عین حماقت می دانستم اصلن به روی ام نمی آوردم. بعید است یادش رفته باشد، یقین دارم از حجب اش بود که نگفت مردک ابله امتحان ات را دادی نوشته هایم را پس بده.&lt;br /&gt;بعد از نه سال زمستان خیس سیدنی را قدم می زدم بیام خانه. یکی از دوستان ام خبری از سعید برای ام گذاشته بود توی مسنجر یاهو. فورواد کرده بود گمان ام برای تمام لیستش و به من هم رسیده بود. داشتم از سر کار می زدم بیرون که خبر را دیدم. قبل از این که کامپیوتر را خاموش کنم روی لینک کلیک کردم و خواندم.&lt;br /&gt;پیاده روهای مرتب و باران خورده ی اپینگ شباهتی به  سطح یخ زده ی شوقی ندارد. هوای زمستانی این جا هم اصلن به صفر نمی رسد تا ذره ای نشانی داشته باشد از زادبوم یخ زده ام.  اما من یخ زده ام. دست هایم توی جیب هایم دنبال یادداشت های سعید می گردند از بوطیقا. چشم می گردانم شاید همین حوالی ببینمش که مثل همیشه صاف راه می رود و برای ام از دیالکتیک می گوید. یا شعر می خواند. تاریک است هوا. کلن سابرب های سیدنی تاریک اند بالاخص زمستان ها که شب زودتر هم می رسد. چشمم چشم های سعید را پیدا نمی کند. کاغذهایش توی جیب ام نیست. در لینک مصاحبه عطیه طاهری همسر صبور سعید را خوانده ام که سعید را برای گذراندن هشت سال حبس تعذیری به اوین منتقل کرده اند. به جرم اقدام علیه امنیت ملی! عطیه گفته بود که سعید ناراحتی معده گرفته و سردردهای مزمن سراغ اش می آیند به خاطر گذراندن روزهای طولانی شکنجه و زندان انفرادی و بازجویی هایی که به سیاق بازجویی های آن مملکت خیلی مهربانانه نبوده اند. &lt;br /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;right&quot; vspace=&quot;15&quot; src=&quot;http://www.imgplace.com/img17/8974/38saidmatinpur1.jpg&quot; alt=&quot;free image hosting  &quot; /&gt;&lt;br /&gt;فلسفه ی روان حالا جایی است توی یکی از بندهای زندان مشهور اوین. همان که پدران مان عرق خون ریختند تا درش را بگشایند در گرماگرم انقلاب. حالا درهای سنگین اش سعید را در پشت خود محبوس کرده اند. از شواهد امر چنین برمی آید که به تجزیه طلبی محکوم شده. باورم نمی شود در تمام این سال ها که می شناسم اش حتا یک بار ندیدم جز حقوق بشر چیزی مطالبه کرده باشد. هرگز ندیدم یا نشنیدم که حتا جو احساسی بحران کاریکاتور گرفته باشد و چیزی خواسته باشد یا گفته باشد افزون بر مصرحات منشور حقوق بشر که جمهوری اسلامی ایران هم آن را امضا کرده است. یادم نمی رود که دوستان رادیکال ما به کندروی متهم اش می کردند و حالا صاحبان قدرت در نظام او را به مطالبات رادیکالی متهم کرده اند! &lt;br /&gt;دریغ است که هشت سال کوچه های یخ زده ی شهرم چشم انتظار قدم های استوار سعید بماند و گوش های تشنه&lt;br /&gt; چشم به راه توضیحاتش در باره ی روایت از منظر ارسطو یا اخلاق در نزد کانت. چیزی در دل ام هنوز امیدوارم می کند به این که همین روزها سعید برمی گردد پیش عطیه. نمی دانم چرا اما یقین دارم که باید آدرس اش را بپرسم و یک کتاب خوب پیدا کنم که از دیدنش سورپریز شود و برای اش پست کنم ایران. فکر می کنم ممکن است بتوان در سیستم قضایی آن قدر عقلانیت سراغ داشت که فهماند که در بند کردن فعالان حقوق مدنی که در خفا و جلا مطالبه ای خارج از عرف نداشته اند، تنها رادیکالیزه شدن دیگران را نتیجه خواهد داد.&lt;br /&gt;سعید متین پور، برادر، دوست، عزیز&lt;br /&gt;اگر جسم تو در اوین است، جان های ما در بند تنگ دل و اضطراب است و لحظه ای را بی یادت سپری نمی کنیم. کتاب های زیادی برای خواندن مانده مَرد. بر دردهای یادگار شکنجه غلبه کن. سحر نزدیک است.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 22:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رنگ سبز انقلاب </title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>
&lt;P align=justify&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 222px; HEIGHT: 354px&quot; height=481 
alt=&quot;&quot; hspace=15 src=&quot;http://globalvoicesonline.org/wp-content/uploads/2009/06/repress1.jpg&quot; 
width=222 align=right vspace=15 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بازی از هیاهوها و داد وبیدادهای کیهان شروع شد. شریعت مداری 
درآمد و گفت که آدم های موسوی دارند انقلاب های مخملی-رنگی واقع در حیاط خلوت های 
روسیه را در ایران مدل سازی می کنند. موج سبز موسوی چی ها با موج سفید تغییر 
کروبیان در هم آمیخت و شد چند میلیون نفر حماسه ساز دیروز و خس و خاشاک امروز می 
خواستند از انقلاب به آزادی برسند که کلاشنیکوف های سازمانی میلیشا همان جا یادآوری 
کرد که همسایه شمالی حالا پرتجربه تر شده از روزگار سقوط شواردنادزه.&lt;BR&gt;تمام این 
جنجال های قیم مابانه ی دیکتاتورپرستان کیهان نشین، اضافه شد به موضع انفعالی ردیف 
های اولیه جنبش در رد این اتهام که آن چه در جریان است &quot;انقلاب مخملی&quot; است. گویی 
انقلاب کردن رفتاری مجرمانه است که حالا باید از آن تبری جست.&lt;BR&gt;انقلاب های مخملی 
به طور دیفالت فرصتی ایجاد کرده که کشورهایی را که کمرشان زیر بار دیکتاتوری روسی 
خم شده، قامت راست کنند.&lt;BR&gt;انقلاب های مخملی اساسن برای تغییر مسالمت آمیز حاکمانی 
صورت گرفته که بر اساس رای مردم بر آن ها حکومت نمی کردند.&lt;BR&gt;انقلاب های مخملی 
سیستم حکمرانی را از دیکتاتوری به سمت دموکراسی متناسب با مقتضیات جامعه برده 
است.&lt;BR&gt;با این اوصاف اگر تحلیل شریعت مداری و زن غلام الهام درست باشد، لابد ایشان 
می پذیرند که ایران به دست دوستان ایشان به یک دیکتاتوری با حاکمانی غیرانتخابی و 
در حوزه ی حیاط خلوتی روسیه تبدیل شده است که حالا عده تصمیم دارند این لکه ننگ را 
پاک کنند از دامان ملتی که دوبار در طی صد سال انقلاب کرده و خانواده در آن نیست که 
شهید نداده باشد برای آزادی و دفاع از خاکش در برابر عرب هایی که با همین کلاشنیکوف 
های روسی می کشتندمان. به هر حال یکی از این دو مطلوب نیست: دیکتاتوری یا انقلاب 
مخملی. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 19:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحریمی ها به همه مان خیانت می کنند</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 222px; HEIGHT: 354px&quot; height=481 alt=&quot;&quot; hspace=15 src=&quot;http://i29.tinypic.com/28jxh5h.jpg&quot; width=222 align=right vspace=15 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(خلاصه مطلب) در این چند روز حتا عزیزترین هایت هم بعد از سلام بی آن که حالت را بپرسند می پرسند &quot;رای می دهی؟!&quot;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;&lt;STRONG&gt;طبعن استراتژی تحریم را در بسیاری موارد کارساز می دانم اما این بار نه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;تحریم کنندگان انتخابات تلاش می کنند تا با طرح دعاوی مختلف شرکت کردن در انتخابات را &quot;بی فایده&quot; و حتا &quot;غیراخلاقی&quot; نشان دهند.&lt;/FONT&gt; در غالب موارد این ادعاها در سطح بحث های کوچه و بازار باقی می ماند اما در پاره ای اوقات تحریم کنندگان با ژست های متفکرانه وارد می شوند و تظاهر می کنند که پیشنهاد ایشان برای امتناع عمومی از رای دادن رفتاری مطابق با اصول فکری متعالی و دارای پشتوانه های جدی فکری فلسفی است. این موضوع این روزها با باز انتشار مکرر مقاله ی هانا آرنت فیلسوف سیاسی یهودی تبار آلمانی در بوکمارک های اشتراکی پرطرفدار فارسی نظیر بالاترین و دنباله شکلی جدی به خود گرفت. &lt;FONT color=#990000&gt; این سایت ها با این نقل قول که &quot; انتخاب بین بد و بدتر «غیراخلاقی» است&quot;&lt;/FONT&gt; تلاش می کنند رای دادن را مخالف اصول اخلاقی نشان دهند. &lt;FONT color=#990000&gt;دانشجویان سال اول فلسفه هم می دانند که چنین رفتاری &quot;مغالطه ی توسل به مرجع&quot; است و نمی توان به آن استناد کرد.&lt;/FONT&gt;  (کاری که دوستان تحریمی به سادگی انجام می دهند و مغلطه بودنش را به روی مبارک هم نمی آورند!) &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;کجای انتخابات امروز انتخاب بین بد و بدتر است؟ مطالبات علنی اصلاح طلبی ما کی به سطح حجاب اختیاری، بازنگری قانون اساسی، تشکیک در مبانی حقوقی تایید صلاحیت کاندیداها، رفع تحدیدهای فعالیت سیاسی دانشگاهی، تلویزیون خصوصی، حق شهروندی و امثالهم رسیده بوده؟&lt;BR&gt;کدام رفتار پرودومراتیک را در دنیا سراغ داریم که این مطالبات را &quot;بد&quot; بداند و انتخاب آن را در برابر کاندیدایی که معتقد است &quot;مردم حال شان از شنیدن کلمه ی دموکراسی به هم می خورد&quot; یا داعیه ی برپایی &quot;حکومت اسلامی&quot; به جای &quot;جمهوری اسلامی&quot; را دارد، انتخاب بین &quot;بد و بدتر&quot; بداند تا متعاقب آن بشود گزاره ی آرنت را به این اتنخابات هم تعمیم داد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;مزخرف دیگر این که &quot;اگر وضع بدتر بشود بالاخره کار حاکمیت توتالیتر به نفع حاکمیتی دموکرات تمام می شود&quot;.&lt;FONT color=#990000&gt; کدام حکومت توتالیتر دنیا از فرط خرابی به حکومت دموکراتیک تبدیل شده است که ما دومی باشیم؟&lt;/FONT&gt; با استناد به کدام تجربه یا دست کم نظریه می شود این استدلال را مدعا را پذیرفت؟ دولت کیم جونگ ایل در کره شمالی به منهدم شده است یا دولت رابرت موگابه در زیمباوه؟ شما را به خدا کم تر مزخرف بگویید. تحریم چنین انتخاباتی با چنین مطالبتاتی مسبوق به کدام سابقه در کشوری از کشورهای جهان است؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;در اروپای شرقی برای گذر از توتالیتاریسم سوسیالیستی به دموکراسی چه گزینه ای پیش روی مردم بود؟  ریچارد رزدر کتاب &quot;DEMOCRACY AND ITS ALTERNATIVES&quot; درباره ی گذار از توتالیتاریسم به دموکراسی می نویسد&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt; &quot; [در کشورهای دارای حکومت توتالیتر] اولین مشکل مشهود ازسوی عرضه ی سیاسی است. این مشکل، کمبود سیاست مدارانی با تجربه ی دموکراتیک است، این کمبود با سیاست مداران باانگیزه ی آماتور و سیاست مداران بدبین عامل در نظام توتالیتر رفع می شود.&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;  غم انگیز است، من هم می دانم. اما قواعد بازی سیاسی همین است.&lt;FONT color=#990000&gt; متاسفانه بسیاری تحریمی ها بیش تر از این که به فکر کشورمان باشند در آرزوی انتقام اند و طبیعی است چنین رفتاری را برنمی تابند. آن ها در آن چنان در آتش انتقام تنفر می سوزند که به عضو شریفان هم نیست اگر نیمی از جمعیت کشور به همان مصیبت آنان مبتلا شوند.&lt;/FONT&gt; تحریمی طلب کار من و شمایند که چرا بدهی مان را پس نمی دهیم و به خاطر آن ها اعدام نمی شویم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;نکته ی آخر، کجای این انتخابات شبیه انتخابات های گذشته است؟ کجا چنین شکافی در سطح یک رییس جمور  یک نخست وزیر، فرمانده کل سپاه پاسداران و رییس مجلس وجود داشته است؟ کجا دامنه عیان منازعات دامن رییس مجلس خبرگان و مجمع تشخیص و رییس سابق قویه قضاییه و رییس اسبق مجلس و کلی آدم در ردیف های بالای هرم قدرت را گرفته است و کار به اظهارات تلویزیون رسیده؟ شاید تنها نمونه مشابه در این سطح ماه های نخستین بعد انقلاب و جابه جایی شاپور بختیار به جای غلام رضا ازهاری بوده باشد.&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;سخن به درازا کشید. دوستان من تحریم جز رفتار احساسی پایه ی دیگری ندارد. این جاخوب یا بد سرزمین ماست. به بالاترین سطح مطالبات رای دهید و یادمان باشد این آخرین خرداد ما نیست. امسال کروبی از نظر من برنامه ی خوبی دارد اما یقینن چهار سال بعد باید برنامه های بیشتری ارایه کند. &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ما وارثان این خاکیم و برایش تلاش می کنیم، بگذارید آفتاب نشین ها متتظر صبح دولت شان باشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;تمام این مطلب را می توانید&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://maktoobat.blogfa.com/page/entexabat.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;این جا&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;STRONG&gt;بخوانید&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 10:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زن در ساختار سنتی ناموس است نه انسان</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 316px; HEIGHT: 206px&quot; height=206 alt=&quot;&quot; hspace=15 src=&quot;http://atlasshrugs2000.typepad.com/atlas_shrugs/images/iranian_freedom_2.jpg&quot; width=316 align=right vspace=15 border=0&gt;&lt;A href=&quot;http://www.internationalwomensday.com/about.asp&quot; target=_blank&gt;هشت مارس&lt;/A&gt; –در دنیای غرب و برای طبقه ای از &lt;A href=&quot;http://www.8mars.com/&quot; target=_blank&gt;زنان ایرانی&lt;/A&gt; -  یادآور تلاش هایی است که برای احقاق حقوق برابر انسانی زنان شده است. بازی به نظر خیلی پیچیده نمی آید گر چه یقینن کسی تصور نمی کند آسان است. یک فرض ساده:  1- &lt;A href=&quot;http://www.hup.harvard.edu/catalog/MACARE.html&quot; target=_blank&gt;&quot;زن انسان است&quot;&lt;/A&gt;   2- &lt;A href=&quot;http://www.60000000.info/Ref/Human_Rights.html&quot; target=_blank&gt;&quot;انسان ها حقوق برابر دارند پس زنان باید از حقوق برابر در جامعه برخوردار باشند.&lt;/A&gt; به همین سادگی. حالا باید تعجب کنیم که چرا کثیری همین دو گزاره ی ساده را نمی فهمند؟&lt;BR&gt;مدتی قبل &lt;A href=&quot;http://kappoo.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;دوستی&lt;/A&gt; از دوستان خوب بلاگرم &lt;A href=&quot;http://kappoo.wordpress.com/2008/12/10/murder/&quot; target=_blank&gt;بحثی را درباره ی &quot;ناموس&quot;&lt;/A&gt; مطرح کرده بود و قتل های ناموسی. دوست خوبم نوشته بود:&quot; يكي از چیزایی که هنوزم نتونستم تو این جامعه خراب شده بفهمم این “ناموس” لعنتیه! واقعن نمی دونم این واژه مسخره از کجای این ادبیات مَرد زده در اومده و چرا زن ها ناموس ندارن؟!&quot; در جواب ایشان نوشتم که &quot;برای این که خودشون &lt;A href=&quot;http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-ee8b9c6a1ca34bdf8154d09bfdcdf4a1-fa.html&quot; target=_blank&gt;ناموس &lt;/A&gt;اند&quot; و البته چند سطری هم بیشتر که تا قدری منظورم را واضح گفته باشم. (البته جواب من در کامنت دانی آن پست نیست و پاک شده) اما مساله می تواند به شکیک های مدافعان نظام مردسالاری در راه پیدا کند. تشکیک در فرض اولیه گفتار که &quot;زن انسان است&quot;. در یک نظام &quot;سنتی&quot; و تمام نهادهای برآمده از آن شانی از انسانیت برای زن متصور نیست. عامل شر است. بازدارنده ی انسان (مرد) از دست یابی به سعادت اصیل (با هر تعریفی) است و نقطه ی ضعف مردان به شمار می آید. از همین رو ناموس است و باید پنهان شود تا شرمی حاصل نشود و باید از آن صیانت کرد تا گزندی نرسد. حتا می توان آن را کشت تا گزند دامن عصمت و نیک نامی انسان (مرد) را نگیرد.&lt;BR&gt;و اما فرض دوم چندان ساده نیست. انسان ها هرگز حقوق برابر نداشته اند و چنین چیزی مسبوق به هیچ سابقه ای در جوامع انسانی نیست. بنابراین در تلاش برای تحقق آن در واقع مبارزه ای دایمی در جریان است برای دست یابی به امری ذهنی-تجریدی و  مصداق در عالم خارج ندارد. &lt;BR&gt;دیروز در سیدنی راهپیمایی &lt;A href=&quot;http://news.ninemsn.com.au/glance/768594/mardi-gras-lights-up-sydney&quot; target=_blank&gt;ماردی گراس &lt;/A&gt; بود. تظاهراتی که &quot;دگرباشان&quot; جن س ی سال هاست آن را سازماندهی کرده اند و از روزگار خشونت آمیزش تا الان که تبدیل به جشنی پول ساز برای کارتل های بزرگ اقتصاد کاپیتالیستی شده است ادامه داده اند. موضوع جالب توجه برایم این بود که حتا در استرالیا به عنوان یکی از &lt;A href=&quot;http://www.freedomhouse.org/uploads/fiw08launch/FIW08Tables.pdf&quot; target=_blank&gt;آزادترین کشورهای دنیا&lt;/A&gt; افرادی درگیر جامعه ای سنت گرا هستند که  برای امور اتاق خوابشان تصمیم می گیرد. پلاکاردی حمل می شد با این مضمون که &quot;آزادی جنگی ابدی است&quot;. در واقع دعوا بر سر همین فرض دوم است که انسان ها از حقوق برابر برخوردارند. جواب به سادگی این است که &quot;نیستند&quot;. اما می توانیم آرمان گرا باشیم و بگوییم &quot;باید باشند&quot;. نیستند. تقریبن در هیچ زمینه ای حق برابری وجود ندارد چون برای روشن فکرترین مان سخت است که حقی برابر برای کسانی قایل شود که خواهان تشکیل خانواده با یک نفر از هم جنسان خودشان هستند.این مثال ها را از این جهت آوردم که نشان دهم مساله، بنیادین تر از تقابل با خواست های حاکمیت است. اما زنان در این میان چه می شوند؟ باز هم همان ساخت های سنتی معتقد به حقوق برابر برای افراد نیستند (مثال هایی آوردم و مثال های بسیاری طبعن در ذهن شماست) و در متعالی ترین وضعیت زن ها انسانند ولی برای خدمت به مردان آفریده شده اند و مثلن &lt;A href=&quot;http://hoqouq.com/article-print-342.html&quot; target=_blank&gt;دو نفرشان می توانند جای یک مرد باشند&lt;/A&gt; (با کمی اغماض از سر ناچاری یا ترحم)&lt;BR&gt;راه درازی در پیشه.&lt;BR&gt;عمری اگر باقی بود بحث هایی را درباره ی اجتناب ناپذیری مردسالاری خواهم نوشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 14:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چیزی از حقیقت متن نمی فهمیم، سر خودمان را گول نمالیم</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;نقماتی که متن برای مان به بار آورده اگر نه بیشتر از نعماتش که دست کم هم کفو بوده است به گمانم. نه این که گمان بردم به سیاق گمانه زنی های جست و جوگرانه برای یافت عتیقه ای باشد، غالبن کور؛ که به ساده گی می توانم استناد کنم به بازه ی ولنگ و باز تعابیری که در ابتدا به وضوح آفتاب برای مان بودند و حالا فهمیده ایم که ظاهرن خیلی هم از این خبرها نبوده و عشقِ آسان نموده ی اول مان حالا دارد افتادن مشکل ها را به رخمان می کشد. این بازی را می توانید از ادبیات مان ردگیری کنید – که کم خطرتر بوده – تا سوءتفاهم های نسل قبل از مفهوم آزادی و جمهوری و حتا اسلامیت که به قیمت جان خیلی ها تمام شده. خنده دار و حتا شاید غم انگیز است که سنت عمدتن یهودی &quot;&lt;a href=&quot;http://books.google.com.au/books?hl=en&amp;id=TS98mJVaxqIC&amp;dq=Interpretation+theory&amp;printsec=frontcover&amp;source=web&amp;ots=hMl3XyL7dS&amp;sig=li2iiib-ytq8uDqu63Equ0ZvjZM&amp;ei=8-SSSfPvKdXRkAXlw-2CDA&amp;sa=X&amp;oi=book_result&amp;resnum=2&amp;ct=result&quot;&gt;تاویل&lt;/a&gt;&quot; باعث شده که ریش کثیری مسیحی و مسلمان لای چرخ آسیاب متن گیر کند آن چنان که ممکن است برای رها شدن مجبور شود به خرد شدن چانه هایشان رضایت دهند.&lt;br /&gt;توضیح ماجرا خیلی پیچیده نیست. یک متن وجود دارد (  شعر، قصه، کتاب مقدس، قانون اساسی و خلاصه هر آن چیزی که به نوشتار می آید) و &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بعد قرار می شود ما این متن را بفهمیم. همین. اما همین مساله ی ساده به بهای از بین رفتن یا منتشر نشدن و سانسور کتاب های ادبی تا اعدام شدن و مردن کرورها آدم در طول تاریخ مزخرف زندگی بشر تمام شده.&lt;br /&gt;ظاهر قضیه این است که خوب من چیزی نوشته ام و شما دارید آن را می خوانید و به سادگی به &quot;حقیقت&quot; متن من که احتمالن از نظر شما &quot;منظور&quot; من از نوشتن این متن است پی می برید. اما واقعیت این است که قصه کمی پیچیده تر از این بازی است. تعداد کتاب هایی تا به حال در شرح غزلیات حافظ نوشته شده می تواند گواه این مدعا باشد. هر کسی داعیه دار فهم &quot;درست&quot; از این سطرهاست ( تا الان که این متن را می نویسم نفهمیدم وقتی می گوییم &quot;درست&quot; منظورمان چیست) تا این جای ماجرا لااقل بازی بی خطر است. فوق اش یکی از ما چهار تا فحش می دهد به اجداد محترم فلان نویسنده که چنین گوساله ای را پس انداخته اند که اندازه ی گاو هم از فلان غزل نمی فهمد ولی بهمان مزخرف را سر هم می کند و به خورد عوام کالانعام می دهد. اما بدی ماجرا این است که این ماجرای تاویل یا هرمنوتیک در همین جا ختم نمی شود. متن صریح نوشته های معاصرمان را هم نمی فهمیم و این بار به خاطر نه اجداد به خاک پیوسته که ترتیب آدم های زنده را می دهیم. مثال ساده اش وجود نهادی مثل &quot;شورای نگهبان&quot; است. دوازده نفر به ای نحو کان می روند توی یک دفتر می نشینند و اصلن کارشان این است که بفهمند که قانون اساسی ای که همین چند سال پیش نوشته شده منظورش چه بوده و نصف دیگرشان هم در تلاشند تا &quot;حقیقت&quot; اسلام را دریابند و اطمینان حاصل کنند که چیزی که همین دیروز توی مجلس &quot;اسلامی&quot; نوشته شده با اسلام تطابق دارد یا نه. در این صورت ایشان هستند که باید تصمیم بگیرند &quot;رجال&quot; که نویسندگان قانون اساسی نوشته اند به معنی &quot;مردان&quot; است یا &quot;افراد&quot;. زیاد هم بخواهی چانه بزنی ممکن است مجبور شوی اساسی شیرفهم شوی. &lt;br /&gt;تمام این بازی یک درگیری زبانی کهنه است که به آن هرمنوتیک می گویند. امروز یک برنامه از رادیوی abc پخش شد که به تاثیر &quot;&lt;a href=&quot;http://www.philosophypages.com/dy/g.htm#gada&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;هانس گئورگ گادامر&lt;/a&gt;&quot; در عالم اندیشه می پرداخت به مناسبت صدونهمین سال تولدش.( آن چه نظریاتش را برای من جالب می کند&lt;a href=&quot;http://www.nasour.net/?type=dynamic&amp;lang=1&amp;id=214&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;نگاه دیالکتیکی&lt;/a&gt; سقراطی اوست به ماجرای درک از متن. گمان نمی کنم وبلاگ جای مناسبی برای توضیح این ماجرا باشد. بنابراین از آن می گذرم) اما آن چه می تواند روز تولد گادامر عزیز را با حال و اوضاع امروز ما (از ادبیات تا سیاست مان در سی امین  سال انقلاب اسلامی) جالب توجه کند، لانگ استوری شورت این &lt;a href=&quot;http://plato.stanford.edu/entries/hermeneutics/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;که سه جور هرمنوتیک داریم (با تقریب) کلاسیک، رمانتیک و مدرن&lt;/a&gt;. در کلاسیک متن دارای حقیقت و این حقیقت دست یافتنی است. در رمانتیک حقیقت موجود است اما دست یافتنی نیست و به تعبیری تنها درجات نزدیکی و دوری قابل بحث است و در آخری اساسن حقیقت واحدی متصور نیست که بشود درباره امکان دست یابی با قرب و بعد حرف زد. ممکن است به اصطلاحاتی چون هرمنوتیک نئوکلاسیک و پست مدرن هم برخوریم البته.&lt;br /&gt;اما آن چه باعث شد به این مساله بپردازم  هم زمانی روزهای سالگرد انقلاب ایران با تولد گادامر بود. داشتم فکر می کردم که این همه اختلاف بر سر آرمان ها، مفاهیمی چون آزادی، استقلال، اسلامیت، تفقه، مطلق بودن قدرت، وطن، فرهنگ و امثالهم ناشی از یک مساله ساده است که &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Hermeneutics&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;در غرب سال ها قدمت دارد &lt;/a&gt; و برای ما انگار &lt;a href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%B1%D9%85%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%DA%A9&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کودکی نوپاست&lt;/a&gt;. هیچ کدام حاضر نیستیم &quot;قرائت&quot; دیگری را دارای حظی ولو اندک از حقیقت بدانیم و هرکسی خود را تجسم حقانیت می داند. فرقی نمی کند او که قدرت دارد می کشد و آن که ندارد فحش می دهد. به شدت به هرمنوتیک سنتی مومنیم (خواسته یا ناخواسته). کاش رادیوی ما هم یک برنامه درباره گادامر پخش می کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خلاصه ی خوب را درباره ی نظریات گادامر درباب هرمنوتیک از سایت &lt;a href=&quot;http://www.daikondi.com/Hermeneutics.htm&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;شبکه ی افغانستان &lt;/a&gt;نقل می کنم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;15&quot; vspace=&quot;15&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;right&quot; alt=&quot;هانس گئورگ گادامر&quot; src=&quot;http://www.mythosandlogos.com/gadamer.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1.  فهم متن،محصول ترکيب وامتزاج افق معنايي‎مفسر با افق معنايي‎متن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2.  درک عيني متن، يعني فهم مطابق با واقع، امکان پذير نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3.  فهم متن، عمل بي پايان است، امکان قرائت‎هاي مختلف از متن بدون هيچ محدوديتي وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. هيچ گونه فهم غيرسيالي وجود ندارد، همة فهم‎ها سيال، گذرا و تاريخ‎مند هستند، درک نهايي و غير قابل تفسيري از متن نداريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5.  هدف ازتفسيرمتن؛درک‌مرادمؤلّف‌نيست،نويسنده يکي‌ازخوانندگان متن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6.  دخالت پيش‎دانسته‎ها در عمل فهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7.  تفکيک افق معنايي ‎مفسر از متن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8.  تأکيد بر نقش فاصلة بيگانه ساز ميان ‎مفسر در متن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9.  تاريخ‎مندي متن و فهم.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10.   معياري براي سنجش تفسير معتبر از نامعتبر نداريم، زيرا که در اصل چيزي بنام تفسير معتبر وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11.   هرمنوتيک فلسفي، يعني نسبت‎گرايي تفسيري.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;12.   هرمنوتيک فلسفي، تقويت کنندة پلوراليسم معرفتي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;13.   شکاکيت در امر درک و فهم به صورت غير مستقيم وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;14.  &lt;strong&gt; &lt;font color=&quot;#cc0000&quot;&gt;همه ی قرائت‎هایي که از متن حاصل مي‎شوند، معتبرند&lt;/font&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.philnama.com/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=338&amp;Itemid=84&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;لینک &lt;/a&gt;این مطلب در جام جم فلسفه&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 14:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گربه های مقدسی که به درخت هامان بستیم</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&quot;در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پارگرافی را که خواندید، مدتی قبل دوستی که معمولن میل های کیلویی برایم فوروارد می کند، فرستاده بود. معمولن میل ها حاوی تصاویر خنک و مطالب بی ارزش اند و در کسری از ثانیه آن ها دیلیت می کنم. اما این یکی به نظرم جالب رسید. در واقع به بیانی ساده فرآیند تولید یک آیین تقدسی (Ritual) را تمثیل می کند. اساسن امر قدسی در ساحت پرسش گری قرار نمی گیرد و هر گونه تعلیل در واقع تعرض به ذات اقدسش به شمار می آید(Taboo). حتا اگر بر فرض محال موفق شوید ریشه های تولید آن را برای باورکنندگانش توضیح دهید باز هم احتمال آن که بتوانید آن ها به تجدید نظر در آن باورها ترغیب کنید، بسیار ناچیز خواهد بود. تصور کنید که در مثال بالا بتوانید بی آن که جانتان به خطر بیافتد برای این راهب ها داستان را شرح دهید. احتمالن سریع ترین واکنش انتساب شما به صفاتی خواهد بود که از نظر باورمندان دارای بار منفی اند (مثلن مزدور بیگانه، یا کافر کوردل، یا خائن به آرمان ها، و صفاتی از این دست) و تفریبن می توانید مطمئن باشید که در بدو امر کسی در پی تحقیق صحت و سقم ادعای شما برنمی آید و بعد هم اگر کسی در میان راهب ها کمی منطقی تر باشد، و بخواهد کار را به جای فحش و فحش کاری با اقامه دلیل پیش ببرد به همان کتابی استناد خواهد که خود در جریان تولید آن فوق روایت (&lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Grand_narrative&quot;&gt;Meta-narrative&lt;/a&gt;) خلق و به جزئی از کلیت امر قدسی تبدیل شده اند. و بالطبع کتابی که شما خوانده اید یا منبع تان &quot;غرض ورز&quot;، &quot;تفرقه افکن&quot;، &quot;نادرست&quot; و ... است. به این ترتیب ،در متعالی ترین وضعیت، اگر باورمند مورد نظر دست کم همان &quot;رساله&quot; ی کذا را خوانده باشد، فحش را از خود شما به منابع تان منتقل می کند و یقینن تمام باورمند های دیگر هم برایش دست خواهند زد. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;نباید فراموش کرد که امر قدسی در هر حالتی پرسش ناپذیر، پاک و دور از دست رس باقی می ماند و تصور جدی بر مفید و الزامی بودنش وجود خواهد داشت (بی بستن گربه مراقبه ای صورت نمی گیرد!) و کلی برایتان مثال خواهند آورد از راهب هایی که با این کار به مقامات معنوی رسیده اند. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;امر قدسی اغلب به یک مفهوم تجریدی هم وابسته است (مثل مراقبه در داستان بالا). به سادگی می توان قدسی شدن مفاهیمی چون &quot;دین&quot;، &quot;مذهب&quot;، &quot;آیین&quot;، &quot;وطن&quot;، &quot;زبان&quot;، &quot;نیاکان&quot;، &quot;تاریخ&quot;، &quot;اسطوره&quot;، و کثیری روایت دیگر را در رفتار باورمندانش مشاهده کرد. و طبعن انتظار شکل گیری یک دیالوگ برای مفاهمه کمی دور از واقع گرایی است. اما در صورت وقوع اتفاق خوبی ممکن است رخ بدهد (البته اگر تنها به جابه جایی از یک امر قدسی به امر قدسی دیگر منجر نشود، مثلن به طرز مضحکی به جابه جایی از دین به وطن که به شدت اپیدمی است!)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.henrymiller.org/&quot;&gt;هنری میلر&lt;/a&gt; در توضیح این اتفاقات می گوید:&quot; هر وقت تابویی می شکند، اتفاقی خوب رخ می دهد، چیزی جان بخش. می توان گقت تابوها بیش از همه چیز تنها دست آویزند، محصولات ذهن های بیمار آدم های مهیبی که جسارت زندگی را ندارند و با ماسک هایی از اخلاق و مذهب این چیزها را بر ما تحمیل می کنند.&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;با میلر موافق باشیم یا نه، گمان نکنم در خوی تحمیل گری باورمندان اختلاف نظری وجود داشته باشد.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Jan 2009 18:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گریز از دیکتاتوری اکثریت به سمت دموکراسی مدرن</title>
<link>http://maktoobat.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 286px; HEIGHT: 199px&quot; height=199 alt=&quot;«مرگ سقراط» اثر ژاک لویی داوید. ۱۷۸۷. &quot; hspace=20 src=&quot;http://www.angelicum.net/assets/images/deathsocrates.jpg&quot; width=286 align=right border=0&gt; از آن جا که هیچ وقت به یاد گرفتن و فکر کردن منظم در نظام آموزشی ایران عادت نکرده ایم، پس و پیش خواندن کتاب ها برایمان ایرادی به حساب نمی آید انگار. بنابراین کسی در این کشور تعجب نمی کند که چه طور چندهزار نسخه از پاسخ عطاالله مهاجرانی به آیات شیطانی سلمان رشدی به فروش رفت در حالی که خود کتاب به طور رسمی در ایران ترجمه و چاپ نشده بود. به این ترتیب نباید تعجب کرد که در گیر و دار تلاش های تئوریک در بطن جنبش دانشجویی &quot;جامعه ی باز و دشمنانش&quot; زودتر از آثار کسانی که خوانده شود که کارل ریموند پاپر آن ها را دشمنان فضای باز در جامعه می شمارد. به هر تقدیر جامعه ی باز و دشمنانش و نقل پاپر از دموکراسی ستیزی افلاطون این طور می نمایند که گویی دموکراسی در همان آغازین روزهای تولدش با دشمنانی سترگ دست به گریبان بوده است و باز از آن جا که زمینه های روشن فکری آکادمیک در ایران همیشه دموکراسی را حائز ارزشی مثبت تصویر می کند (که نظام حاکم آموزشی مذبوحانه تلاش می کند آن را به دلیل ماهیت سکولارش ضدارزش نشان دهد) با تقریب خوبی همه ی روشن فکران تحصیل کرده ی ایرانی (با هر گرایشی) تمایلات پرودموکراتیک پیدا می کنند یا دست کم از آن به عنوان یک ارزش اجتماعی یاد می کنند و طبعن در این بازی جدی ترها که در کار تئوری جنبش بوده اند و کتاب پاپر را هم خوانده اند، &quot;جمهور&quot; را به خاطر رهیافت &quot;غیردموکراتیک&quot; افلاطون در اتوپیای خودش قربانی می کنند. در این بازی ویل دورانت هم بی تقصیر نیست که حکومت های شرقی را محصول تفکر افلاطونی و دموکراسی های غربی را ادامه ی منطقی نگرش ارسطو به ساختار حکومت می داند و &quot;تاریخ فلسفه&quot; اش اولین کتابی می شود که در خواب گاه دانشجویی دستت می آید.&lt;BR&gt;با این اوصاف گرایش به آرای افلاطون در دموکراسی در مفهوم ایرانی شده اش می تواند به سادگی از یک نفر یک ضدقهرمان بسازد. اما به نظر بد نیست یک بار دیگر آرایی را که به سادگی ردشان کردیم مرور کنیم. شاید افلاطون چیزی را دیده بود که از دید دوستانی که به واسطه ی حضور پرحجم دکتر سروش در عالم اندیشه ی ایرانی پاپری شده اند، جا مانده است. (بد نیست که اگر خوانده ایم یک بار دیگر و اگر نخوانده ایم برای بار اول نگاهی به آثار افلاطون بیاندازیم. بالاخص رهیافت عدالت مدارش در جمهور برای ساخت اتوپیایی که قدیمی شده اما سنگ بنای سیاست های اتوپیایی بعدی است.ترجمه ی انگلیسی جمهور &lt;A href=&quot;http://classics.mit.edu/Plato/republic.html&quot; target=_blank&gt;این جا&lt;/A&gt;)&lt;BR&gt;بعد از آن که &quot;اکثریت&quot; مردم دولت-شهر آتن آرای سقراط را در تقابل ارزش های جامعه ی آن روز دیدند و آن را برای کشورشان مضر دیدند به اعدام محکوم شد. ظاهرن افلاطون تلاش می کند تا مانع مرگ استادش شود اما سقراط نمی پذیرد و جام شوکران مشهورش را سر می کشد. به این ترتیب افلاطون با یک سوال بزرگ مواجه می شود که چرا کسانی که ذره ای از دانش سقراط در آن ها نیست می توانند به استناد &quot;قدرت&quot; (Authority)ای که &quot;اکثریت&quot; به آن ها می دهد و نیز بنا به رای اکثریت کسی را از جامعه &quot;حذف&quot; کنند که بیش از آن ها می توانسته مفید باشد. به این ترتیب به اولین مخالف جدی دموکراسی تبدیل می شود. اما بعد از افلاطون هم مدافعان دموکراسی راهی متقن برای رفع این ایراد دوهزار ساله نیافتاند و دموکراسی هنوز ایراد کهنه اش را دارد و احتمال حذف و حاشیه نشینی ها پابرجاست. در جواب طبعن به دو پاسخ محتمل کلی ممکن است بربخوریم. اول این که این ها هزینه های آزادی نهادینه شده است و دوم تلاش می کنیم با سازوکارهایی آن را به حداقل برسانیم، چرا که راه بهتری وجود ندارد. البته هر دو پاسخ وجوهی از حقیقت را در خود دارند. اما آن چه که من را بیشتر سمت بازخوانی روایت پرودموکراتیک سوق می دهد، تفسیر ایرانی شده ی آن است و رفتاری که عمدتن در بین طبقه ی رواج پیدا کرده است. تفسیری که به دیکتاتوری اکثریتی ای که افلاطون آن را زیر سوال برد تبدیل شده است (البته در بطن جامعه ی حقیقی ایرانی که اساسن نشانی از هیچ نوع دموکراسی نیست تا بتوان آن را نقد کرد و بحث من عمدتن معطوف به رفتارمان در جامعه ی مجازی است). دیکتاتوری اکثریتی به این ترتیب نمود پیدا می کند عده ای می توانند بنا به سلایق یا ارزش هاشان عده ای دیگر را [مجازن] &quot;حذف&quot; کنند. یا حتا رای گیری ای اتفاق بیافتد که موضوعی مطرح نشود و وجهی تابویک پیدا کند (این موضوع می تواند مخالف هر ارزشی باشد. مثل دین، ملیت، ارزش های اخلاقی، یا هر چیزی که تصورش را می کنید، تاثیری در کلیت بحث ندارد). به این ترتیب این &quot;اکثریت&quot; موضوع هماهنگ با ارزش های جمعی شان را به &quot;تمام&quot; اعضای جامعه تحمیل می کنند و چون رای گیری دموکراتیکی هم اتفاق افتاده پس قانون موضوعه یا حکم صادره [مکتوب یا غیرمکتوب] مشروعیت هم پیدا می کند. (مثلن سایتی با اکثریت کاربران مذهبی شکل می گیرد و شما که غیر مذهبی هستید به رای اکثریت حساب کاربریتان مسدود می شود یا مطالبان، دست کم آن ها که با ارزش های اکثریت هماهنگ نیست، حذف می شود.) به این ترتیب دیکتاتوری ای مطابق رای اکثریت آزادی های اولیه ی شما را سلب می کند. حتا با این فرض که شما سقراط نباشید اما به هر حال آزادی مصروحه ی اولیه را دارا هستید. پس ایراد کهنه ی افلاطونی به سرعت گریبان دموکراسی نوپای ناآزموده ی ایرانی مان را می گیرد. با این اوصاف می توان انتظار داشت که (در صورتی که این نمونه های مجازی پایه ای برای استقرا و تعمیم به جامعه ی حقیقی باشند) دور نمایی از آزادی حتا با تغییر حاکمیت و قدرت گرفتن روشن فکران متوسط جامعه هم در کوتاه مدت وجود نداشته باشد. این نگاه به اکثریت تولید دیکتاتوری ای می کند که نه بر اساس رای یک فرد که بر اساس رای یک گروه (حالا هر چه قدر بزرگ) شکل گرقته است.&lt;BR&gt;البته جمهور افلاطون هنوز راه گشاست. خاطرم هست که دکتر اسماعیل بنی اردلان ترجیع بند کلاس هایش همین تمثیل غار بود. (هرچند امروز کم تر وجه اشتراک بین خودم و ایشان می بینم اما با اهمیت این تمثیل با استادم هم داستان ام.)&lt;BR&gt;افلاطون در انسان ها را محبوسانی در غار تصویر می کند که جز سایه خویش در تاریکی غار چیزی نمی بینند. از دید او روشن بینی زمانی حاصل می شود که قدم به میان نور بگذاریم و اشیا را در نور طبیعی ببینیم. در این گام نهادن به بیرون البته چشم هایمان آزرده خواهند شد، اما راهی جز این دیالکتیک وجود ندارد. باید از بند &quot;تجربه ی حسی&quot; خلاص شویم و فقط عقل را به کار بریم. تا زمانی که ارزش های تابویی چون اعتقاداتمان وجود دارند و بر اساس آن ها رای می دهیم، دیکتاتوری اکثریتی به طرفه العینی با جو سازی عده ای چاک دهان دریده شکل می گیرد.&lt;BR&gt;اما این راه افلاطونی هنوز بسیار دور از دسترس می نماید. چه طور می توان در جامعه ای با این سرانه ی مطالعه چنین رفتاری از عامه انتظار داشت؟ برای همین دور از دست رس بودن است که تعریف مدرن از دموکراسی به عنوان &quot;رعایت حقوق اقلیت&quot; مطرح می شود. دموکراسی مدرن راعی حقوق اقلیت است. در یک فضای مجازی بالاخص، اکثریت به هر تقدیر حقوق خود را دارا هستند، چیزی که اهمیت پیدا می کند این است که شعوری در جمع پدید آید که بداندند مدیدی است دموکراسی تغییر تعریف اساسی پیدا کرده است و اما این خبر این تغییر پشت دیوارهای بلند بی خبری ایرانی ما مانده است. مثال ساده ی آن این که اگر سایتی داریم که نود و نه درصد کاربران سکولار هستند (و در دنیای حقیقی حقوقشان پایمال می شود) و یک درصد مذهبی (که در دنیای حقیقی بیشتر ازحق خود هم دارند) این نود و نه درصد، یک درصد باقی مانده را حذف نکند و آگاهانه به حق آزادی بیان، حق حیات (که در اینترنت طبعن مجازی است) و حتا حق تبلیغ آرایش احترام بگذارد. به این ترتیب می شود از رهیافت اتوپیایی افلاطون به نفع جامعه ی باز پاپری صرف نظر کرد و مطمئن بود که هیچ سقراط بالقوه ای به رای اکثریت گرفتار شوکران نمی شود. البته این هنوز  راه حل پس و پیش خواندن (یا اصلن نخواندن) کتاب ها در ایران نیست.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پ. ن: از لطف همه ی دوستانی که پست قبلی ام نگران شان کرده بود به انحاء مختلف جویای احوالم شده بودند سپاسگزارم. خوش بختانه حال عزیز که بدحالی اش چند ماه گذشته ام را سخت کرده بود، رو به بهبودی است و سایه اش بالای سرم خواهم ماند. در این مدت دو پست احساسی نوشتم که به دلیل آن که هرگز در رودررویی های حقیقی و مجازی مسبوق به سابقه ای نبوده است، کسانم را متعجب کرد. احتمال تکرار این تعجب بسیار ناچیز خواهد بود من بعد. &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A id=word0 title=bad onclick=checkAlternatives(this)&gt;بعد&lt;/A&gt; &lt;A id=word1 title=az onclick=checkAlternatives(this)&gt;از&lt;/A&gt; &lt;A id=word2 title=in onclick=checkAlternatives(this)&gt;این&lt;/A&gt; &lt;A id=word0 title=baz onclick=checkAlternatives(this)&gt;باز&lt;/A&gt; &lt;A id=word3 title=haman onclick=checkAlternatives(this)&gt;همان &lt;/A&gt;&lt;A id=word4 title=mataleb onclick=checkAlternatives(this)&gt;مطالب&lt;/A&gt; &lt;A id=word5 title=kesel onclick=checkAlternatives(this)&gt;کسل&lt;/A&gt; &lt;A id=word6 title=konandeh onclick=checkAlternatives(this)&gt;کنند&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;ه&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;A id=word7 title=y onclick=checkAlternatives(this)&gt;ی&lt;/A&gt; &lt;A id=word8 title=jedi onclick=checkAlternatives(this)&gt;جدی&lt;/A&gt; &lt;A id=word9 title=ke onclick=checkAlternatives(this)&gt;که&lt;/A&gt; &lt;A id=word10 title=do onclick=checkAlternatives(this)&gt;دو&lt;/A&gt; &lt;A id=word11 title=se onclick=checkAlternatives(this)&gt;سه&lt;/A&gt; &lt;A id=word12 title=nafar onclick=checkAlternatives(this)&gt;نفر&lt;/A&gt; &lt;A id=word13 title=bishtar onclick=checkAlternatives(this)&gt;بیشتر&lt;/A&gt; &lt;A id=word14 title=an onclick=checkAlternatives(this)&gt;آن&lt;/A&gt; &lt;A id=word15 title=ra onclick=checkAlternatives(this)&gt;را&lt;/A&gt; &lt;A id=word0 title=nemixanand onclick=checkAlternatives(this)&gt;نمی خوانند&lt;/A&gt; &lt;A id=word17 title=dar onclick=checkAlternatives(this)&gt;در&lt;/A&gt; &lt;A id=word0 title=weblogam onclick=checkAlternatives(this)&gt;وب&lt;/A&gt;&lt;A id=word0 title=la onclick=checkAlternatives(this)&gt;لا&lt;/A&gt;&lt;A id=word0 title=weblogam onclick=checkAlternatives(this)&gt;گم&lt;/A&gt; &lt;A id=word19 title=xahad onclick=checkAlternatives(this)&gt;خواهد&lt;/A&gt; &lt;A id=word20 title=bud onclick=checkAlternatives(this)&gt;بود&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;اما حسن آن پست ها این بود که دیدم هنوز دوستانی دارم که نادیدنشان از رفاقت مان نکاسته و اگر روزی برگردم هم صحبت هایی خواهم داشت.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;روزگاتان به کام&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Jan 2009 02:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maktoobat&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>maktoobat</dc:creator>
<guid>http://maktoobat.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
